صفحه اصلی » مقالات » ولایت فقیه » بحثی پیرامون ولایت فقیه (۶)
منتشر شده در ۱۰ اسفند ۱۳۹۳ | دسته : ولایت فقیه

بحثی پیرامون ولایت فقیه (۶)

سید حسن طاهری خرم آبـادی‌

گـفتیم‌ کـه‌ طبق روایات متعددی، حق جعل احکام به پیامبر اکرم(ص)تفویض شده است و در مورد ائمهء‌ اطـهار هم در چندین روایت به این مطلب تصریح شده است و سپس نمونه‌ای‌ از این روایـات را‌ آوردیم‌ و در یکی از این روایـات آمـده بود که آیهء شریفهء

«انّک لعلی خلق عظیم»
حاکی از مقام والای عصمت پیغمبر(ص)است.

و اینک دنبالهء مطلب:

دو عامل در وجود مقدس رسول خدا‌ موجود است که مانع از آن می‌شود تا حکمی برخلاف واقع و یـا بی‌ملاک جعل نماید:

یکی مقام عصمت و مصونیتی که از خطا و اشتباه دارد و تأییدی که بوسیله روح القدس میشود

و دیگر‌ علمی‌ که به تعلیم الهی بر واقعیّات و ملاکات احکام پیدا کرده و این مطلب از نظر مـباحث کـلامی مسلّم است که هر حکمی از احکام دارای ملاک و تابع مصلحت و یا مفسده‌ای است‌ که‌ در پرتو آن جعل می‌شود و آن ملاک بمنزلهء علت و ریشه آن حکم می‌باشد،بطوری که اگر مانعی از جعل حکم نباشد حـکم جـعل می‌شود.

پس می‌توان گفت پیامبر(ص)بواسطهء‌ علمی‌ که خداوند به ایشان عطاء فرموده به علل و ملاکات احکام واقف بوده و با اختیاری که دارد و تفویضی که به او شده،حکم را طبق آن ملاک و عـلّتش جـعل و تشریع‌ می‌کند‌.

و بر‌ این اساس آنچه را که‌ قرار‌ می‌دهد‌ مطابق با اراده و مشیّت الهی خواهد بود بواسطه این دو عامل(علم و عصمت)چیزی را که حق و صواب نباشد و یا برخلاف‌ مشیت‌ الهـی‌ بـاشد اخـتیار نمی‌کند.

۲-مقتضای جمعی از روایات-مـانند‌ صـحیح‌ فـضیل‌۱و روایت اسحاق بن عمار که صحت سند آن بعید نیست‌۲و روایت قاسم بن محمد۳و صحیح اسحاق بن عمار‌۴و حدیث‌ فضیل‌ بن یـسار۵و بـعضی دیـگر از روایات-آن است که در‌ هر موردی که پیغمبر حـکمی وضـع فرموده اجازه خداوند هم به دنبال آن صادر شده است و جمله«فاجازه‌ الله‌ ذلک‌»در این روایات پس از بیان مواردی که رسـول خـدا(ص)حـکمی‌ را‌ از وجوب و یا حرمت یا استحباب قرار داده‌اند،دیده میشود.

(۱)بـحار،ج ۱۷،حدیث ۳ باب«وجوب طاعته‌ و حبه‌ و التفویض‌ الیه»ص ۴٫

(۲)بحار،ج ۱۷،حدیث ۴ ص ۵٫

(۳)بحار،ج ۱۷،حدیث ۱۰ ص ۷٫

(۴)بحار،ج ۱۷،حدیث ۱۱‌ ص ۸٫

(۵)بحار‌،ج ۱۷‌،حدیث ۱۲ ص ۸٫

این مطلب دو احـتمال دارد یـکی آنـکه اجازه خداوند برای تأکید و تأیید‌ مطلب‌ بوده‌ و حکم را پیغمبر(ص)به مـقتضای تـفویضی که به او شده،جعل فرموده است.

و دیگر‌ آنکه‌ اجازه خداوند در اصل تشریع و جعل حکم مدخلیت داشـته و تـا اجـازه به آن‌ ملحق‌ نشود‌ آن حکم،حکم الهی محسوب نمی‌شود.

بنابر این احـتمال،آنـچه را کـه به پیغمبر‌(ص)تفویض‌ گردیده تنها اداره امّت و تفویض امر در مقام اجراء احکام است و مواردی کـه‌ بـنظر‌ مـی‌رسد‌ پیغمبر (ص)شخصا حکمی قرار داده باشد در حقیقت در این موارد،پیغمبر(ص) از خدا خواسته‌ است‌ که ایـن احـکام وضع و جعل گردد پس کار او فقط تهیّه یک‌ سلسله‌ موارد‌ برای پیشنهاد به مـقام مـقدس ربـوبی است و لکن اصل جعل و تشریع با خداوند است،نظیر‌ آنچه‌ در‌ مجالس قانونگذاری مرسوم اسـت کـه کمیسیون مربوطه قانونی را تنظیم می‌کند و یا‌ دولت‌ لایحه‌ای را تقدیم مجلس می‌نماید ولی مرجع تـصمیم‌گیری نـهائی مـجلس است.

ولی این احتمال از جهاتی‌ مورد‌ اشکال و ایراد است زیرا:

اولا:با تعبیر«فوض الیه دینه»تـطبیق نـمی‌کند‌،چه‌ آنکه مقتضای این جمله که در اکثر‌ این‌ احادیث‌ هست آن است کـه امـر دیـن چه‌ در‌ مرحله قانونگذاری و چه در مرحله اجرا به او واگذار شده است،مخصوصا با‌ توجه‌ به ایـنکه آیـهء

«مـا اتاکم‌ الرسول‌ فخذوه و ما‌ نهاکم‌ عنه‌ فانتهوه»
بر آن متفرع و مترتب شده‌ و اسـاسا‌ خـود این آیه را بیان کننده تفویض قرار داده است.

و بدنبال آن‌ به‌ بیان پاره‌ای از احکامی که رسول‌ خـدا(ص)جـعل فرموده است‌ می‌پردازد‌.

ثانیا:در بعضی از روایات‌ به‌ فلسفه تفویض و علّت آن اشاره شـده و فـرموده است:«لیعلم من یطیع الرسول ممن‌ یـعصیه‌»یـعنی بـرای آنکه مطیع از‌ عاصی‌ و فرمانبردار‌ از طاغی و سر‌ کـش‌،تـمییز داده شود و معلوم‌ گردد‌ که چه کسانی حاضرند پیغمبر(ص)را-که اطاعتش اطاعت خدا اسـت-اطـاعت نمایند.

و این‌ بیان‌ شاید اشـاره بـه آن باشد کـه‌ بـشر‌ بـه دشواری‌ و سختی‌،زیر‌ بار بشرهائی مـثل خـودمی‌ رود و خداوند جعل قانون و حکم را به پیامبر(ص)واگذار نمود و به مردم هم دسـتور اطـاعت‌ و فرمانبرداری‌ داد،تا نفوس طیبه و فرمانبردار،از‌ نـفوس‌ خبیثه‌ و عاصی‌ مشخص‌ و تـمییز داده شـوند‌ و این‌ آزمایشی است برای انـسان کـه اگر خدا به او دستور اطاعت از انسانی دیگر را داد‌ آیا‌ حاضر‌ است بر خلاف هـوا و مـیل و کبر و خودبزرگ‌بینی‌ خویش‌،بخاطر‌ فـرمان‌ خـدا‌ آنـ‌ را قبول کند یـا چـون ابو جهل‌ها و ابو لهـب‌ها و…راه اسـتکبار را در پیش می‌گیرد.

و در حدیث صحیح زراره از ابا جعفر و ابا عبد الله علیهما السلام‌ نقل می‌کند که فـرمودند:«ان الله عـز و جل فوض الی نبیّه امر خلقه لیـنظر کـیف طاعتهم ثـمّ تـلاهذه الآیـه:ما اتاکم الرسول فـخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا».۱

یعنی امام باقر‌ و امام‌ صادق علیهما السلام فرمودند:که خداوند امـر خـلق (مردم)خود را به پیامبرش واگذارنمود تـا بـبیند او را چـگونه اطـاعت مـی‌کنند، سپس این آیـه را تـلاوت فرمود:

«ما اتاکم‌ الرسول‌ فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا»
.

و دانستیم که در روایات دیگر این آیه بـعنوان بـیان تـفویض در دو مرحله جعل احکام و اجراء آن مورد‌ استشهاد‌ قـرار گـرفته اسـت.

ثـالثا:بـرخی‌ از‌ روایـات،خالی از مسأله اجازه است و بطور صریح می‌فرماید که رسول خدا(ص)وضع فرمود و قرار داد.مانند حدیث صحیح زراه که از امام باقر‌(ع)نقل‌ می‌کند که فرمود:«وضع‌ رسول‌ الله دیه العـین ودیه النفس الخ»رسول خدا دیه عین و…را قرار داد.۲

و در حدیث محمد بن سنان از امام باقر(ع)نقل شده است که فرمود: «فهم یحلون ما یشاؤن‌ و یحرمون‌ ما یشاؤن ولن یشاؤا الا ان یشاء الله تبارک و تعالی.

(۱)بـحار،ج ۱۷،روایـت ۲ صفحه ۴٫

(۲)بحار،ج ۲۵،صفحه ۳۳۲ حدیث ۸٫

پس آنها حلال می‌نمایند آنچه را که می‌خواهند و حرام می‌کنند آنچه‌ را‌ که می‌خواهند‌ و نمی‌خواهند مگر آنکه خدای تعالی بخواهد(منظور پیامبر (ص)و ائمه معصومین علیهم السلام هستند)۱٫

و در ذیـل روایـت ثمالی‌ که صحت سند آن بعید نیست از امام باقر(ع)نقل شده‌ است‌ که‌ فرمود:«فما احل رسول الله(ص)فهو حلال و ما حرّم فهو حرام»۲ یـعنی هـر چه را رسول خدا ‌‌حلال‌ کـند حـلال می‌باشد و هر چه را حرام نمایند حرام خواهد بود.

و این نوع‌ تعبیر‌ که‌ ظهور دارد در این که پیغمبر(ص)،«جعل»و تحلیل و تحریم می‌نمود،در روایاتی که مسأله اجـازه‌ در آن مـطرح شده است هم وجـود دارد.

و ایـنکه گفته شود معنای این‌ الفاظ آنست که پیغمبر‌(ص)این‌ موارد را از خداوند طلب فرمود و پیشنهاد داد،خلاف ظاهر همه این روایات است.

پس جمع بین این روایات و روایتی که مسأله اجازه در آن ذکر شـده اسـت و همچنین حفظ ظهور‌ کلماتی از قبیل:«فرض رسول الله»،«سنّ رسول الله»،«اضاف رسول الله»،«حرّم رسول الله»و نظائر آن که در روایاتی است که اجازه در آنها آمده مانند صحیح فضیل بن یسار‌ و روایات‌ دیگر آنست کـه گـفته شود،اجـازه برای تأکید و تأیید مطلب بوده و مقام عبودیت و اطاعت رسول خدا(ص)ایجاب می کرد که آنچه را که قـرار داده است به مقام مقدس حضرت‌ احدیث‌ عرضه بدارد و پس از عرضه آن اجازه ربـوبی هـم صـادر می‌گردید،گو اینکه نیازی به اجازه نبود چون اذن قبلی وجود داشته است.

رابعا:در حدیث صحیحی که زرارهـ‌ ‌ ‌از‌ امـام باقر(ع)نقل نموده است پس از آنکه حضرت فرمود:«وضع رسول الله دیه العین و دیه النـفس و حـرم النـبیذ و کل مسکر»یعنی قرار داد رسول خدا دیه را برای‌ چشم‌ و نفس‌ و حرام نمود نبیند و هر مـسکری‌ را‌،مردی‌ به امام باقر(ع)عرض کرد آیا قرار داد رسول خدا این (۱)بحار،ج ۲۵،حـدیث ۲۴ صفحه ۳۴۰٫

(۲)بحار،ج ۱۷،روایت ۱۸‌ صـفحه‌ ۱۰‌.

احـکام را بدون آنکه در خصوص آنها چیزی‌ از‌ طرف خدا آمده باشد؟یعنی بدون آنکه وحی در خصوص آنها از طرف خدا به رسولش شده باشد؟ حضرت فرمود:«نعم لیعلم‌ من‌ یطیع‌ الرسول ممن یعصیه»تا آنکه کسی کـه اطاعت می‌کند رسول‌ را از کسی که عصیان می‌کند او را باز شناخته شود.۱

ملاحظه می‌شود در این حدیث نسبت جعل‌ را‌ به‌ خود رسولخدا(ص)داده و در جواب سائل هم تصریح فرموده است که‌ برای‌ آزمایش مردم و جدا شـدن مـطیع از عاصی بدون آنکه وحی نازل شود پیغمبر مأذون بود که‌ احکامی‌ را‌ وضع فرماید.

۳-اگر در بحث ولایت فقیه به این نتیجه رسیدیم که‌ هر‌ مقام‌ و شأنی که امام یا پیغمبر عـلیهم السـلام دارد فقیه هم آنرا دارا است مثلا‌ حدیث‌«الهم‌ ارحم خلفائی»که از پیغمبر(ص)نقل شده است و یا«العلماء ورئه الانبیاء»و نظائر آنها‌ را‌ دلیل بر عموم تنزیل دانستیم و گفتیم خلافت و وراثت در تمام شـئونی اسـت که‌ مربوط‌ به‌ حکومت و ولایت پیغمبر(ص)و ائمه علیهم السلام بوده است. آیا می‌شود گفت که جعل احکام‌ و قانونگذاری‌ هم از شئون ولایت و حکومت است؟ پس در این حق هم،فقیه جانشین و خلیفه‌ پیـغمبر‌(ص)اسـت‌،یـا آنکه این از مناصب و شئون خـاصه پیـغمبر(ص)و امـام(ع)می‌باشد؟(اگر در مورد همهء ائمه ثابت‌ شود‌).

در پاسخ این سئوال باید گفت که جعل احکام از مناصب و شئون‌ خاصه‌ پیغمبر‌(ص)و ائمه(ع)است زیـرا هـمانگونه کـه اشاره گردید،تفویض جعل بوده و گفتیم که چـون پیـغمبر(ص)،علم‌ به‌ ملاکات‌ احکام و مصالح و مفاسد واقعیه اشیاء دارد و روح القدس او را از هر‌ گونه‌ لغزش و خطائی باز می‌دارد،لذا این منصب به او تـفویض شـده اسـت.پس،از شئون مختص‌ به‌ پیغمبر است مانند وحی و نبوت و نظائر آن و اگـر در مورد ائمه هم‌ به‌ اثبات برسد،از شئون معصومین خواهد بود‌.

(۱)بحار‌،حدیث‌ ۵ ج ۱۷ ص ۶ به نقل از کافی،بحار به‌ نـقل‌ از بـصائر الدرجـات ج ۲۵ ص ۳۳۲ حدیث ۸ سند روایت در بصائر صحیح است.

و به‌ تعبیر‌ دیگر این شـأن از شـئونی‌ است‌ که قابلیت‌ و شرایط‌ خاصی‌ آنرا اقتضا می‌کند و همانطور که در‌ روایات‌ مشاهده نمودیم شخص باید دارای خـلق عـظیم بـوده و مؤدب به تأدیب الهی‌ گردد‌ تا امر دین به او تفویض‌ شود و کـسی کـه ایـن‌ شرایط‌ در او نیست و نمی‌تواند آنرا‌ دارا‌ شود قهرا دارای چنین منصبی هم نخواهد بود و دلیل تنزیل،ایـنگونه مـوارد را‌ شـامل‌ نیست تهمانطور که مقتضای خلافت‌ و وراثت‌ از‌ پیامبر(ص)خلافت در‌ وحی‌ و نبوت و ولایت تکوینی و علم‌ و عـصمت‌ و…سـایر شئون مختصه به آن حضرت نیست و حتی اگر دلیل صحیح و معتبر بر تفویض‌ بـه‌ ائمـه دیـگر غیر از امیر المؤمنین‌ نداشته‌ باشیم با‌ اینکه‌ دارای‌ مقام عصمت و علم و ولایت‌ تکوینی و تـشریعی هـستند و بطور قطع و یقین خلفاء رسول الله میباشند،نمی‌توانیم از ادّله خلافت و ولایت‌ ائمه‌،مسأله تفویض و جـعل احـکام را اسـتفاده‌ نمائیم‌.زیرا‌ همانگونه‌ که‌ در روایات وارد‌ شده‌ پیغمبر(ص)و امیر المؤمنین علیه السلام افضل از ائمه دیگر مـی‌باشند و مـمکن است این از شئون خاصه‌ پیغمبر‌(ص)و امیر‌ المؤمنین علیه السلام باشد و افضیلت و اکـملیت آنـها‌ آنـرا‌ اقتضا‌ کند‌.

و اگر‌ روایت‌ صحیحهء ابی اسحاق نحوی هم نبود در مورد امیر المؤمنین هم چـنین مـقامی ثـابت نمی‌گردید.در هر حال جای توهم اینکه فقیه دارای چنین شأن و حقی باشد‌،نـیست.

۴-مـمکن است این سئوال در مسئله تفویض مطرح شود که مقتضای آیه شریفه:

 

«و ما ینطق عن الهوی ان هـو الا وحـی یوحی»
۱٫

آنست که پیغمبر از خود هیچ حکم‌ و دستوری‌ نمی‌دهد و هر چه مـی‌گوید، وحـی الهی است بنابر این آنچه که در روایـات تـفویض،بـه پیغمبر(ص)نسبت داده شده که ایشان می‌توانند قـوانینی وضـع و احکامی جعل نمایند،با این‌ آیه‌ تنافی دارد؟

در جواب این سئوال باید گفت:

(۱)سـورهء نـجم،آیهء ۳٫

اولا:هر حکمی را که پیـغمبر قـرار دهد مـنشأ آن وحـی مـی‌باشد زیرا‌ خداوند‌ به او این اختیار را‌ دادهـ‌ اسـت مانند آنکه اگر مجلش شورا اختیار تصویب بعضی از قوانین را به یکی از کـمیسیونهای مـربوطه بدهد(اگر چنین حقی را داشته بـاشد‌)هر‌ قانونی که آن کـمیسیون‌ تـصویب‌ نماید،مصوبه مجلس محسوب مـیشود.

ثـانیا:بطور قطع و مسلم پیغمبر(ص)اوامری در مقام اجراء و پیاده کردن قوانین و احکام الهی داشـته اسـت و می‌تواند برای تدبیر امور جـامعه مـقرراتی وضـع نماید و فرمانهای‌ حـکومتی‌ صـادر کند،همانطور که در آیـات زیـادی خداوند اطاعت از فرمان رسول الله را واجب فرموده است

«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول»
(سوره مائده آیه ۹۲)

و مـسلّم تـک تک این موارد‌ از‌ وحی الهی‌ سـر چـشمه نگرفته اسـت و در هـر مـوردی که امری صادر مـی‌فرمود وحی خاصی وجود نداشته،اگر چه‌ در موارد مهمی هم ممکن بود وحی برسد و راهنمایی‌هائی بـشود.و در‌ عـین‌ حال‌ این اوامر و دستورات با آیـه

«و مـا یـنطق عـن الهـوی ان هو الاّ وحی یـوحی»
تـنافی ندارد زیرا ‌‌اساس‌ همه این امور وحی الهی است،یعنی خداوند به او اختیار داده که‌ فرمان‌ بـدهد‌ و اطـاعت از فـرمانش را هم بر جامعه واجب فرموده است و از طـریق وحـی بـه او‌ دسـتور داده شـده کـه عهده‌دار تدبیر امور اجتماع و سرپرستی مردم باشد و اصل حکومت‌ و ولایتش که همه این‌ امور‌ از لوازم آنست از وحی برخاسته است پس در مورد جعل احکام هم خداوند بوسیله وحی به او ایـن اختیار را عطا فرموده است و با نزول آیه شریفه:

«و ما اتاکم الرسول‌ فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا»
امر دین و امت به او تفویض گردیده چنانکه در روایت هم آیه را بیانگر و دلیل تفویض قـرار دادهـ‌اند.

پس هر حکمی که پیغمبر(ص)قرار داده است‌ منشأ‌ آن همین آیه و آیه

«من یطیع الرسول فقد اطاع الله»
(سوره نساء آیه ۸۰)می‌باشد که در روایات بدان اشاره شده بود و این خود وحی الهـی اسـت.

اصل دوم نظام‌ اجرائی‌ در حکومت اسلامی
دومین شرط تحقق ولایت الهی در جامعه انسانی آن است که حاکم و شخصی که در رأس نظام قرار می‌گیرد از طرف خداوند تـعیین شـود.

و به تعبیر‌ دیگر‌ حکومت و ولایـت کـه از شئون الهی و مختص بذات اقدس احدی است-«الله هو الولی»یعنی تنها او ولی و سر پرست همه موجودات از جمله انسان است-از طرف خداوند‌ توسط‌ انسانی‌ پیاده میشود و آن انـسان جـانشین‌ خدا‌ و خلیفه‌ او در امر حـکومت قـرار میگیرد و ولایت خداوند را بر انسانها در بعد تربیت و تعلیم معارف الهی و اداره امور اجتماعی و سیاسی‌ عهده‌دار‌ می‌گردد‌.

و این است یکی از ابعاد خلافت انسان از‌ طرف‌ خداوند در روی زمین و توصیف او به مقام خلافت الهی.

 

قـرآن و مـسأله خلافت انسان از طرف خدا
در آیاتی‌ از‌ قرآن‌ به موضوع خلافت انسان از طرف خداوند در زمین اشاره‌ شده است که آیات زیر از جمله آنهاست.

الف:

هو الذی جعلکم خلائف فی الارض فمن کفر فعلیه‌ کفره‌
(فـاطر‌-۳۹).

او اسـت آنکسی کـه شما را خلیفه‌هائی در زمین قرار‌ داد‌،پس کسی که کافر شود کفرش بر ضرر او است.

ب:

و یجعلکم خلفاء الارض
(نمل-۶۲).

و شما‌ را‌ خـلیفه‌های‌ زمین قرار می‌دهد.

ج:

و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفه‌ قـالوا‌ اتـجعل‌ فـیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم‌ مالا‌ تعلمون‌
(بقره-۳۰).

و هنگامی کـه ‌ ‌خـداوند به ملائکه فرمود که در زمین خلیفه‌ای را قرار‌ می‌دهم‌،گفتند آیا قرار میدهی در آن،کـسی را کـه فـساد و خونریزی می‌نماید و حال‌ آنکه‌ ما‌ ترا تسبیح و تقدیس می‌کنیم خداوند فرمود:من

می‌دانم چیزی را کـه شما نمیدانید.

منظور‌ از‌ خلیفه بودن انسان،جانشینی او از خداوند است بر روی زمین و این مـعنی‌ اختصاص‌ به‌ حضرت آدم اولیـن اسـانی موجود بر روی زمین ندارد اگر چه در آن زمان خلافت‌ الهی‌ در آدم تجسم یافته بود چون او اولین انسان خاکی است.

البته‌ تعمیم‌ این‌ مقام نسبت به همه انسانها به معنی فعلیت آن در همه نیست بـلکه مقصود آنست‌ که‌ در‌ هر انسانی استعداد آن وجود دارد اگر چه در بسیاری از انسانها‌ بفعلیت‌ نرسد و یا در بعضی از انسانها فقط بعد خاصی از آن بفعلیت برسد،در حالیکه این‌ استعداد‌ در موجودات دیگر وجود ندارد.

دلیل بر ایـن تـعمیم این است که‌:

اولا‌:مخاطب در دو آیه اول و دوم همه‌ انسانها‌ است‌ و اختصاصی به فرد خاصی ندارد.

و ثانیا:در‌ آیه‌ سوم که مربوط به خلقت آدم است ملائکه از کلام خداوند عمومیت این‌ مقام‌ را استفاده نموده و لذا گـفتند‌ کـه‌ میخواهی کسی‌ را‌ در‌ روی زمین جانشین خود قرار دهی‌ که‌ خونریزی و فساد بنماید؟و روشن است که خونریزی و فساد از شخص حضرت آدم که‌ پیامبر‌ الهی و دارای مقام عصمت است سر‌ نمیزند بلکه اعمالی است‌ مـربوط‌ بـه افراد نوع انسان و در‌ واقع‌ ملائکه می‌دانستند که موجود زمینی که ترکیبی از غرائز و شهوات و نیروهای دیگر بوده‌ و دارای‌ زندگی اجتماعی است،خواه و ناخواه‌ با‌ خونریزی‌ و فساد دست به‌ گریبان‌ خـواهد بـود و ایـن معنی‌ با‌ مقام خلافت الهـی کـه مـقصود از آفرینش او است تناسب ندارد.

گذشته از آنکه‌ شخص‌ آدم را اگر تنها در نظر‌ بگیریم‌ خونریزی و فساد‌ نسبت‌ به‌ یک فرد با قطع‌ نظر از اجـتماع،مـعنی نـدارد زیرا اجتماع انسانها است که در آن خونریزی و فساد صـورت‌ مـیگیرد‌ و اگر یک فرد از نوع انسان‌ بیشتر‌ وجود‌ نداشت‌ زمینه‌ای‌ برای خونریزی و فساد‌ هم‌ وجود پیدا نمی‌کرد و قهرا جایی بـرای سـئوال مـلائکه باقی نمی‌ماند خلاصه آنکه از این آیات استفاده‌

می‌شود‌ که‌ خـلافت از طرف خداوند از امتیازات انسان‌ بوده‌ و بواسطه‌ همین‌ مقام‌ است‌ که مسجود ملائکه قرار می‌گیرد.

 

ابعاد خلافت انسان
خـلافت عـبارت اسـت از آنکه شخصی بجای شخص دیگر در همه یا بیشتر امور و شئون مـربوط بـه او قرار‌ گیرد و حاکی و نشان دهندهء آثار وجود مستخلف خود باشد.

بنابر این خلافت انسان از خداوند بـه مـعنی آنـست که انسان ممثل صفات و اسماء الهی شود و از این جهت که خلیفه‌ او‌ اسـت حـاکی از قـدرت،علم، حکمت،روحانیت،عفو،لطف،قهر،غضب و…خداوند به اندازه ظرفیت وجود امکانی خـود بـاشد.

پیـشرفت شگرف انسان در علم و صنعت و کشف اسرار خلقت و آفرینش‌ و دست‌ یابی بر اعمال عجیب و غـریبی کـه شبیه به خرق عادت است همه از ابعاد خلافت انسان از خداوند است و عظمت انـسان عـصر فـضا‌ را‌ که بر فراز آسمانها قدم‌ گذارده‌ و در اعماق دریاها فرو رفته و بر همه موجودات مـادی و طـبیعی تسلط یافته است و یا میتواند بیابد و همه چیز زمین و زمان را مسخر خود سـاخته‌ اسـت‌،از عـظمت آفریننده و مستخلف‌ خود‌ یعنی خدای هستی حکایت می‌کند آنطور که در هیچ یک از موجودات دیگر چـنین حـکایتی نیست.این یک بعد از خلافت انسان از خدا است که در سلطه و قدرت انـسان‌ بـر‌ جـهان ماده و طبیعت خلاصه می‌شود و در این بعد است که انسان نشان دهندهء قدرت و علم و حکمت الهـی و آیـتی بـزرگ از آیات الهی است.

بعد دیگر خلافت انسان از خداوند در‌ صفات‌ و کمالات و فضائل‌ اخـلاقی و مـعنوی است که هر چه در این دریای بی‌پایان بیشتر فرو رود و فضائل بیشتری دارا گردد‌ آیت و نشانه کاملتری از صـفات و جـمال و جلال حق جلت عظمته خواهد‌ قرار‌ گرفت‌ تا آنجا که باو گـفته مـیشود:

«عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی او مثلی»
.بـنده‌ام مـرا اطـاعت کن ‌‌تا‌ تو را مثل خود ی مثل خـود

قـرار دهم.

و در حدیثی معتبر از امام‌ باقر‌(ع)نقل‌ شده است که فرمود:«ان الله جل جلاله قـال:«مـا یقرب الیّ عبد من عـبادی‌ بـشیئ احب الیـّ مـما افـترضت علیه و انه یتقرب الیّ بالنافله حـتی احـبه فاذا‌ احببته کنت سمعه الذی‌ یسمع‌ به و بصره الذی یبصربه،و لسانه الذی ینطق بـه و یـده التی یبطش بها ان دعانی اجبته و ان سـألنی اعطیته»(وسائل ج ۳ ابواب اعـداد الفـرائض و نوافلها حدیث ۶ از باب ۱۷ ص ۵۳)

ترجمه:امـا بـاقر‌(ع)می‌فرماید که خداوند جل جلاله فرمود:نزدیک نمیشود به من بنده‌ای از بندگانم بـوسیله چـیزی که محبوب‌تر باشد نزد مـن از آنـچه را کـه واجب و فرض نـموده‌ام بـر او و بدرستی که‌ به‌ مـن نـزدیک می‌شود بوسیله نمازهای نافله تا آنکه دوست دار او می‌شوم و وقتی او را دوست داشتم گوش او که بـا آن مـی‌شنود و چشمی که با آن می‌بیند و زبانی کـه‌ بـا‌ آن سخن بـگوید و دسـتی کـه با آن چیزی را می‌گیرد،مـی‌شوم،اگر مرا بخواند او را اجابت می‌کنم و اگر از من درخواستی کند و چیزی را بخواهد به او اعطاء‌ مینمایم‌.

خـلاصه مـضمون این حدیث آن است که در اثر مـداومت بـر انـجام نـوافل، انـسان آن اندازه به خـدا نـزدیک می‌شود و محبوب او می‌گردد که تمام اعضاء و افعالش رنگ خدائی‌ پیدا‌ می‌کند‌ و گویا خدا است که ایـن‌ اعـمال‌ را‌ انـجام می‌دهد نه او.مانند محبوبی که در تمام افـعال و رفـتا مـحب تـجلی کـرده و آنـچه را که محب انجام می‌دهد انعکاسی‌ است‌ از‌ اراده محبوب.

و این است عالیترین مقام عبد که‌ همان‌ مقام خلافت اللهی است در بعد کمالات و صفات ربوبی که تجلی گاه حضرت حـق قرار میگیرد.

سومین بعد از‌ خلافت‌ انسان‌ جانشینی او است در تدبیر امور و اداره اجتماع که همان‌ حکومت و ولایت بر جامعه است یعنی حکومت و ولایت که اختصاص به خداوند دارد به انسان واگذار میشود تـا‌«خـلیفه‌ اللّه‌»در حاکمیت بر انسانهای دیگر باشد.

بنابر این انسان«خلیفه الله‌»است‌ در سلطه بر طبیعت و در صفات

و کمالات معنوی و در ولایت و حکومت بر جامعه انسانی با این‌ تفاوت‌ که‌ برای رسـیدن بـه مقام خلافت اللهی در مورد اول و دوم تنها استعداد‌ کفایت‌ می‌کند‌ و با سعی و کوشش و جد و جهد آنرا به فعلیت می‌رساند و به مقام والای خلافت اللهی‌ نائل‌ مـی‌گردد‌.

ولی در حـکومت و ولایت علاوه بر استعداد و دارا بـودن لیـاقتها و شرایط لازم،به جعل‌ و قرار‌ داد و نصب خداوند هم نیازمند است و لذا به داود پیغمبر میفرماید:یا داود‌

«انا‌ جعلناک‌ خلیفه فی الارض فاحکم بین الناس بالحق»
(سوره ص،۲۵)

ای داود ما تـو را‌ خـلیفه‌(جانشین خود)در زمین قـرار دادیـم پس در بین مردم بحق حکم کن‌.

در‌ اینجا‌ منظور از اینکه می‌فرماید ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم این است که‌ داود‌ را در امر حکومت و ولایت و اجراء عدالت،خلیفه و جانشین خود نموده است‌.

و لذا‌ حکم‌ نـمودن بـحق،بعنوان نتیجه و ثمره این خلافت قرار گرفته است،زیرا عطف با«فاء»در‌«فاحکم‌»که‌ دلالت بر تفریع و نتیجه می‌کند و در فارسی از آن تعبیر به«پس‌»می‌شود‌ برای بیان همین مطلب است،یعنی چـون تـو را خلیفه خـود قرار دادیم پس حکم کن‌ در‌ بین مردم بحق،یعنی تو در اجراء عدالت و حکومت در بین مردم‌«خلیفه‌ الله»هستی بـنابر این باید حکم به‌ عدالت‌ و حق‌ بنمائی.

و در مورد امامت ابراهیم(ع)مـیفرماید:«انـی‌ جـاعلک‌ للناس اماما»ما تو را امام برای مردم قرار دادیم.و انسانی که«خلیفه‌ الله‌»در امر حکومت و ولایت قـرار‌ ‌ ‌مـی‌گیرد‌ باید از‌ دو‌ امتیاز‌ و ویژگی خاص برخوردار باشد یکی اینکه‌ به‌ مقام خلافت اللهی در بـعد اسـماء و صـفات و فضائل و کمالات انسانی رسیده باشد‌،یعنی‌ مظهر صفات الهی گردد و ویژگیهای یک‌ انسان کامل را دارا‌ شـود‌ که در بحث نبوت و امامت‌ این‌ شرایط و ویژگی‌ها بیان شده است. و گرنه هر انـسانی نمی‌تواند در این مقام قـرار‌ دادهـ‌ شود و این تنها انسان کامل‌

است‌ که‌ این مقام به‌ او‌ اعطاء میشود.

و امتیاز دوم‌ آن‌ است که خلیفهء خداوند در اداره اجتماع و سر پرستی انسانها باید مجری اراده الهی‌ و خواست‌ او در ساختن و تدبیر امور جـامعه‌ باشد‌.

و اساسا موضوع‌ خلافت‌ که‌ یک نوع نیابت و بجای‌ او قرار گرفتن است،به غیر از این،تحقق پیدا نمی‌کند.

اکنون با کلامی از‌ مرحوم‌ شیخ طوسی در تفسیر تبیان به‌ این‌ بحث‌ خاتمه‌ مـیدهیم‌.

شـیخ طوسی در‌ تفسیر‌ آیهء:«انی جاعل فی الارض خلیفه»میفرماید:

«و قال ابن مسعود:اراد انی جاعل فی الارض خلیفه‌ یخلفنی‌ فی‌ الحکم بین الخلق و هو آدم و من قام‌ مقامه‌ من‌ ولده‌ و قیل‌ انه‌ یخلفنی فـی انـبات الزرع و اخراج الثمار و شق الانهار»(تفسیر تبیان ج ۱ ص ۱۳۳)

ابن مسعود گفته که خداوند از آیهء شریفهء:

انی جاعل فی الارض خلیفه»
اراده کرده،اینکه‌ در حکم نمودن بین خلق،خلیفهء من باشد و مقصود آدم و هر کـسی اسـت که در حکومت نمودن بین مردم جای او قرار می‌گیرد.

و گفته شده است که مقصود آنست که‌ خلیفه‌ من قرار میگیرد در رویانیدن زرع و خارج ساختن ثمره‌ها و شکافتن نهرها.

ملاحظه می‌شود که شـیخ طـوسی از مـفسرین طبقه اول امانند ابن مسعود کـه از اصـحاب مـعروف پیامبر(ص)است‌ دو‌ مورد از موارد ذکر شده را نقل نموده است،یکی خلافت در سلطه بر طبیعت که بعنوان مثال در آن زمان به شکافتن‌ نـهر‌ و خـارج سـاختن اثمار و رویانیدن زرع‌ اشاره‌ می‌کند.

در حدیثی هم از امـام عـلی بن موسی الرضا(ع)نقل شده است که فرمود: «الائمه خلفاء الله عز و جل فی ارضه»(اصول کافی‌،باب‌ ان الائمه خـلفاء اللهـ‌ حـدیث‌ ۱).

در این حدیث و احادیث دیگری که عنوان«خلیفه الله»بر ائمه اطـهار اطلاق شده است منظور خلافت امام در تمامع ابعاد و شئونی است که یک بقیه در صفحهء ۷۶

منبع: مجله نور علم  مرداد ۱۳۶۴ – شماره ۱۱

 

مطالب مرتبط