صفحه اصلی » مقالات » ولایت فقیه » بحثی پیرامون ولایت‌ فقیه‌ (۳)
منتشر شده در ۱۰ اسفند ۱۳۹۳ | دسته : ولایت فقیه

بحثی پیرامون ولایت‌ فقیه‌ (۳)

سید حسن طاهری خرم آبـاد‌

«حـکومت‌ از‌ دیـدگاه اسلام»
برای بررسی مسألهء حکومت از دیدگاه اسلام لازم است مسائلی به عنوان مقدمه‌ مطرح‌ شود.

۱-اسـلام همه انسانها را از جهت ولایت بر یکدیگر و در دست‌ گرفتن زمام امور،برابر‌ و مساوی‌ مـی‌داند و ولایت و حق حاکمیت را نـه یـک حق ذاتی برای پاره‌ای انسانها می‌شناسد و نه آنکه برای انسانها حق جعل و قرار دادن ولایت و حاکمیت قائل است که بتوانند به هر شکل‌ و نوعی‌ که بخواهند فردی را ولایت و حاکمیت بخشند.

پس از نظر اسـلام هیچ فردی انسانی ذاتا ولایت بر دیگران ندارد و حق جعل و قرار دادن‌ ولایت را هم نخواهد داشت زیرا اگرحق دوم‌ را‌ عده‌ای دارا باشند،عده‌ای دیگر از این حق‌ محروم خواهند بود یعنی عده‌ای از افـراد انـسان حق قرار دادن و جعل ولایت را دارند وعده دیگری‌ این حق را ندارند زیرا‌ در‌ تمام حکومتهای غیر الهی حق انتخاب،اختصاص به عده خاص دارد چون امکان اینکه تمام مردم یک جامعه در انتخاب فـردی اتـفاق نظر داشته باشند و با کمال‌ رضایت و اطلاع‌ و آگاهی‌ و بصیرت سرنوشت خود را به دست فرد یا افرادی دهند،وجود ندارد و احتمالش مساوی صفر است.تازه اگر چنین فرض بعیدی را هـم تـصور کنیم در هر جامعه‌ای

انسان‌ با‌ همهء‌ معلوماتی که دارد و با همهء‌ پیشرفتی‌ که‌ در علم و صنعت‌ کرده و می‌کند ولی باز در تشخیص بسیاری از مسائل خصوصا آنچه‌ در رابطه با کمال معنوی انسان است‌ دچـار‌ اشـتباه‌ مـی‌شود.

عده زیادی که گاهی بـه (بـه تـصویر‌ صفحه‌ مراجعه شود)می‌رسند نابالغ هستند یا قصور فکری دارند که حق شرکت در انتخاب را ندارند و قهرا سرنوشت آنها‌ هم‌ در‌ این فـرض بـه دسـت دیگران تعیین می‌شود که باز حق‌ را به عـده خـاصی یعنی بزرگسالان داده‌ایم که از خردسالان این حق را گرفته‌ایم و اگر تصور کنید که‌ هر‌ کودک‌ خردسال تحت تکفل فردی چـون پدر،مـادر،بـرادر،عمو یا فرد‌ دیگری‌ است‌ که قهرا تعیین سرنوشت او بـه دست کفیل و ولی او خواهد بود.جوابش آن است‌ که‌ همین‌ حق‌ تکفل را چه کسی به بزرگسال می‌دهد و تعیین کننده چـنین حـقی‌ از‌ طـرف‌ انسانی که خود قادر به تعیین سرنوشت خویش نیست چه کـسی بـاید باشد؟

گذشته از‌ اینکه‌ در‌ هیچ جامعه‌ای تابه امروز سطح افکار،آن اندازه بالا نرفته است که‌ همه افراد‌ اطـلاع‌ کـافی از مـسائل سیاسی،اجتماعی و مصالح جامعه داشته باشند و بتوانند با آگاهی و بدون‌ اینکه‌ تـبلیغات‌ در آنـها اثـر بگذارد آزادانه و بدون هیچ نوع تأثیر پذیری،فردی را انتخاب نمایند‌.

۲-انسان‌ با همه مـعلوماتی کـه دارد و بـا همه پیشرفتی که در علم و صنعت کرده‌ و می‌کند‌ ولی‌ باز در تشخیص بسیاری از مسائل خصوصا آنـچه در رابـطه با کمال معنوی انسان‌ است‌ دچار‌ اشتباه می‌شود و چه بسیار اختلاف نظرها کـه در ایـن زمـینه بین انسانهای‌ اندیشمند‌ وجود‌ دارد که قهرا نمی‌شود همه آنها صحیح و درست باشد.

بنابراین مـعیارها و شـرایطی را که برای‌ انتخای‌ حکومت‌ در نظر می‌گیرد چه بسا ممکن‌ است غیر صحیح و مـضّر بـه حـال‌ جامعه‌ باشد یا در تشخیص فردی که واجد آن معیارها است دچار اشتباه شود.

و مرجع تعیین آنـ‌ شـرایط‌ و صفات چه فرد یا افرادی باشند؟!و حق انتخاب معیارها و شرایط لازم در حاکم‌ یا‌ هـیئت حـاکمه را بـه چه شخصی باید‌ داد؟و آیا‌ اتفاق‌ نظر برای همه‌ مردم در این شرایط‌ امکان‌ پذیر است؟

اینها بـن‌بستهائی اسـت کـه معمولا برای شکستن آن،دست به دامن اکثریت‌ و تشخیص‌‌ اکثر(که با نـصف بـعلاوه‌ یک‌ هم تحقق‌ پذیر‌ است‌)می‌شوند و گذشته از آنکه در تشخیص‌

ولایت‌ و مالکیت خداوند نسبت به همه مـوجودات و از جـمله‌ انسان،مالکیتی حقیقی و تکوینی‌ است‌

اکثریت هم بسیار ممکن است اشتباه‌ واقـع شـود و تشخیص اکثریت‌ هیچگاه‌ دلیل قطعی بر واقـعیت چـیزی‌ نـیست‌،اشکالات گذشته تکرار می‌شود.

و اگر بخواهیم شـواهدی بـرای موارد خطا و اشتباه بشر نشان‌ دهیم‌ و در مقام مقایسه‌ معلومات محدود‌ انسانی‌ با‌ مـجهولات نـامحدود و بی‌پایان‌ وی‌ بر آئیم(مـی‌توان گـفت‌ نسبت‌ صـفر در مـقابل بـی‌نهایت عدد است)سخن به درازا کشیده مـی‌شود و شـاید مطلب به‌ قدری‌ روشن باشد که نیاز به بحث‌ نباشد‌.

۳-اختلاف انـسانها‌ در‌ اغـراض‌ و دواعی نفسانی براساس اختلاف‌ محیط جـغرافیائی‌ و اجتماعی و سنن و آداب و رسوم مـحلی و قـوای جسمی و غزائز حیوانی آن اندازه زیـاد اسـت‌ که‌‌ هیچگاه امکان توافق اکثریت قریب به‌ اتفاق‌ یک‌ جامعه‌ در‌ تشخیص مسائل اجـتماعی‌ و مـصالح‌‌ فردی از مادی و معنوی نیست تـا چـه رسـد به اتفاق هـمه آنـها و منشأ پیدایش بسیاری از‌ احـزاب‌ و گـروه‌ها‌ و دسته بندیها و کشمکشها،نزاعها،قتل و جنایتها در‌ جامعه‌،اختلاف‌ در‌ افکار‌ و اغراض‌ و اصطکاک و تصادم در مقاصد و امـیال نـفسانی است و بدین جهت مشاهده می‌کنیم کـه‌ دنـیا را شعله جـنگ و آدم کـشی بـه پرتگاه سقوط کشانیده و تـا آنجا که انسانی دهها‌ میلیون بشر دیگر را ممکن است فدای مقام و ریاست خود نماید و چـه بـی‌گناهائی که طعمه آتش هوا و هوس افـراد دیـگر قـرار گـیرند.

۴-از نـظر جهان بینی اسـلام تـمام موجودات اعم‌ از‌ مادی و مجرد،محسوس‌ و غیر محسوس،کوچک و بزرگ،زمینی و آسمانی از ذره اتم گرفته تا بزرگترین و دورتـرین‌ کـهکشانها و از انـسان گرفته تا حیوان و نبات و جماد،همه و هـمه تـحت ولایـت ربـوبیّت‌ الهـی‌ قـرار دارند و ذات باری تعالی بر همه چیز احاطه و قیومیت دارد و موجودات مادی را با سنن و قوانینی که‌ حاکم بر ماده،قرار داده‌ است‌ از مرحله نقص به کمال‌ و از‌ استعداد به فـعلیت می‌رساند.

بنابراین ولایت و مالکیت خداوند نسبت به همه موجودات و از جمله انسان،مالکیتی‌ حقیقی و تکوینی است و هستی و وجود ممکن پرتوی از‌ هستی‌ و وجود مطلق واجب است‌‌ و جلوه‌ای‌ از جلوات او و فعلی از افعال او است و هـمانگونه کـه تصورات ذهنی انسان فعل نفس و

انسان آزاد است و با انتخاب خود فردی را به رهبری و امامت‌ و ولایت می‌پذیرد و تن به‌ حکومت‌ و قانون خاصی می‌دهد.

پرتوی از نفس انسانی در مرحله تعقل یا تـخیل اسـت و مالکیت و ولایت نفس نسبت به افعال‌ ذهنی و خارجی بلکه اعضاء و جوارح بدن،مالکیتی حقیقی و ولایتی تکوینی است‌ نه‌ قراردادی‌ و اعتباری‌ و هر انسانی بـه مـقتضای خلقت و تکوین،بر خود و افـعال خـویش ولایت دارد،همچنین‌ هستی و موجودات،فعل خداوند‌ و ملک او است و خداوند مالک حقیقی همه موجودات است‌ و مالکیت و ولایت‌ خداوند‌ بر‌ موجودات،مالکیتی ذاتی و تکوینی است نـه اعـتباری و قراردادی.

۵-انسان در جهان بـینی اسـلام اگر بخواهد به کمال‌ و ‌‌نقطه‌ نهائی از سیر و حرکتی که‌ در آفرینش برای او تعیین شده است برسد‌ باید‌ همانند‌ همه موجودات دیگر تحت ولایت خداوند قرار گیرد و هر نوع ولایت و حاکمیت دیـگری را از‌ خـود نماید و در غیر این صورت به کمال‌ انسانی نخواهد رسید و از مرحله‌ حیوانی خارج نشده بلکه‌ از‌ حیوان هم ناقص‌تر و گمراه‌تر خواهد بود.زیرا در این صورت با وجود فکر و تعقل و ارشاد و ابلاغ رسـولان الهـی و امکان قـرار گرفتن در مسیر تکامل،مسیر دیگری را در پیش گرفته است‌

«اوئلک کالانعام بل هم اضل سبیلا».۱
اینکه می‌گوئیم انسان بـاید ولایت حق تعالی را بپذیرد و هر گونه ولایت دیگری را از خود نفی کـند و حـساب انـسان را با این بیان از‌ موجودات‌ دیگر جدا می‌سازیم(زیرا موجودات دیگر به حکم تکوین و آفرینش تحت ولایت و قـیمومیت ‌ ‌خـداوند قرار دارند و امکان ولایت دیگری برای‌ آنها نیست)برای آن است که انسان از دو بـعد‌ مـورد‌ بـحث و بررسی قرار می‌گیرد:

بعد تکوینی که در این بعد همچون موجودات دیگر مخلوق و مملوک خداوند بـوده و تحت ولایت او قرار دارد و بستگی به خواست و اراده انسان ندارد.

بعد‌ دیگرش‌ بعد عملی و حـرکت‌های اختیاری و ارادی او است و در این مـرحله اسـت‌ که انسان با اراده و خواست خود قدم بر می‌دارد و حرکت می‌کند و پذیرفتن و انتخاب برای او مطرح می‌شود و افعال‌ و اعمالش‌ باید‌ و نباید پیدا می‌کند و در برابر‌ آنها‌ مسئول‌ خواهد بود و لذا انسان در این مرحله می‌تواند زنـدگی و حرکتهای ارادی خود را با رهبری و ولایت هر کس منطبق‌ (۱)سوره اعراف‌ آیهء‌ ۱۷۹‌.
انسان هر فعلی را که انجام می‌دهد به‌ هر‌ صورت و شکلی که‌ باشد،جزئی از نظام آفرینش است و آنچه در اختیار اوست‌ اصـل انـجام دادن و کیفیت و چگونگی آن‌ است‌.

سازد‌ و قهرا مسأله ولایت و امامت،مسأله‌ای قراردادی و اعتباری می‌شود،چرا؟چون انسان آزاد‌ است و با انتخاب خود فردی را به رهبری و امامت و ولایت می‌پذیرد و تن به حکومت و قانون‌ خاصی مـی‌دهد.

البـته‌ نباید‌ تصور‌ شود که افعال ارادی و اختیاری انسان در محدوده ولایت تکوینی‌ خداوند‌ قرار‌ ندارد و از نظام هستی و آفرینش بیرون است،زیرا هیچ موجودی از محدودهء ولایت‌ تکوینی خداوند بیرون‌ نیست‌ و آنچه‌ را کـه انـسان انجام می‌دهد در عین حالی که فعل ارادی‌ انسان‌ است‌ فعل‌ خداوند هم هست و انسان مانند علل و اسباب دیگر طبیعی و غیر طبیعی در سلسله علل‌ قرار‌ دارد‌ با این فرق که انـسان،بـا اراده و اخـتیار،فعل را انجام می‌دهد یعنی ارادهـ‌ او‌ هـم از عـلل پیدایش فعل است.

پس اینکه می‌گوئیم انسان ممکن اسن ولایت‌ و حکومت‌ غیر‌ خدا را انتخاب نماید بدان‌ معنی نیست که از نظر تکوین و آفـرینش،افـعال و اعـمالش‌ از‌ تحت ولایت خداوند خارج است‌ بلکه منظور خـارج شـدن از قانون الهی و عدم‌ تطبیق‌ نظام‌ تشریع بر نظام تکوین است و به بیان‌ دیگر،انسان هر فعلی را که انجام مـی‌دهد‌ بـه‌ هـر صورت و شکلی که باشد جزئی از نظام آفرینش‌ است و آنچه در‌ اخـتیار‌ او‌ است،اصل انجام دادن و کیفیّت و چگونگی آن است.

پس چه افعال و اعمالش را طبق دستورات‌ الهی‌ انجام‌ دهد و برنامه زندگی و نظام‌ حـاکم بـر جـامعه را الهی قرار دهد چه‌ غیر‌ آن،در سلطه تکوینی خداوند قرار دارد.

ولی چون افـعال انـسان از اراده و اختیار او نشأت‌ می‌گیرد‌ و این انسان است که می‌تواند حرکت و زندگی خود را با نظام الهی‌ تطبیق‌ دهـد و یـا مـی‌تواند نظام دیگری را حاکم‌ بر‌ خویش‌‌ نماید،لذا در انتخاب نوع ولایت و حکومت‌ مختار‌ اسـت و امـتیازی بـر موجودات دیگر پیدا می‌کند، چون موجودات دیگر در انتخاب مسیر‌ و حرکت‌ خود مختار نیستند.

و لذا آیـاتی‌ کـه‌ مـسأله ولایت‌ بر‌ انسان‌ و جامعه را مطرح می‌سازد با کلمهء‌«اخذ‌»که به‌ معنی«گرفتن»و«قـرار دادن»انـسان همراه است مانند:

آیه

«مثل‌ الذین‌ اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل‌ العنکبوت اتخذت بـیتا و انـ‌ اوهـن‌ البیوت

اگر فرد انسانی را‌ خداوند‌ بر جامعه حاکم و ولی قرار دهد، گر چه ولایت آن فـرد قـراردادی و اعتباری‌ است‌،اما از ولایت‌ ذاتی و واقعی‌ خداوند‌ نشأت‌ گرفته است.

 

لبیت‌ العنکبوت‌»۱٫
و آیـهء:

«ام اتـخذوا مـن‌ دونه‌ اولیاء فالله هو الولی».۲
نتیجه: با توجه به آنچه را که در این مقدمات‌ بیان‌ داشتیم بـه ایـن نتیجه می‌رسیم که‌ ولایت‌‌ و حاکمیت بر‌ انسانها‌ که‌ امری قرار دادی و اعتباری‌ اسـت بـاید مـتکی به ولایت حقیقی و تکوینی‌ باشد یعنی ولایت بر جامعه انسانی،حق کسی‌ است‌ که ولایـت حـقیقی و تـکوینی بر انسان‌ و موجودات‌ دیگر‌ را‌ دارد‌ و این تنها خداوند‌ است‌ که ولایتش بر انـسان و هـمه موجودات،ذاتی‌ و تکوینی است نه اعتباری و قراردادی.

پس از نظر اسلام‌ حاکمیت‌ و ولایت‌ بر جامعه انسانی مخصوص بـه خـداوند است‌ و این‌‌ حق‌ برای‌ او‌ امری‌ ذاتی و تکوینی است.

و اگر فرد انسانی را خـداوند بـر جامعه حاکم و ولی قرار دهد،گر چه ولایـت آن فـرد قـراردادی و اعتباری است اما از ولایت ذاتی و واقعی‌ خـداوند نـشأت گرفته و کسی او را ولی قرار داده است که ذاتا حق ولایت بر همه موجودات را دارد.

و به تـعبیر دیـگر حق قرار دادن حاکم باید از یـک حـق‌ ذاتی‌ سـرچشمه بـگیرد و بـا توجه به‌ آنچه را که در ضمن بـیان ایـرادها گذشته می‌دانیم که این حق(قرار دادن ولی و حاکم بر جامعه) یک حق ذاتـی بـرای انسان نیست‌ همانگونه‌ که اصل ولایـت هم ذاتی او نیست و هـمه انـسانها نسبت به این دو جهت مـساوی هـستند.

پس ناچار باید حق ولایت و یا قرار‌ دادن‌ ولی و حاکم به یک حق‌ ذاتی‌ کـه مـخصوص به‌ خداوند است منتهی شـود.

هـمانطور کـه در سایر امور اعـتباری و قـراردادی و حقوق فردی و اجتماعی نـیز چـنین است، (۱)سورهء عنکبوت آیه ۴۱‌.

آنچه‌ را که انسان انجام‌ می‌دهد‌ در عین حال که فعل ارادیـ‌ انـسان است فعل خداوند هم هست.

یـعنی از نـظر اسلام هـمه امـور اعـتباری و قراردادی و قوانین و احکام بـاید به جل و قرارداد الهی‌ و شرعی منتهی گردد‌ والا‌ تحقق و اعتبار شرعی ندارد اگر چه در نزد عـقلا و مـردم اعتبار و تحقق‌ داشته باشد.

مانند مـلکیت کـه یـک نـوع امـر اعتباری و قراردادی اسـت،اگـر همه عقلا و مردم ملکیت‌ چیزی را‌ برای‌ فردی قائل‌ باشند و اعتبار کنند،ولی از نظر شرعی و الهی معتبر نـباشد یـک حـق‌ واقعی نسبت به آن مال‌ برای فرد مـزبور پیـدا نـخواهد شـد لذا در بـین اسـباب و راههائی‌ که‌ مردم‌‌ آنها را ملک‌آور دیده و سبب داد و ستد و نقل و انتقال اموال می‌دانند،تنها آن اسباب و راههائی‌ که شارع ‌‌اسلام‌ یعنی خداوند امضاء فرموده است موجب ملکیت خواهد بـود نه همهء آنها،مثلا‌ در‌ عرف‌ مردم شخص گیرنده ربا،مالک آن می‌شود ولی اسلام مالکیت او را بر چنین مالی‌ به‌ رسمیت نمی‌شناسد.

بنابراین همانگونه که ملکیت افراد نسبت به اموال که یک‌ امـر قـراردادی است و باید‌ قرار‌ دهنده‌اش خداوند(که مالک واقعی و تکوینی همه اشیاء است)باشد

«لله ما فی السموات‌ و مافی الارض»۱
همینطور مسأله ولایت بر جان و مال مسلمین هم باید به جعل و قـرارداد الهـی منتهی‌ گردد‌.

و به تعبیر فلسفی:«کل ما بالعرض لا بد و ان ینتهی الی ما بالذات»یعنی چیزی که‌ عارضی است و ذاتی شی‌ء نیست باید از چیزی نـشأت بـگیرد که(نشأت گرفته شده)ذاتـی‌ آنـ‌‌ شی‌ء باشد.مانند هستی و وجود برای اشیاء که ذاتی آنها نیست،بلکه وجود و هستی به اشیاء داده شده است و باید منتهی شود به هستی واجـب کـه هستی برای او ذاتی‌ اسـت‌،بـلکه عین‌ هستی است و سئوال از اینکه هستی واجب از کجا و از چه علتی پدید آمده قطع می‌شود زیرا هستی عین ذات اوست و او چیزی نیست که هستی پیدا‌ کرده‌ باشد بلکه خود هستی است.

پس از نـظر اسـلام تنها خداوند(که مالک حقیقی و صاحب اختیار همه چیز است)حق‌ اعطاء هر حق و منصبی را به شخص یا اشخاص‌ معین‌ یا‌ همه انسانها دارد.اگر او‌ اجازه‌ تصرف‌

ولایت که از مهمترین مـسائل اجـتماعی و ضرورتهای انـسانی‌ است از مختصات خداوند بوده است و اوست که حق دارد برای جامعه فردی‌ را‌ به‌ عنوان ولی و حاکم نصب فرماید.

و اسـتفاده از چیزی‌ را‌ به انسان ندهد،انسان حق تصرف در آن را ندارد و لذا می‌بینیم خداوند اجـازه اسـتفاده و بـهره‌برداری از مواهب طبیعت‌ را‌ به‌ همه انسانها داده است و برای ملکیت و حق‌ اختصاص به اشیاء‌ هم بسیاری از اسباب و راههای عـرفی ‌ ‌و عـقلائی را امضاء فرموده است.

و لایت هم که از مهمترین مسائل اجتماعی‌ و ضرورتهای‌ انسانی‌ است نـیز از مـختصات خـداوند بوده و او است که حق دارد‌ برای‌ جامعه فردی را به عنوان ولی و حاکم نصب‌ فرماید.

در قرآن به آیـات زیادی بر می‌خوریم‌ که‌ بیان‌ کننده این مسأله است از جمله: ۱۲-

«قل اغیر الله اتـخذو لیا‌ فاطر‌ السموات‌ و الارض»۱
بـگو آیـا غیر از خدا را ولی خود قرار دهم؟،خدائی که پدید آورنده‌ آسمانها‌ و زمین‌‌ است.

در این آیه،ولایت خداوند بر انسانها(ولایت تشریعی)بر ولایت تکوینی او‌(یعنی‌‌ آفرینش زمین و آسمان)متکی شده است و چنین اسـتفاده می‌شود که تنها او که‌ پدیده‌ آورنده‌‌ آسمان و زمین می‌باشد سزاوار حکومت و سرپرستی انسان است.

۲-«ام اتخذوا من دونه اولیاء فالله‌ هو‌ الولی و هو یحیی الموتی و هو علی کل شی‌ء قدیر».۲

آیا غیر از خـدا‌ بـرای‌ خود‌ سرپرستانی قرار دادند و حال آنکه تنها او ولی و سرپرست است‌ و هم اوست که مردگان را‌ زنده‌ کره و بر هر چیزی قادر و توانا است؟

قدرت خداوند بر همه چیز و مسأله‌ زنده‌ کردن‌ مردگان در ایـن آیـه،زیر بنای ولایت خداوند قرار گرفته است.

این آیات و آیاتی دیگر‌ به‌ خوبی‌ نشانگر این مطلب است که ارتباط مستقیمی بین‌ تکوین و تشریع مسأله تربیت‌ و نظام‌ حاکم بر کـل جـهان و تربیت و نظام حاکم بر جامعه انسانی‌ وجود دارد و ولایت بر انسانها حق‌ خداوندی‌ است که بر کل جهان ولایت دارد.

(۱)سورهء انعام،آیه ۱۴٫

(۲)سوره‌ شوری‌ آیه ۱۰٫

و هر کس که او فرمان‌ بـه‌ اطـاعتش‌ دهـد واجب می‌شود بر دیگران کـه اطـاعتش‌ نـمایند‌،زیرا اطاعت از آن فرد،اطاعت از خداوند است.

اکنون که دیدگاه اسلام‌ را‌ در مسأله ولایت و حکومت دانستیم‌،با‌ نظری اجمالی‌ ایرادها‌ و اشکالهائی‌ که بـه انـواع حـکومتهای غیر الهی‌ وارد‌ بود مورد بررسی قرار می‌دهیم.

مـوارد اشـکال عبارت بودند از: ۱-منشأ پیدایش‌ حق‌ ولایت یا حق قرار دادن و اعطاء‌ ولایت بر دیگری.

۲-مسأله‌ تصرف‌ حکومتها در اموال و نفوس مـردم‌ و دلیـل‌ آن از نـظر عقل و عقلاء.

۳-دلیل و مجوّز شرعی تصرف حکومتها در اموال و نفوس‌ بـا‌ وجود اصل عقلائی و شرعی‌ تسلط‌ انسانها‌ بر‌ اموال و نفوس خود‌.

۴-لزوم‌ اطاعت از حکومتهای غیر‌ الهی‌ چه دلیل عـقلی یـا شـرعی دارد؟

۵-اشکالاتی که در رابطه با انتخاب اکثریت مطرح هست‌.

اکنون‌ با در نـظر گـرفتن مسائلی که‌ برای‌ تبیین دیدگاه‌ اسلام‌ در‌ مسأله ولایت بیان‌ گردید‌ روشن می‌شود که هیچ یک از ایـن ایـرادها بـر این نوع از حکومت که برخاسته‌ از‌ اراده الهی‌ است وارد نیست زیرا‌ با‌ توجه‌ بـه‌ آنـکه‌ خـداوند ولایت تکوینی‌ بر‌ همه موجودات دارد و هستی‌ بخش انسان و هر موجودی است،ولایت برای او مـسأله‌ای ذاتـی و تـکوینی است‌ نه‌ اعتباری‌ و قراردادی و او مالک واقعی انسان و همه موجودات‌ است‌.و قهرا‌ منشأ‌ پیدایش‌ ولایـت‌،امـری ذاتی‌ و تکوینی خواهد بود.

و چو مالک واقعی انسان و هر موجودی است پس هر تـصرفی کـه از نـاحیه او در اموال‌ و نفوس مردم بشود،تصرفی است که‌ مالک در ملک خود نموده است

«و لا یسئل عـما یـفعل»۱
، (سئوال نمی‌شود از آنچه را که او انجام می‌دهد)،«و هم یسئلون»و این دیگران هستند که مـورد سـئوال قـرار می‌گیرند و از‌ طرفی‌ او است تنها قانونگذار برای جامعه انسانی و تنها کسی که حق‌ فرمان دادن دارد و به حـکم عـقل طاعتش واجب است و هر کس که او فرمان به اطاعتش دهد واجب‌ مـی‌شود‌ بـر دیـگران که اطاعتش نمایند،زیرا اطاعت از آن فرد اطاعت از خداوند است که‌ (۱)سورهء انبیاء،آیه ۳۳٫

در حکومت الهـی نـیز‌ نـوعی‌ انتخاب وجود دارد.زیرا مردم‌، با‌ ایمان و اعتقاد به اسلام آن را می‌پذیرند و اگر پذیـرش مـردم‌ نباشد صورت خارجی پیدا نخواهد کرد.

به حکم عقل به فرمانش باید گردن نهیم‌ و سر‌ پیـچی از آن مـا‌ را‌ دچار ثمرات تلخ و عواقب‌ هولناک عالم پس از مرگ می‌نماید اگر چه در این عـالم هـم،از آثار شوم و تلخ آن مصون نخواهیم‌ بود.

و از طـرفی چـون ولایـت در اسلام‌ مخصوص‌ خداوند و کسی است که او تـعیین مـی‌نماید و قهرا متکی به آراء و انتخاب اکثریت مردم نخواهد شد.ایرادهائی که در انتخاب اکثریت بـود، در ایـن نوع از حکومت نیست.

البته بـاید‌ تـوجه‌ داشت کـه‌ در حـکومت الهـی نیز نوعی انتخاب وجود دارد.زیرا مـردم،بـا ایمان و اعتقاد به اسلام آن را‌ می‌پذیرند و اگر پذیرش مردم نباشد صورت خارجی پیـدا نـخواهد کرد و نیز‌ باید‌ در‌ نظر داشته بـاشیم که خداوند بر اسـاس ویـژگیها و معیارهای خاصی که در حاکم‌ ضـرورت دارد از قـبیل ‌‌عصمت‌،عدالت،علم و…فردی را برای ولایت تعیین می‌کند که‌ بخواست خدا در بحث‌ صـفات‌ حـاکم‌،آن معیارها بررسی خواهد گردید.

عـن ابـی عـبدالله(ع)قال:شیعتنا أهـل الهـدی و أهل‌ التقی و أهل‌ الخـیر و أهـل الأیمان و اهل الفتح و الظفر امام صادق(ع)فرمود:شیعیان ما ایمان آورندگان‌،هدایت یافتگان،پروا پیـشگان‌‌ و خـیر‌ اندیشان و اهل فتح و ظفر و پیروزمند.

«اصـول کـافی-کتاب الأیـمان و الکـفر ج ۲ ص ۲۳۳».

منبع: مجله نور علم بهمن ۱۳۶۳ – شماره ۸

مطالب مرتبط