صفحه اصلی » پرسش و پاسخ » خلفا » آیا خلفا چهارگانه با یکدیگر اختلاف داشته‌اند ؟
منتشر شده در ۲۳ دی ۱۳۹۳ | دسته : خلفا

آیا خلفا چهارگانه با یکدیگر اختلاف داشته‌اند ؟

پاسخ :

به گفته مذهب شما تفرقه ای که بین چهار خلفای راشدین(رضی الله عنه) پیش آمد در کدام حدیث به آن اشاره شده؟

دوست عزیز اگر شما قبل از اینکه این سؤال را مطرح کنید سَری به کتابهای خودتان می زدید و کمی مطالعه می فرمودید جواب سؤالتان را می یافتید و لازم نبود از ما بپرسید . حال ما در راستای خدمت به برادران مسلمان و عمل به آیه شریفه « تعاونوا علی البرّ و التقوی و لا تعاونوا علی الإثم و العدوان » و برای روشنگری و رفع ابهام از ذهن شما توجه تان را به مطالب زیر جلب می کنیم :
حضرت امیر ، ابوبکر را فردی مستبد می دانستند

ولکنّک استبددت علینا بالأمر وکنّا نرى لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم نصیباً حتّى فاضت عینا أبى بکر…

صحیح البخارى: ۵/۸۲، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر.

بخاری می گوید :‌

امیرالمؤمنین علی به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودی و ما بواسطه قرابت و خویشاوندیمان  با رسول خدا  معتقدیم که حق و نصیبی در خلافت بعد از رسول خدا داریم ( این کلمات را حضرت فرمودند) تا اشک از چشمان ابوبکر جاری شد .

در صحیح مسلم آمده :

استبددت علینا بالأمر وکنّا نحن نرى لنا حقّاً لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم…

صحیح مسلم : ج ۵ ص ۱۵۴، باب قول النبی صلى الله علیه وسلم لا نورث ما ترکنا فهو صدقه .

امیرالمؤمنین به ابوبکر فرمود : تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودی و ما بواسطه قرابت و خویشاوندیمان  با رسول خدا  معتقدیم که حق  خلافت بعد از رسول خدا از آنِ ماست .
نظرامیرالمؤمنین علی در باره ابوبکر و عمر

حضرت امیر علیه السلام و عباس عموی پیامبر اکرم ابوبکر و عمر را  دروغگو ، گناهکار، پیمان شکن و خائن می دانستند. به این عبارت دقت کنید مسلم در صحیحش   می گوید :

فلمّا توفّی رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم ، قال أبو بکر: أنا ولی رسول اللّه ، … فقال أبو بکر: قال رسول اللّه صلى الله علیه وسلم : نحن معاشر الأنبیاء لا نورث، ما ترکناه فهو صدقه، فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً ،… ثمّ توفّی أبو بکر فقلت: أنا ولیّ رسول اللّه صلى اللّه علیه وسلم و ولی أبی بکر، فرأیتمانی  کاذباً آثماً غادراً خائناً .

صحیح مسلم  ج ۵   ص ۱۵۲، کتاب الجهاد باب ۱۵ حکم الفئ حدیث ۴۹، فتح الباری ج ۶   ص ۱۴۴٫

عمر به امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه و عباس عموی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم می گوید :

زمانی که رسول خدا صلى اللّه علیه (و آله) وسلم از دنیا رفت ، ابوبکر گفت من جانشین رسول خدا هستم … أبو بکر گفت : رسول اللّه صلى الله علیه (وآله) و سلم فرموده است ما گروه پیامبران بعد از خود ارثی به جا  نمی گذاریم ، هر آن چه بعد از خود به جا می گذاریم صدقه است ( و باید برای عموم مسلمین صرف شود ) شما نظرتان این بود که ابوبکر در گفتارش  درغگو ، گناهکار ، پیمان شکن و خائن است … سپس ابوبکر از دنیا رفت  (بعد از مرگ او ) من گفتم : من جانشین رسول خدا و ابوبکر هستم  شما مرا هم مانند ابوبکر درغگو ، گناهکار ، پیمان شکن و خائن دانستید .
کراهت حضرت امیر از همنشینی با عمر

فأرسل إلى أبى بکر أن ائتنا ولا یأتنا أحد معک کراهیّه لمحضر عمر.

صحیح البخارى: ۵/۸۲، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، صحیح مسلم : ۵/۱۵۴، کتاب الجهاد، باب قول النبی(صلى الله علیه وآله وسلم)لا نورث… .

امیرالمؤمنین صلوات الله و سلامه علیه به دنبال ابوبکر فرستاد و پیغام داد تنها بیا و کسی را با خودت نیاور بخاطر اینکه از همنشینی با عمر کراهت داشت
کنار زدن حضرت از خلافت بخاطر عمل نکردن به سنت ابوبکروعمر

… وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا اللّه علیک ، إن ولیّت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بکتاب اللّه وسنّه نبیّه وسیره أبی بکر وعمر.

فقال : أسیر فیکم بکتاب اللّه وسنّه نبیّه ما استطعت.

تاریخ الیعقوبی ج ۲ ص ۱۶۲،باب أیام عثمان بن عفان. برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع شود به: تاریخ الطبری ج ۳ ص ۲۹۷٫

( بعد از مرگ عمر وقتی شورای شش نفر می خواستند خلیفه انتخاب کنند ) عبد الرحمان بن عوف امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب صلوات الله و سلامه علیه را به کناری صدا زد و به ایشان عرض کرد : خداوند بین من و تو حاکم باشد ، اگر خلیفه شدی بین ما طبق کتاب خدا و سنت پیامبر و روش ابوبکر و عمر حکم کن . امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب صلوات الله و سلامه علیه به عبدالرحمان بن عوف فرمودند من تاجایی که توان داشته باشم در میان شما طبق کتاب خدا و سنت پیامبراکرم  حکم خواهم نمود .
عدم همکاری حضرت با خلفا

عمر نزد ابن عباس می رود و از علی شکایت می کند :

أشکو الیک ابن عمّک، سألته أن یخرج معی فلم یقبل، ولم أزل أراه واجداً فیم تظنّ موجدته … قلت : یا أمیر المؤمنین إنّک تعلم، قال: أظنّه لا یزال کئیاً لفوت الخلافه! قلت: هو ذاک .

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۲، ص ۷۸ ، باب نکت من کلام  عمر و سیرته و أخلاقه.

از پسر عمویت شکایت دارم ، از او درخواست نمودم ( در جنگ ) به همراه من بیاید قبول نکرد ، و دائما او را غضبناک می بینم ، به نظر تو چرا از من غضبناک است … ابن عباس می گوید : خودت می دانی ، عمر گفت :‌گمان می کنم غضب او بخاطر امر خلافت باشد ! ابن عباس می گوید : همینطور است .
نظر حضرت علی علیه السلام در مورد عثمان

اختلاف حضرت با عثمان و مخالفت عثمان با سنت نبوی

… عن مروان بن الحکم قال شهدت عثمان وعلیا رضی الله عنهما وعثمان ینهى عن المتعه وأن یجمع بینهما فلما رأى علی أهل بهما لبیک بعمره وحجه قال ما کنت لأدع سنه النبی صلى الله علیه وسلم لقول أحد .

صحیح البخاری ج۲ ، ص ۱۵۳ ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم یکن معه هدی .

مروان بن حکم می گوید : علی و عثمان را دیدم در حالی که عثمان از متعه حج نهی می کرد و از جمع کردن بین عمره و تمتع نهی می کرد ، علی با مشاهده این صحنه به عنوان مخالفت با کار عثمان برای هر دو حج تلبیه گفت و فرمود لبیک بعمره و حجه و در ادامه فرمود من سنت پیامبر را بخاطر حرف هیچ کس کنار نمی گذارم .

… عن شعبه عن عمرو بن مره عن سعید بن المسیب قال اختلف علی وعثمان رضی الله الله عنهما وهما بعسفان فی المتعه فقال علی ما ترید إلى أن تنهى عن أمر فعله النبی صلى الله علیه وسلم قال فلما رأى ذلک علی أهل بهما جمیعا .

صحیح البخاری ج۲ ، ص ۱۵۳ ، کتاب الحج ، باب التمتع والاقران والافراد بالحج وفسخ الحج لمن لم یکن معه هدی

سعید بن مسیب می گوید : بین علی و عثمان در منطقه عسفان بر سر متعه حج  اختلاف پیش آمد ، پس علی به عثمان فرمود : به چه مجوزی از کاری که پیامبر امر فرموده اند نهی می کنی ؟ و زمانی که علی مخالفت عثمان را با سنت نبوی دید برای هر دو حج ( عمره و تمتع ) لبیک گفت .

فقال علی علیه السلام : لا أجد شرا منه ولا منهم ، ثم قال : هل تعلم عمر یقول : والله لیحملن بنى أبى معیط على رقاب الناس …

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۳ ، ص ۳۱ ، باب ذکر المطاعن التی طعن بها على عثمان والرد علیها و ج۶ ، ص ۳۲۶ ، باب نبذ من کلام عمرو بن العاص .

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : من افرادی بدتر  از عثمان و  طایفه اش نیافتم ، سپس فرمود : آیا می دانی عمر در مورد او گفت : قسم به خدا ( اگر خلیفه شود ) بنی ابی معیط را بر گردن مردم سوار می کند … .
نظر عمر درباره ابوبکر

… إنه بلغنی ان قائلا منکم یقول والله لو مات عمر بایعت فلانا فلا یغترن امرؤ أن یقول إنما کانت بیعه أبی بکر فلته وتمت الا وانها قد کانت کذلک ولکن الله وقى شرها …

صحیح البخاری ج ۸ ، ص ۲۵ و ۲۶ ، کتاب المحاربین من اهل الکفر و الرده ، باب رجم الحبلى من الزنا إذا أحصنت .

عمر می گوید :

به من خبر داده اند که یکی از شما گفته است : اگر عمر بمیرد با فلانی بیعت می کنم ، فردی شما را گول نزد و بگوید : بیعت با ابوبکر لغزشی بود و تمام شد ، بله آگاه باشید که بیعت با ابو بکر لغزش بود  ولیکن خداوند شرّش را دفع نمود …
مخالفت عمر با  ابوبکر

روی أن عیینه والأقرع جاءا یطلبان أرضا من أبی بکر فکتب بذلک خطا فمزقه عمر رضی الله تعالى عنه وقال : هذا شیء یعطیکموه رسول الله صلى الله علیه وسلم تألیفا لکم فأما الیوم فقد أعز الله تعالى الإسلام وأغنی عنکم فإن ثبتم على الإسلام وإلا فبیننا وبینکم السیف . فرجعوا إلى أبی بکر فقالوا : أنت الخلیفه أم عمر ؟ بذلت لنا الخط ومزقه عمر ، فقال رضی الله تعالى عنه : هو إن شاء ووافقه …

تفسیر الروح المعانی ـ آلوسی ـ ج ۱۰ ، ص ۱۲۲ ، ذیل آیه ۶۰ سوره توبه ؛ کنز العمال ج ۱ ، ص ۳۱۵ ، باب الارتداد و أحکامه ، باب مسند أبی بکر الصدیق ، حدیث ۱۴۷۹ ،

متقی هندی در کنز العمال داستان را این گونه روایت می کند :

عن طاووس قال قطع النبی صلى الله علیه وسلم لعیینه بن حصین أرضا فلما ارتد عن الاسلام بعد النبی صلى الله علیه وسلم قبض منه فلما جاء فأسلم کتب له کتابا فدفعه عیینه إلى عمر فشقه وألقاه وقال إنما کان لو أنک لم ترجع عن الاسلام فاما إذ ارتددت فلیس لک شئ فذهب عیینه إلى أبى بکر فقال أما أنت الأمیر أم عمر قال بل هو إن شاء الله قال فإنه لما قرا کتابک شقه وألقاه فقال أبو بکر أما إنه لم یألنی وإیاک خیرا

( متقی هندی به نقل می کند : پیامبر اکرم قطعه زمینی را به لعیینه بن حصین  بخشیدند اما وقتی  بعد از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مرتد شد زمین را از او گرفتند و وقتی دوباره مسلمان شد ابوبکر برای او سندی نوشت  وقتی عیینه سند را به عمر داد آن را پاره کرد و به زمین انداخت و به او گفت : این زمین زمانی مال تو بود که مرتد نشده بودی اما زمانی که مرتد شدی دیگر تمام حقوق تو سلب شد و هیچ حقی نداری . عیینه پیش ابوبکر رفت و به او گفت : تو امیری یا عمر ؟ ابوبکر جواب داد : اگر خدا بخواهد عمر امیر است . عینه گفت : زمانی که عمر سندی را که تو نوشته بودی خواند آن را پاره کرد و به زمین انداخت . ابوبکر جواب داد : اینده این کار برای من و تو خوب نبود؛ کنز العمال ج ۳ ، ص ۹۱۴ ، باب فصل فیما یتعلق بالإقطاعات ، باب مسند عمر ، حدیث ۹۱۵۱ ؛ شرح نهج البلاغه ـ ابن ابی الحدید ـ ج ۱۲ ، ص ۵۸ و ۵۹ ، باب نکت من کلام عمر و سیرته و أخلاقه .

روایت شده که عیینه و اقرع پیش ابوبکر آمدند و از او زمینی طلب نمودند ابوبکر هم برایشان در کاغذی سندی تنظیم کرد و به آنها داد اما عمر آن را پاره کرد و به آنها گفت : این زمینی بود که رسول خدا بخاطر تألیف قلوب و بدست آوردن دل شما به شما بخشیده بود اما امروز خداوند به اسلام عزت بخشیده است و از شماها بی نیاز شده ایم حال اگر بر دین  اسلام ثابت قدم می مانید خوب است و گرنه بین ما و شما شمشیر حکم می کند .  عیینه و اقرع نزد ابوبکر برگشتند و به او گفنتد : تو خلیفه ای یا عمر؟ تو برای ما سند زمین را نوشتی ولی عمر آن را از بین برد . ابوبکر به آنها گفت : آری حکم من همان بود ولکن اگر خدا بخواهد و عمر موافقت کند …

سیف بن عمر عن الصعب بن عطیه ابن بلال عن أبیه وعن سهم بن منجاب قالا : خرج الأقرع والزبرقان إلى أبی بکر فقالا : اجعل لنا خراج البحرین ونضمن لک أن لا یرجع من قومنا أحد ، ففعل وکتب الکتاب ، وکان الذی یختلف بینهم طلحه بن عبید الله ، وأشهدوا شهودا بینهم منهم عمر فلما أتی عمر بالکتاب ونظر فیه لم یشهد ثم قال : لا ولا کرامه ، ثم مزق بالکتاب ومحاه ، فغضب طلحه وأتى أبا بکر فقال له : أنت الأمیر أم عمر ؟ فقال : الأمیر عمر غیر أن الطاعه لی فسکت  .

تاریخ مدینه دمشق ـ  إبن عساکر ـ ج ۹ ، ص ۱۹۴ ، ترجمه أقرع بن حابس بن عقال رقم ۷۹۷ ؛ کنز العمال ج ۱۲ ، ص ۵۸۳ ، باب فضائل الفاروق ، حدیث ۳۵۸۱۲ و ۳۵۸۱۳ ،‌ باب مسند عمر ،

(متقی هندی در حدیث ۳۵۸۱۳ می گوید :‌

عن نافع أن أبا بکر أقطع الأقرع بن حابس والزبرقان قطیعه وکتب لهما کتابا ، فقال عثمان : أشهدا عمر ، فإنه أحرز لأمرکما و هو الخلیفه بعده ، فأتیا عمر فقال : من کتب لکما هذا الکتاب ؟ قالا : أبو بکر ، قال : لا والله ولا کرامه ! والله لیغلقن وجوه المسلمین ثم الحجاره ثم یکون لکما هذا ! وتفل فیه فمحاه ، فأتیا أبا بکر فقالا : ما ندری أنت الخلیفه أم عمر ؟ ثم أخبراه : قال : إنا لا نجیز إلا ما أجازه عمر ؛ به نقل از تاریخ مدینه دمشق ـ  إبن عساکر ـ ج ۹ ، ص ۱۹۶ ، ترجمه أقرع بن حابس بن عقال رقم ۷۹۷) .

متقی هندی نقل می کند :‌ ابوبکر قطعه زمینی را به اقرع بن حابس و زبرقان داده بود و برای آنها سندی نوشته بود ، عثمان به آنها گفت :‌ اگر می خواهید مالکیت شما  به مشکل برنخورد عمر را شاهد بگیرید زیرا شاهد گرفتن او  برای محکم کردن کار شما خوب است زیرا او خلیفه بعد از ابوبکر است ، آن دو پیش عمر آمدند ، عمر به آنها گفت :‌ این سند را چه کسی برای شما  نوشته است ؟ گفتند ابوبکر . عمر گفت : نه به خدا قسم ( من این سند را قبول ندارم ) شما با این کار همه مسلمانان را مضطرب و ناراحت می کنید زیرا اول جلوی مردم را می گیرید که در آن زمین نیایند و بعد آن زمین سنگ چین می کنید و بعد مال خودتان می شود  ! سپس آب دهان در آن انداخت و نوشته های آن را محو کرد . اقرع بن حابس و زبرقان پیش ابوبکر آمدند و گفتند : ما نمی دانیم تو خلیفه ای یا عمر ؟‌ و داستان را از اول تا آخر برایش گفتند . ابوبکر جواب داد : ما  چیزی را تا عمر اجازه ندهد نمی توانیم اجازه دهیم .

اقرع و زبرقان پیش ابی بکر آمدند و به او گفتند : خراج بحرین را به ما بده ما هم در مقابل تضمین می کنیم که هیچ یک از افراد قوم ما مرتد نشود ، ابوبکر قبول کرد و خراج بحرین را برای آنها قرار داد و سندی مبنی بر قبول این مطلب به آنها داد ، واسطه میان آنها و ابوبکر ، طلحه بن عبیدالله بود ، بعد از اینکه ابوبکر به آنها سند داد آنها شاهدانی بر وقوع  این  ماجرا  گرفتند که یکی از شاهدان عمر بود . اما زمانی که حکم ابوبکر را برای عمر آوردند و او آن را دید حاضر نشد شهادت دهد و گفت من این مطلب را قبول ندارم ، سپس نامه را پاره کرد و نوشته های آن را از بین برد، در این هنگام طلحه غضبناک شد و پیش ابوبکر آمد و گفت : امیر توئی  یا عمر؟ ابوبکر گفت :(در حقیقت)عمر امیر است اما مردم از من اطاعت می کنند ، طلحه بعد از شنیدن این حرف ساکت شد .

عن عمر بن یحیى الزرقی قال : أقطع أبو بکر طلحه ابن عبید الله أرضا وکتب له بها کتابا ، وأشهد له بها ناسا فیهم عمر ، فأتى طلحه عمر بالکتاب فقال : اختم على هذا : فقال : لا أختم ، أهذا کله لک دون الناس ! قال فرجع طلحه مغضبا إلى أبی بکر فقال : والله ! ما أدری أنت الخلیفه أم عمر ! قال : بل عمر ولکنه أبى ( أبو عبید فی الأموال ) .

الأموال ـ  قاسم بن سلام ـ ج ۲ ، ص ۱۴۵ ، باب الإقطاع ، حدیث ۵۹۰ ؛ کنز العمال ج ۱۲ ، ص ۵۴۶ ،باب فضائل الفاروق ، حدیث ۳۵۷۳۸ ( به نقل از أبوعبید قاسم بن سلام در کتاب الأموال ) .

عمر بن یحیى زرقی می گوید : ابو بکر به طلحه بن عبید الله زمینی داده بود و سندی هم برای طلحه نوشته  بود و برای تثبیت این مطلب عده ای از مردم را شاهد گرفت که یکی از آنها عمر بود ، طلحه نزد عمر آمد و به او گفت : پای این سند  مهر بزن ، عمر گفت : مهر نمی زنم ، آیا کل این زمین مال توست و دیگران در آن سهمی ندارند ! عمر بن یحیى می گوید:‌ طلحه خشمگین شد و با همان حال نزد ابوبکر رفت و گفت: به خدا قسم من نمی دانم تو خلیفه ای یا عمر ؟ ابوبکر گفت : ( در حقیقت) عمر خلیفه است ولی از مهر زدن پای سند امتناع  کرد .
خالد بن ولید را عزل نمی کنم

توجه و مطالعه داستان خالد بن ولید رازهای نهفته را آشکار می کند

ولما بلغ الخبر أبا بکر وعمر رضی الله عنهما قال عمر لأبی بکر رضی الله عنه إن خالدا قد زنى فارجمه قال ما کنت لأرجمه فإنه تأول فأخطأ قال فإنه قتل مسلما فاقتله به قال ما کنت لأقتله به إنه تأول فأخطأ قال فاعزله قال ما کنت لأشیم سیفا سله الله علیهم أبدا

وفیات الأعیان ج۶ ، ص ۱۵ ، حرف الواو ، ذیل ترجمه وثیمه ابن الفرات رقم ۷۶۹ ، که در رقم ۲۹۴ ( ذیل رقم ۷۶۹ ) داستان مالک بن نویره را ابن خلکان نقل می کند .

ابن خلکان نقل می کند : وقتی که خبر زنای خالد بن ولید با همسر مالک بن نویره به ابوبکر و عمر رسید ، عمر به  ابوبکر گفت : خالد زنا کرده است  او را  سنگسار کن . ابوبکر گفت من او را سنگسار نمی کنم او مجتهدی است که در اجتهادش به خطا رفته است.عمر به  ابوبکر گفت: او مسلمانی را کشته است،او را بکش (به قتل برسان ، اورا قصاص کن) ، ابوبکر گفت : او را  نمی کشم او مجتهدی است که در اجتهادش به خطا رفته است.عمر به  ابوبکر گفت : پس او را عزل کن . ابوبکر جواب داد : من شمشیری را که خداوند بر سر آنان از نیام بیرون کشیده است هیچ وقت در غلاف نمی کنم .

عجب دینی !!! نه زنای محصنه مجازاتی دارد نه قتل مسلمان ، دوست گرامی فکر می کنم برای تبلیغ دین تان همین یک فتوا بس باشد .
نظر عمر درباره عثمان :

عن الزهری عن عبید الله بن عبد الله عن ابن عباس قال بینا أنا أمشى مع عمر یوما إذ تنفس نفسا ظننت أنه قد قضبت أضلاعه فقلت سبحان الله والله ما أخرج منک هذا یا أمیر المؤمنین إلا أمر عظیم فقال ویحک یا بن عباس ما أدرى ما أصنع بأمه محمد صلى الله علیه وسلم قلت ولم وأنت بحمد الله قادر أن تضع ذلک مکان الثقه قال إنی أرک تقول إن صاحبک أولى الناس بها یعنى علیا رضی الله عنه قلت أجل والله إنی لأقول ذلک فی سابقته وعلمه وقرابته وصهره قال إنه کما ذکرت ولکنه کثیر الدعابه فقلت فعثمان قال فوالله لو فعلت لجعل بنى أبى معیط على رقاب الناس یعملون فیهم بمعصیه الله والله لو فعلت لفعل ولو فعل لفعلوه فوثب الناس علیه فقتلوه …

الإستیعاب ج ۳ ، ص ۱۱۱۹ ، ذیل ترجمه  ا میرالمؤمنین رقم ۱۸۵۵ ؛ تاریخ مدینه دمشق ج ۴۴ ، ص ۴۳۹ ، ذیل ترجمه عمر بن الخطاب رقم ۵۲۰۶ ؛شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، و ج ۱۲ ص ۵۲ باب نکت من کلام  عمر و سیرته و أخلاقه و ج ۱۲ ، ص ۲۵۹ ، باب الطعن التاسع ما روى عنه من قصه الشورى ، وکونه خرج بها عن الاختیار والنص جمیعا ، وانه ذم کل واحد ، بأن ذکر فیه طعنا ثم أهله للخلافه بعد أن طعن فیه … ؛ کنزالعمال ج ۵ ، ص ۷۳۸ ، ح ۱۴۲۶۲ ، باب خلافه امیرالمومنین عثمان بن عفان و ج۵ ، ص ۷۴۱ ، ح ۱۴۲۶۶ ، باب خلافه امیرالمومنین عثمان بن عفان ،

در آنجا به نقل از عمر می گوید :

أواه کلف بأقاربه ، ثم قال : لو استعملته استعمل بنی أمیه أجمعین أکتعین ویحمل بنی أبی معیط على رقاب الناس ، والله لو فعلت لفعل ذلک لسارت إلیه العرب حتى تقتله ، والله لو فعلت لفعل والله لو فعل لفعلوا … .

متقی هندی ( صاحب کنزالعمال ) می گوید : عمر گفت : اوه او تمام فامیل هایش را بر سر کار می آورد اگر عثمان را بعد از خودم بعنوان خلیفه قرار دهم  تمامی بنی امیه را در رأس دستگاه حکومت قرار می دهد و کارها و مسؤلیت ها را بین آنه تقسیم می کند و بنی ابی معیط را بر گردن مردم سوار می کند اگر او را بعد از خودم بعنوان خلیفه قرار دهم  همین کار را می کند در نتیجه تمامی عرب بر علیه او شورش می کنند تا اینکه او را به قتل می رسانند قسم به خدا  اگر او را بعد از خودم بعنوان خلیفه قرار دهم  همین کار را می کند و قسم به خدا اگر عثمان این کار را بکند تمامی عرب بر علیه او شورش می کنند و او را به قتل می رسانند .

ابن عباس می گوید : روزی با عمر قدم می زدم ناگهان نفس عمیقی کشید که من گمان کردم استخوانهای پهلویش در هم فشرده شد ، گفتم سبحان الله یقینا امر عظیمی پیش آمده است که اینگونه  آه  می کشی . عمر گفت :‌ وای بر تو ای پسر عباس ! من نمی دانم بعد از من چه بلائی  بر سر امت محمد می آید ! ابن عباس می گوید : گفتم چرا نگرانی بحمدالله تو قادری که فردی امین را بعنوان خلیفه بعد از خودت انتخاب کنی . عمر گفت : من می دانم تو علی را از همه مردم سزاوارتر بر خلافت می دانی . ابن عباس می گوید : گفتم بله همینطور است . عمر گفت :‌ من هم طبق شناختی که از علی نسبت به سابقه اش در اسلام وعلمش و خویشاوندی اش  با رسول خدا و دامادی ایشان دارم، نظرم همین است و او از همه مردم سزاوارتر بر خلافت است ولی زیاد مزاح می کند . ابن عباس می گوید : گفتم عثمان برای خلافت چگونه است ؟‌ گفت: به خدا قسم اگر او را بعد از خودم خلیفه قرار دهم  بنی ابی معیط را بر گردن مردم سوار می کند و آنها هم در میان مردم با معصیت خدا حکمرانی می کنند . پس مردم علیه عثمان شورش می کنند و او را به قتل می رسانند .

جل الخالق عمراینقدر برای امت دلسوزی می کند و به فکر عاقبت امت اسلامی است  اما آیا پیامبری که ۲۳ سال برای امت زحمت کشید به اندازه عمر دلش برای امت نمی سوزد و کسی را تعیین نمی کند ؟!!!

فنظر (عمر) الیهم، فقال: اکلّکم یطمع بالخلافه بعدى؟ فوجموا عن الکلام! فأعاد علیهم القول ثانیاً، فانبرى إلیه الزبیر قائلا، «ما الذی یبعدها ـ اى الخلافه ـ منا؟ ولیتها أنت، فقمت بها. ولسنا دونک فی قریش، ولا فی السابقه، ولا فی القرابه . . .  أقبل على عثمان، فقال: هیهاً الیک کأنّی بک قد قلدتک قریش هذا الأمر لحبها ایاک، فحملت بنى امیه وبنى أبی معیط على رقاب الناس وآثرتهم بالفی. فسارت الیک عصابه من ذؤبان العرب، فذبحوک على فراشک ذبحاً، … . (قال ابن أبی الحدید: ذکر هذا الخبر کله شیخنا أبو عثمان فی کتاب السفیانیه) .

شرح ابن أبی الحدید ج ۱ ص ۱۸۵و ۱۸۶، باب قصه الشوری ؛  قال المسعودی فی  مروج الذهب ج ۳ ص ۲۵۳، ان الجاحظ ألف کتاباً فی نصره معاویه بن أبی سفیان. تاریخ الطبری ج ۳ص ۲۹۴قصه الشوری.

( عمر بعد از ضربتی که ابولؤلؤ به او زد در بستر مرگ بود ) به اطرافیان نگاه کرد و گفت : حتما همه شما بعد از من طمع خلیفه شدن را دارید ؟ هیچ کدام جواب ندادند . عمر بار دوم حرفش را تکرار کرد ، زبیر رو به عمر کرد و گفت چه چیزی می خواهد خلافت را از ما دور کند ؟ تو خلیفه شدی  ( پس چرا ما خلیفه نشویم ؟ ) در حالی که ما در قبیله قریش از تو کمتر نیستیم نه سابقه ما در اسلام از تو کمتر است و نه خویشاوندیمان ! … عمر رو به عثمان کرد و گفت: کوتاه بیا گویا می بینم قریش بخاطر علاقه ای که به تو دارند قلاده خلافت را بر گردنت می اندازند ، تو هم بنی امیه و بنی ابی معیط  را بر گردن مردم سوار می کنی و فقط  فئ ( مالی که در جنگها  بدون خونریزی به دست مسلمین می رسد و اختصاص به رسول خدا و اهل بیت ایشان دارد ) را مخصوص آنها قرار می دهی . پس گرگان درنده عرب بر تو هجوم می آورند و سر تو را در خانه ات می برّند ، … (ابن أبی الحدید می گوید این روایت استادم  أبو عثمان بطور کامل در کتاب سفیانیه خودش آورده است ) .
مخالفت صحابه با نصب ابوبکر

… عن عمر : حین توفى اللّه نبیّه صلى اللّه علیه وسلم أنّ الأنصار خالفونا، واجتمعوا بأسرهم فى سقیفه بنى ساعده وخالف عنّا على والزبیر ومن معهما .

صحیح البخارى ج ۸ ص ۲۶، کتاب المحاربین، باب رجم الحبلى من الزنا.

بخاری از عمر نقل می کند :

زمانی که رسول خدا از دنیا رفت ، (وقتی خواستیم برای ابوبکر بیعت بگیریم ) انصار با ما مخالفت نمودند و همگی در سقیفه بنی ساعده جمع شدند و همچنین علی و زبیر و همراهانشان با ما مخالفت کردند .

یعقوبی نقل می کند :

تخلّف عن بیعه أبی بکر قوم من المهاجرین والأنصار ، ومالوا مع علی بن أبی طالب ، منهم : العباس بن عبد المطلب ، والفضل بن العباس ، والزبیر بن العوام بن العاص ، وخالد بن سعید ، والمقداد بن عمرو ، وسلمان الفارسی ، وأبو ذر الغفاری ، وعمار بن یاسر ، والبراء بن عازب،وأبی بن کعب .

تاریخ الیعقوبی:ج۲ص ۱۲۴، باب خبر سقیفه بنی ساعده  و بیعه أبی بکر .

عده ای از مهاجرین و انصار از بیعت کردن با ابوبکر سر باز زدند و مایل بودند که با علی بیعت کنند که بعضی از آنها عبارت بودند از : عباس بن عبد المطلب ، و فضل بن عباس ، و زبیر بن عوام بن عاص ، وخالد بن سعید ، ومقداد بن عمرو ، وسلمان فارسی ، وأبوذرغفاری ، وعمار بن یاسر ، و براء بن عازب ، و    أبی بن کعب .

زبیر بن بکار نقل می کند :

لما بویع أبو بکر واستقر أمره، ندم قوم من الأنصار على بیعته ولام بعضهم بعضاً وذکروا على بن أبی طالب وهتفوا باسمه.

الموفقیات: ۵۸۳٫

زمانی که  مردم با ابوبکر کردند و خلیفه شد عده ای از انصار از بیعت کردن با او پشیمان شدند و بعضی از آنان بعض دیگر را ملامت و سرزنش می کردند ( چرا به ما گفتید با ابوبکر بیعت کنیم ) و از علی بن ابی طالب سخن می گفتند و نام او را با صدای بلند می بردند (و از او به نیکی یاد می کردند و فضائل او و لیاقت او را برای منصب خلافت بیان می کردند ) .
مخالفت صحابه با نصب عمر

لَمَّا اسْتَخْلَفَ أَبُو بَکْرٍ عُمَرَ رَضِیَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُمَا قَالَ لِمُعَیْقِیبٍ الدَّوْسِیِّ مَا یَقُولُ النَّاسُ فِی اسْتِخْلَافِی عُمَرَ قَالَ : کَرِهَهُ قَوْمٌ ، وَرَضِیَهُ قَوْمٌ آخَرُونَ قَالَ فَاَلَّذِینَ کَرِهُوهُ أَکْثَرُ أَمْ الَّذِینَ رَضَوْهُ ؟ قَالَ : بَلْ الَّذِینَ کَرِهُوهُ

الآداب الشرعیّه: ج۱ ، ص ۷۱ ، باب : فَصْلٌ ( فِی حِفْظِ اللِّسَانِ وَتَوَقِّی الْکَلَامِ ) به تحقیق شعیب الأرنؤوط/ عمر القیام، ط. مؤسسه الرساله – بیروت، سنه النشر: ۱۴۱۷، ( ۳ جلدی ) .

زمانی که ابوبکر عمر را به عنوان خلیفه منسوب کرد به معیقب دوسی گفت : نظر مردم نسبت به انتصاب عمر به خلافت چیست ؟ معیقب دوسی گفت : عده ای از این کار تو ناراضی هستند و عده ای رضایت دارند.ابوبکر پرسید:مخالفین با نصب عمر بیشترند یا موافقین با او؟معیقب دوسی جواب داد : مخالفین بیشترند .

ابن عساکر نقل می کند :

دخل على أبی بکر  طلحه والزبیر وعثمان وسعد وعبد الرحمن وعلى بن أبی طالب فقالوا: ماذا تقول لربّک وقد استخلفت علینا عمر .

تاریخ مدینه دمشق:ج۴۴ ص۲۴۸، ذیل ترجمه عمر بن الخطاب بن نفیل … ؛ تاریخ المدینه لابن شبه النمیری: ج ۲ ص ۶۶۶ ، باب ذکر عهد أبی بکر ” إلى عمر ” واستخلافه إیاه ووصیته إیاه .

(وقتی ابوبکر عمر را به خلافت منصوب کرد) طلحه و زبیر وعثمان وسعد وعبد الرحمن وعلى بن أبی طالب (علیه السلام) بر او وارد شدند و به او گفتند :  به خداوند چه جوابی خواهی داد در حالی که عمر را به عنوان  خلیفه بر ما منصوب کرده ای ؟

منبع: www.valiasr-aj.com

 

مطالب مرتبط