صفحه اصلی » مقالات » ولایت فقیه » حکومت و ولایت
منتشر شده در ۱۹ اسفند ۱۳۹۳ | دسته : ولایت فقیه

حکومت و ولایت

چکیده

در یک فرایند اعتقادی پس از بررسی مسأله‌ی امامت به مبحث‌ ولایت‌ می‌رسیم‌،بـا ایـن بـرداشت که امام،همان معیارهای مورد اشاره در اصل امامت از جانب خدا‌ حق ولایت و سرپرستی امت را بـه عهده دارد.ولایت،سنگ اساسی و زیرین جامعه‌ی‌ اسلامی و پایه‌ی اصلی حرکت‌ امت‌ است؛آن هـم ولایت انسانی زبده،والا،مـعصوم و گـزینش شده از جانب خدا.امت اسلامی موظف است تمام نیروهای خود را در مسیر ولایت هزینه کند.

در برابر ولایت الهی،ولایت‌ طاغوت است که جامعه‌ی ایمانی،مأمور شده‌

است که به آن کفر ورزیده و مـوضع مخافت بگیرد.ولی الهی،حکومت‌دار جامعه است،مؤمنان با همین نگرش تن به حاکمیت غیر او نداده‌ و غیر‌ او را غاصب می‌دانند.حکومت اسلامی،حکومت خدا و متقین و صالحین است، حکومت عدالت است که جبهه‌ی مـستضعف را بـر می‌گشاید،چنان که نمونه‌ی آن حکومت علی علیه السّلام است.خداوند‌ حاکم‌ حقیقی بشر است و امامت، خلافت اللّه و خلافت الرسول است.ولایت دارای سلسله‌مراتبی است و لذا ماهیت طولی دارد،خدا ولی مطلق است که ولایت خـویش را از مـصب و مجرای ولی‌ منصوص‌ اجرا می‌کند.

ولایت فقیه،در دوره‌ی غیبت،سردرگمی امت را حل کرده و معیاری بر حرکت در مسیر ولایت است.اختیارات فقیه،در راستای استقرار حاکمیت خدا و در چارچوب قوانین‌ الهی‌ اسـت‌ کـه در قلمروهای سیاسی،قضایی‌، اقتصادی‌،اجتماعی‌،فرهنگی و حکومتی رخ می‌نماید.

حکومت اسلامی چند ویژگی دارد؛قانون‌مداری،خدامحوری، عدالت‌گرایی،مردم‌گرایی،حق‌گرایی،عزت‌مداری و ذلت‌ستیزی.

 

واژگان کلیدی:
ولایت،حقانیت،امت‌،حرکت‌،معصوم‌،مستضعف، حکومت،ولایـت فـقیه،اخـتیارات،خداگرایی،حق‌مداری و…

حکومت‌ و ولایت‌
پس از بـررسی مـسأله امـامت،به طور طبیعی و در یک فرایند نظری و علمی به مسأله‌ی ولایت و حکومت می‌رسیم،زیرا‌ ولایت‌ رویه‌ی‌ دیگر اصل امامت است و یا بـه تـعبیر درسـت‌تر امامت و ولایت‌ دو روی یک سکه و مکمل یکدیگرند،زیرا تـحقق عـملی توحید و پوشیدن جامه‌ی عمل به پیام منادیان آن پیشوای‌ جامعه‌ و حاکمیت‌ نظام زندگی‌ساز توحیدی را توسط انسانی الهی و خودساخته به عـنوان امـام‌ و ولیـ‌ طلب‌

می‌کند.مقام معظم رهبری این مسأله را به صورت کـامل،همه‌جانبه و مستدل مورد بحث و بررسی‌ قرار‌ داده‌اند‌ که اهم آنها تنظیم و در این بخش ارائه شده است.

«اصل معنای‌ ولایـت‌ عـبارت‌ از نـزدیک بودن دو چیز با یکدیگر است. فرض بفرمایید وقتی که دو ریسمان‌ مـحکم‌ بـه‌ هم تابیده می‌شوند و جدا کردن آنها از یکدیگر به آسانی ممکن نیست،آن را‌ در‌ عربی«ولایت» می‌گویند.ولایت،یـعنی اتـصاف و ارتـباط و قرب دو چیز به صورت مماس‌ و مستحکم‌ با‌ یکدیگر.همه‌ی معانی‌ای که بـرای«ولایـت»در لغـت ذکر شده است-معنای محبت،معنای‌ قیومیت‌ و بقیه‌ی معانی،که هفت، هشت معنا در زبـان عـربی هـست-از این جهت‌ است‌ که‌ در هر کدام از این‌ها،به نوعی این قرب و نزدیکی بین دو طـرف ولایـت وجود‌ دارد‌.مثلا «ولایت»به معنای محبت است،چون محب و محبوب با یکدیگر یـک‌ ارتـباط‌ و اتـصال‌ معنوی دارند و جدا کردنشان از یکدیگر امکان‌پذیر نیست.

اسلام،حکومت را با تعبیر«ولایت بیان‌ مـی‌کند‌ و شـخصی‌ را که در رأس حکومت قرار دارد به عنوان والی،ولی،مولا‌-یعنی‌ اشتقاقات کلمه‌ی ولایت-معرفی می‌نماید.مـعنای آن چیست؟معنای آن ایـن اسـت که در نظام سیاسی اسلام،آن‌ کسی‌ که در رأس قدرت قرار دارد و آن کسانی که قدرت حکومت بر‌ آنـها‌ در اخـتیار اوست،ارتباط و اتصال و پیوستگی جدایی‌ناپذیری‌ از‌ هم‌ دارند.این،معنای این قضیه اسـت.ایـن‌، فـلسفه‌ی‌ سیاسی اسلام را در مسأله‌ی حکومت برای ما معنا می‌کند.هر حکومتی که‌ این‌طور‌ نباشد،این ولایـت نـیست؛یـعنی‌ حاکمیتی‌ که اسلام‌ پیش‌بینی‌ کرده‌ است نیست.اگر فرض کنیم در‌ رأس‌ قـدرت کـسانی باشند که با مردم ارتباطی نداشته باشند،این ولایت نیست‌.اگر‌ کسانی باشند که‌

رابطه‌ی آنـها بـا‌ مردم،رابطه‌ی ترس و رعب‌ و خوف‌ باشد-نه رابطه‌ی محبت و التیام‌ و پیوستگی‌-ایـن ولایـت نیست.اگر کسانی با کودتا بر سـر کـار بـیایند،این ولایت‌ نیست‌.اگر کسی با وراثـت و جـانشینی‌ نسبی‌-منهای‌ فضایل و کیفیات حقیقی‌ که‌ در حکومت شرط است‌-در‌ رأس کار قرار بگیرد،ایـن ولایـت نیست.ولایت،آن وقتی است کـه ارتـباط والی‌ یـا‌ ولی بـا مـردمی که ولایت بر‌ آنهاست‌،یک ارتـباط‌ نـزدیک‌،صمیمانه‌، محبت‌آمیز و همان‌طوری که در‌ مورد خود پیامبر علیه السّلام وجود دارد،باشد، یـعنی«بـعث من انفسهم»یا«بعث منهم‌»(از‌ خـود آنها کسی را مبعوث کـرده‌ اسـت‌)باشد‌.یعنی‌ از‌ خود مردم کـسی‌ بـاشد‌ که عهده‌دار مسأله‌ی ولایت و حکومت باشد.اساس کار در حاکمیت اسلام،این است.

البـته مـعیارها سر‌ جای‌ خود‌ محفوظ اسـت.اگـر کـسی همین ارتباط بـا‌ مـردم‌ را‌ بدون‌ داشتن‌ آن‌ مـعیارهای واقـعی پیدا کرد،این باز هم ولایت نیست و این ملاک‌ها را ندارد؛اگرچه ممکن است بـعد دیـگری را داشته باشد.پس علاوه بر آن معانی حـقیقی‌ای‌ کـه وجود دارد،حـکومت در اسـلام،حـکومت ولایی است و ولایت یـعنی حکومت،که با این تعبیر لطیف و متناسب با شخصیت و شرافت انسان بیان شده است.در اسـلام، چـون افراد جامعه‌،افراد‌ انسان،در حساب سـیاسی اسـلام بـه شـمار مـی‌آیند، در واقع همه‌چیز مـردم‌اند.مـردم هستند که شخصیت و خواست و مصالح و همه‌چیز آنها در نظام سیاسی اسلام به حساب می‌آید.آن‌وقت،ولایت‌ الهـی‌ بـا چـنین حضوری از مردم معنا می‌دهد.حقیقت ولایت الهـی ایـن اسـت؛ارتـباط بـا مـردم.لذا شما می‌بینید امیر المؤمنین علیه السّلام که‌ مظهر‌ ولایت اسلام و مصداق ولی کاملی‌ است‌ که برای مردم مشخص شده است،در هیچ برهه‌ای از این حالت ارتباط و اتصال و انسجام بـا مردم خالی نبوده است؛نه در دورانی که‌ او‌ را عملا از حکومت‌ کنار‌ گذاشتند و مردم را از

او به عنوان ارتباط حکومتی جدا کردند،یعنی عملا حکومت را از او گرفتند،ولایت و حکومت و فرماندهی و حکمرانی‌ای که در اسلام،از آن به«ولایـت»تـعبیر‌ می‌شود‌ و حق او بود،از او گرفتند-البته ولایت معنوی،آن چیزی که در امامت تشیع فرض شده است،وجود دارد و در هر حال هست و بسته به ولایت ظاهری نیست-و نه‌ در‌ دوره‌های دیگر‌، از ارتباط و اتصال بـا مـردم خالی نبوده است.در همان وقت هم امیر المؤمنین علیه السّلام یکی‌ از آحاد ملت و جزء مردم است،منزوی و منعزل و کناره‌جوی از مردم‌ نیست‌.آن‌ وقـتی هـم که به حکومت می‌رسد،یـک حـاکم به تمام‌معنا مردمی است».

 

جامعه‌ی دینی و نقش سازنده‌ی دین‌ ‌‌تأثیر‌ ایمان به خدا در ساخت اجتماعی نظام اسلامی
بدون‌شک اعتقاد به خدا در‌ شکل‌ کلی‌ جـامعه و روحـیه‌ی یکایک مردم، نقشی فـعال دارد؛عـقیده‌ای که ذکر و ورد مردمی است که در‌ این نظام به سر می‌برند.در مبحث ترسیم چهری نظام اسلامی،در گذشته‌،بسیار فکر و بحث کرده‌ایم‌ و نویسندگان‌ مطالبی گوناگون نوشته‌اند،ولی اکنون بیش از گذشته نیاز به بـررسی ایـن مسائل داریم.باید دید کدام آثار توحید و ایمان به خدا را داریم و کدام را نه،و هرچه نداریم به وجود‌ آوریم.

اعتقاد به خدا در جامعه‌ای که بر مبنای نام و ایمان به خدا بـه وجـود می‌آید،اولا بـر ساخت سیاسی جامعه تأثیر می‌گذارد؛یعنی تشکیلات اداره کننده و دولت و دستگاه مقننه‌ی آن‌،با‌ نظامی که براساس ایمان بـه خدا به وجود نیامده است،تفاوت‌های اساسی دارد.قرآن کریم می‌فرماید:

و نـرید أن نـمنّ عـلی الّذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم أئمّه و نجعلهم الوارثین
(قصص،۵)،هنگامی‌ که‌ حضرت موسی قیام می‌کند،یک حرکت‌

نـبوی ‌ ‌پدیـد آمده و یک فصل جدید در تاریخ بشر گشوده می‌شود.هدف از این فصل و بعثت بـزرگ ایـن اسـت که مستضعفان به حکومت‌،امامت‌ و رهبری برسند.البته«مستضعفان»را«محرومان»ترجمه نکنید،که غلط اسـت؛چه مستضعف،فقط محرومان آن جامعه نیستند.در جامعه‌ی طاغوتی که مستکبر و مستضعف وجود دارد،مـستضعف عبارت است‌ از‌ قشر‌ عـظیم مـردم که اختیاری در‌ اداره‌ی‌ جامعه‌ از خود ندارند،به آنها اعتباری داده نمی‌شود و همه‌چیز برای آنها تحمیلی است.البته در چنین جامعه‌ای،«مستضعفان»بیشتر از محرومان‌ از‌ مواهب‌ مادی جامعه نیز هستند،اما محروم،نام دیگر‌ مـستضعف‌ نیست.این دو،در جوامع طاغوتی تقریبا ملازمه دارند.

وقتی مستضعفان به حکومت می‌رسند،یعنی طبقه‌ی مستکبر،که با‌ عده‌ی‌ محدودی‌ بر اکثریت حکومت می‌کرد و فکر،هوی و دستورات خود را تحمیل‌ می‌کرد،باید کـنار بـرود و مردم روی کار بیایند.روی کارآمدن مردم در جامعه بدین‌گونه است که یک نفر‌ را‌ براساس‌ معیارهایی بین خودشان انتخاب می‌کنند،به او حکومت و اختیار می‌دهند و خودشان‌ نیز‌ بر کار او نظارت می‌کنند.این،امامت«مـستضعفان»اسـت و در آیات و روایات و خطبه‌های نهج‌البلاغه،این مسأله‌ به‌ وضوح‌ مشاهده می‌شود.این اولین انعکاس توحید و ایمان به خدا در جامعه و نظام‌ زندگی‌ بشر‌ است.حکومت متعلق به مردم است و نظارت مـردم بـر حکومت، بر طبق و مبنای ارزش‌های‌ الهی‌ است‌.ثروت و ثروتمند ملاک نیست، بلکه ایمان،تقوا و عمل صالح ملاک است و هرکس مؤمن‌تر و باتقواتر‌ است‌،در مسند حکومت الهی قرار می‌گیرد.

قوانین آن جـامعه نـیز قـوانین الهی است‌.قانون‌گذاری‌ براساس‌ هـوی و هـوس‌ها و درکـ‌های ناقص بشر نیست،بلکه بر مبنای احکام صادره از

منبع وحی‌،قانون‌گذاری‌ انجام می‌شود.این،اثر دیگر ایمان به خدا در نظام اجـتماعی اسـت.ایـمان‌ به‌ خدا‌،در ساخت اقتصاد آن جامعه نیز اثر مـی‌گذارد.در نـظام غیراسلامی،دعوا و مبارزه‌ی مردم برای‌ کسب‌ مادیات و به دست آوردن دارایی بیشتر است،اما در جامعه‌ی اسلامی،همه‌چیز‌ متعلق‌ به‌ هـمگان اسـت نـه از آن جمع خاص؛

خلق لکم ما فی الأرض جمیعا
(بقره،۹۲‌).

حضرت‌ عـلی‌ علیه السّلام،در آغاز خلافت،به عنوان وظیفه‌ای که به خاطر آن‌ خلافت‌ را قبول کردند،فرمودند:خداوند بر دانـایان ایـن وظـیفه را قرار داده که بر سیری ستمگر‌ و گرسنگی‌ ستمدیده آرام و قرار نگیرند.

این سـخن را بـاید با تیتر درشت بر‌ پیشانی‌ نظام اقتصادی اسلامی قرار دهیم و بر مبنای‌ آن‌ به‌ تعادل و تـوزان نـاشی از ایـمان به خدا‌ برسیم‌.اگر خدا در کار نباشد و هرکس هرچه خواست تصاحب کـند،وضـع جـامعه طور‌ دیگری‌ می‌شود،اما در نظام اسلامی‌ چنین‌ نیست.توحید‌،در‌ اخلاق‌ جامعه نیز تأثیر دارد.تـفکر و رفـتار‌ یـکایک‌ افرادی که در جامعه‌ی اسلامی زندگی می‌کنند،با دیگران و در زندگی شخصی‌ خود‌،غیر از رفتار و وضـعیت مـردمی است‌ که در نظام‌های مادی‌ زندگی‌ می‌کنند.انسان‌های مؤمن با خدا‌ زندگی‌ می‌کنند،از خـدا مـی‌خواهند،بـه او عشق می‌ورزند،از خدا می‌ترسند و به او‌ پناه‌ می‌برند،خود را بنده‌ی او‌ می‌دانند‌،به‌ بندگان خدا احـساس‌ مـهر‌ و عطوفت دارند،حسد و حرص‌ نمی‌ورزند‌.همه‌ی اخلاقیات فاضله‌ای که در کتب اخلاق ذکر شـده،نـاشی از ایـمان به خداست‌.پایه‌ی‌ اخلاق اسلامی،ایمان به خداست.بنابراین‌،توحید‌ مبنای خواست‌ اجتماعی‌ جامعه‌ی‌ اسـلامی اسـت و همه‌ی مسائل‌ اجتماعی باید از این چاشنی اسلامی بهره‌مند باشند.فرصت حکومت اسـلامی و تـجسم و تـبلور لطف خدا‌ بر‌ این مرز و بوم را محترم و مغتنم‌ بشماریم‌ و به‌ سوی‌‌

خدا‌ حرکت کنیم.راهـ‌ فـداکاری‌ و صـالح شدن به روی همه باز است؛به خدا نزدیک شویم و اخلاق خود را صـالح کـنیم‌(روزنامه‌ی‌ جمهوری‌ اسلامی، ۲۶۳۱/۱/۶۲).

 

جامعه‌ی مکتبی؛نیازمند حکومت‌ اسلامی‌
در‌ جامعه‌ای‌ که‌ مردم‌ به خدا اعتقاد دارند،حـکومت آن بـاید حکومت مکتب باشد؛یعنی مکتب اسلام و شریعت اسلامی،و کسی از همه شایسته‌تر بـه حـکومت است که دارای دو صفت بارز‌ باشد:اول علم بـه احـکام خـدا،دوم داشتن نیروی خودداری از گناه عمدی و انحراف کـه بـه آن عدالت گفته می‌شود.عدالت ملکه و حالت نفسانی و روحی است که در هر انسانی‌ بـاشد‌،او را از خـطا،گناه و انحراف باز می‌دارد.البـته اشـتباه برای هـمه مـتصور اسـت،اما عمدا گناه کردن،از کسی کـه دارای مـلکه‌ی عدالت است،هرگز متصور نیست.در‌ قانون‌ اساسی،این حکم واضح به عـنوان«ولایـت فقیه»مجسم و بازگو شده است.اصـل ولایت فقیه بر قـانون اسـاسی و بر شکل کلی جامعه‌ی مـا‌ تـأثیر‌ دارد که توضیح آن بعدا‌ خواهد‌ آمد.

بنابراین،در جامعه‌ای که مردم اعتقاد به خدا،دیـن و شـریعت اسلامی دارند،حاکم و ولی امر بـاید تـجسم مـکتب داشته باشد،یـعنی حـکومت را‌ حکومت‌ مکتب باشد.البـته حـکومت‌ او‌ با حکومت‌های معمولی جهان متفاوت است.حکومت او حکومت جبر و زور نیست؛حکومت اخلاق،دین،حـکمت،مـعرفت و برادری است.ولی امر در جامعه‌ی اسلامی بـا دیـگر انسان‌ها بـرادر اسـت.ایـن‌ حکومت‌،که حکومت مـکتب در جامعه‌ی اسلامی است،باید در همه‌ی مراکز اساسی و مهم جامعه تجسم پیدا کند،زیرا همه‌ی مـسائل اجـتماعی در جامعه‌ی اسلامی از

توحید،اعتقاد به خـدا و مـعاد‌ و نـظارت‌ خـدا و نـماینده‌ی‌ دین او نشأت مـی‌گیرد(هـمان،۲۶۳۱/۲/۰۳).

اهمیت مسأله‌ی حکومت در قرآن

در قرآن کریم،آیاتی درباره‌ی‌ حاکم(و حکومت)اسلامی هست و می‌دانیم قرآن،مباحث مـهم اسـلامی را مـانند‌ مدرسان‌،گویندگان‌ و نویسندگان بحث نمی‌کند.باید اشـارات قـرآنی را بـا تـدبر و تـأمل فـهمید و از مجموعه‌ی آن چه در کتاب ‌‌الهی‌ ذکر شده،تفکر الهی را درباره‌ی حاکم اسلامی استنباط نمود.

اهمیت مسأله‌ی حکومت‌ در‌ آیاتی‌ چند از قرآن آشکار است،از جمله آیاتی که تأثیر حاکمان و پیـشوایان را در هدایت‌ و ضلالت مردم بیان می‌کند.یکی از بحث‌های علمی و مدرن روز دنیا نقش دولت‌ در تعیین مسیر مردم‌ است‌،اما در قرآن با شیواترین بیان به این مطلب اشاره شده است؛مثلا درباره‌ی فـرعون مـی‌فرماید:

 

یقدم قومه یوم القیامه فأوردهم النّار و بئس الورد المورود
(هود،۸۹).

بهترین منظره را ترسیم‌ نموده است.یک حاکم فرعون وش،مردم خود را این‌گونه به هلاکت دچار می‌کند.خلاصه‌ی همه‌ی بدی‌ها، فسادها،خـیانت‌ها و تـوطئه‌های یک حاکم علیه مردم همین است که در قیامت آنها را‌ به‌ جهنم وارد می‌کند.

و نیز می‌فرماید:

 

ألم تر إلی الّذین نعمت اللّه کفرا و أحلّوا قومهم دار البوار جهنّم یـصلونها و بـئس القرار
(ابراهیم،۹۲-۸۲).

حاکم جائر و دسـتگاه حـاکمه‌ی خائن(که به‌ فکر‌ هدایت و رعایت مردم نیستند)نمی‌توانند بگویند ما یک گناه کردیم و توبه می‌کنیم،گناهی‌

۱۴پژوهش های اجتماعی اسلامی , مرداد و شهریور ۱۳۸۹ – شماره ۸۳

که آنها کرده‌اند،به قیمت جان و حـیثیت هـمه‌ی مردمشان تمام می‌شود. هـمه‌ی حـکام جائر باید به‌ فکر‌ این آیات تکان‌دهنده و این تازیانه‌های کوبنده‌ی الهی باشند.

آیاتی نیز درباره‌ی پیشوایان ایمان و تقوا و صلاح هست.درباره‌ی انبیاء علیهم السّلام چنین آمده است:

و جعلنا هم أئمـه یـهدون بأمرنا و أوحینا‌ إلیهم‌ فعل‌ الخیرات و إقام الصّلاه و إیتاء الزّکاه‌ و کانوا‌ لنا‌ عابدین
(انبیاء،۳۷).

«امام»در قرآن،همیشه به معنای حاکم نیست؛امام یعنی«پیشوا». کسی یا چیزی که انسان‌ها را به‌ سـمتی‌ حـرکت‌ می‌دهد،امـام است.مثلا درباره‌ی تورات تعبیر امام‌ آمده‌ است:

و من قبله کتاب موسی إماما و رحمه
(هود،۷۱).درباره‌ی حـاکمان نیز تعبیر امام به کار رفته است؛گاه‌ امام‌ کفر‌ و گـاه امـام نـور و ایمان.

فقاتلو أئمه الکفر
(توبه،۲۱)؛

و جعلنا‌ هم ائمه یهدون الی النار.
لذا باید امام و حاکم و صفات مثبت و منفی او را شـناخت.

 

‌ ‌اهـمیت حکومت اسلامی‌
اگر‌ نگوییم‌ مسأله‌ی حکومت در نظام اسلامی از اساسی‌ترین و مهم‌ترین مسائل اسلامی اسـت‌،حـداقل‌ در ردیـف چند مسأله‌ی درجه‌ی اول در اسلام است.اگر مسأله‌ی حکومت و ولایت را از دین‌ بگیرید‌،دین‌ مجموعه‌ی احکام مـتفرق و متشتتی خواهد شد که یقینا نخواهد توانست رسالت اصلی‌ خودش‌ را‌،که هدایت انـسان‌ها و ایجاد بهشت در این دنـیا و بـه کمال رساندن انسان‌هاست،به انجام‌ رساند‌.دین‌ یک مجموعه‌ی احکام است و آن چه این مجموعه‌ی احکام را منسجم و با همدیگر سازگار‌ می‌کند‌ و در زندگی بشر قابل عمل می‌سازد و جابه‌جا از آنها برای هدایت و رفاه انـسان‌ها‌ استفاده‌ می‌کند‌،دست قدرتمند ولی جامعه‌ی اسلامی و حاکم اسلامی است.

۱۵پژوهش های اجتماعی اسلامی , مرداد و شهریور ۱۳۸۹ – شماره ۸۳

در روایتی معروف،امام هشتم علیه‌ السّلام‌ می‌فرماید:

«امامت،رهبری جامعه،حکومت و ولایت اسلامی-همه‌ی این تعبیرات یک معنی دارد‌-زمام‌ دین‌ است؛چـیزی اسـت که به دین جهت می‌دهد و آنها را در جای خود به کار‌ می‌گیرد‌.در زندگی بشر نیازها را با آنها تطبیق می‌کند،مصالح جامعه را‌ از‌ میان‌ آنها جست‌وجو و پیدا می‌کند،و طبق آن عمل می‌کند».

«بدون امـامت و ولایـت و حکومت اسلامی،جامعه‌ی مسلمانان‌ دارای‌ نظام‌ نیست.آن‌چه به این جامعه نظم می‌بخشد،دست مقتدر ولایت الهی در‌ جامعه‌ است.آن‌چه دنیا را آباد می‌کند حاکمیت اسلامی است و اگر ما ایـن را از دیـن بگیریم‌،مطمئنا‌ از مجموعه‌ی احکام دین،چیزی که بتواند این اثر را داشته باشد‌،باقی‌ نخواهد ماند.

بله،افرادی با عمل شخصی‌ خود‌،راه‌ تکامل را به صورت فردی طی خواهند‌ کـرد‌،امـا دنـیا،دنیای آباد و مورد نظر اسـلام نـخواهد شـد،و این نشان اهمیت حکومت‌ است‌ که از همه‌ی احکام فرعی‌ بالاتر‌ و در ردیف‌ مهم‌ترین‌ اصول‌،یا خود،مهم‌ترین اصل اسلامی است‌»(همان‌، ۶۶۳۱/۱۱/۳).

 

خـداوند،حـاکم حـقیقی بر بشر
مسأله‌ی حکومت در اسلام شکل‌ بسیار‌ زیـبا و بـاشکوهی دارد.افراد از نظر‌ اسلام نمی‌تواند بر یکدیگر‌ حکومت‌ کنند.بشر آزاد است،حاکم‌ حقیقی‌ بر بشر خداست،ولی حکومت خدا بر مـردم بـاید بـه شکل حکومت یک‌ انسان‌ بر مردم که بر طبق‌ مـعیارهای‌ الهی‌ باشد،تجسم پیدا‌ کند‌.بدون او حکومت خدا‌ بر‌ مردم معنی ندارد.این انسان‌ها،پیامبران الهی علیهم السـّلام هـستند کـه برای حاکمیت بین‌ مردم‌ آمدند و در غیبت‌

پیامبران علیهم السّلام‌،جانشینان‌ و اوصـیای آنـها‌ علیهم‌ السّلام‌،و در غیب اوصیا،فقهای‌ امت،دین‌شناسان،آگاهان و کسانی که منصب ولایت و امامت را از پیامبر صلّی اللّه عـلیه و الهـ‌ و ائمـه‌ علیهم السّلام به ارث بردند؛همان‌گونه‌ که‌ امام‌ هشتم‌ علیه‌ السّلام در آن‌ روایـت‌ مـعروف مـی‌فرماید:

«بدرستی که امامت،خلافت اللّه و خلافت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله است».این‌ معنای‌ امامت‌ است.

نـزاعی کـه در دوران زنـدگی ائمه‌ علیهم‌ السّلام‌،بین‌ آنها‌ و دستگاه‌های‌ ظلم و جور مشاهده می‌شود،بر سر همین قـضیه اسـت.کسانی که با ائمه‌ی ما مخالفت می‌کردند و آنها را مسموم و زندان کرده و به قـتل مـی‌رساندند، دعـوای آنها بر‌ سر داعیه‌ی حکومت ائمه بود.اگر ائمه علیهم السّلام داعیه‌ی حکومت و قـدرت سـیاسی نداشتند،هرچند علوم اولین و آخرین را به خودشان نسبت می‌دادند،هیچ‌گونه تعرضی نسبت بـه آنـها انـجام نمی‌گرفت‌ و لااقل‌ به این شدت انجام نمی‌گرفت.لذا در بین دعوت‌ها و تبلیغات ائمه علیهم السّلام روی کلمه و مـسأله‌ی«امـامت»حساسیت بسیار بالایی وجود دارد.وقتی که امام صادق علیه السّلام می‌خواهد‌ ادعـای‌ حـاکمیت اسـلامی و قدرت سیاسی کند،می‌فرماید:«ای مردم،امام،پیشوا،رهبر و حاکم بر جامعه رسول خدا صلّی اللّه عـلیه و اله بـود».

هـمه‌ی بحث‌ ائمه‌ علیهم السّلام با مخالفینشان و بحث‌ اصحاب‌ ائمه علیهم السّلام در مـبارزاتشان هـمین مسأله‌ی حکومت و حاکمیت و ولایت مطلقه و عامه بر مسلمانان و قدرت سیاسی بود.مخالفان بر سر مقامات مـعنوی بـا ائمه‌ علیهم‌ السّلام دعوایی نداشتند.بسیاری‌ از‌ اوقات اتفاق می‌افتاد کسانی در جامعه‌ی زمـان خـلفا،اهل زهد و علم و معروف به تفسیر و ایـن‌گونه چـیزها بـودند و خلفا نیز با آنها نه تنها مـعارضه‌ای نـمی‌کردند،بلکه حتی نسبت به آنها‌ اظهار‌ ارادت می‌کردند،نزد آنها می‌رفتند و از آنان نصیحت‌

مـی‌خواستند؛زیـرا آنها در مقابل خلفا داعیه‌ی سـیاسی نـداشتند.افرادی مـانند حـسن بـصری و ابن شبرمه و دیگرانی که مورد قـبول و تـوجه خلفا بودند‌،کسانی‌ بودند که‌ ادعای علم،زهد،معنویت،تفسیر و علوم پیـامبر صـلّی اللّه علیه و اله را داشتند،اما نسبت به آنـها‌ هیچ‌گونه تعرضی از طرف خـفا صـورت نمی‌گرفت،زیرا داعیه‌ی قدتر سـیاسی‌ وجـود‌ نداشت‌.دعوای ائمه علیهم السّلام با خلفای بنی امیه و بنی عباس بر سـر هـمین مسأله‌ی امامت و ولایت،یعنی ‌‌هـمین‌ مـعنایی از امـامت که امروز مـا آن را بـه کار می‌بریم، بود(هـمان‌،۶۶۳۱‌/۱۱‌/۳).

 

سـلسله مراتب ولایت
قرآن حکومت را در اصل متعلق به خدا می‌داند.خدای متعال هیچ‌ شریکی را در حـکومت نـمی‌پذیرد.آیات بسیاری،شاید ده‌ها آیه،ایـن مـطلب را‌ برای مـا تـوضیح مـی‌دهد‌.در‌ یک آیه می‌فرماید:در حـکومت هیچ‌کس شریک خدا نیست.کسانی که خود را دارای حکومت مستقل از خدا می‌دانستند و می‌دانند،یا حکومت بـر دل‌هـای مدرم را متعلق به خدا و حکومت بـر‌ صـحنه‌ی زنـدگی را مـتعلق بـه خود می‌دانستند،ایـن‌ها هـمه«انداد اللّه و شرکاء اللّه»هستند که خداوند آنها را رد می‌کند.

 

و ما لکم من دون اللّه من ولیّ
(بقره،۷۰۱)؛انسان‌ها هیچ‌ ولیـّی‌ غـیر از خـدا ندارند.

 

قل أغیر اللّه أتّخذ ولیّا فاطر السـّماوات و الأرض
(انـعام،۴۱)؛آیـا غـیر از خـدا کـسی را به عنوان ولی انتخاب کنم،در حالی که آفریننده آسمان‌ و زمین‌ خداست.

اگر قرار است انسان زیر بار حکومت کسی برود،باید زیر بار حکومت آن کسی برود که قـدرت در سراسر آفرینش در قبضه‌ی اوست که این آیه،

استدلالی‌ نیز‌ در کنار دارد.

 

انتقال ولایت از خدا به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله
چنان که قبلا گفتیم،حکومت خدا وقتی تحقق می‌یابد که انسانی از طرف خـدای مـتعال در‌ عمل‌ و واقعیت‌ جامعه،زمام قدرت مردم را‌ به‌ دست‌ گیرد.خوارج برای این که حکمیت و در حقیقت حاکمیت امیر المؤمنین علیه السّلام را رد کنند می‌گفتند:«لا حکم الا اللّه‌».

امیر‌ المؤمنین‌ علیه السّلام تـصدیق مـی‌کند و می‌گوید من هم این‌ مسأله‌ را قبول دارم،اما شما نمی‌خواهید این مسأله را بگویید؛می‌خواهید بگویید که امیر مؤمنان و حاکم و زمامدار مردم خداست‌.حالا‌ هـرکسی‌ خـودش را به خدا نسبت خواهد داد.در جـامعه،بـاید‌ حکومت خدا در حکومت و ولایت یک انسان مجسم شود،بنابراین خدای متعال این حکومت را به انسان‌ها تفویض‌ می‌کند‌.

این‌ انسان‌ها چه کسانی هستند؟در درجه‌ی اول،حاکم الهـی، پیـامبران علیهم السّلام هستند‌ کـه‌ بـاز این موضوع،در آیات بسیاری از قرآن مورد توجه قرار گرفته است.در یک آیه‌،از‌ قول‌ مؤمنان خطاب به خدای متعال می‌فرماید:«برای ما از سوی خود یک‌ حاکم‌ و ولی‌ قرار ده».

در آیه‌ی دیگر مـی‌فرماید:«ولی شـما خدا و رسول است».نه این که‌ رسول‌ شریک‌ خداست،زیرا خدا شریک قبول نمی‌کند.رسول،جانشین و مظهر حاکمیت و ولایت خداست.

در آیه‌ی‌ دیگر‌ می‌فرماید:«آن‌چه را که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به شـما گـفت از‌ او‌ بپذیرید‌ و آن چـه شما را از آن نهی کرد،اجتناب کنید».

ظاهر آیه نشان می‌دهد‌ که‌ این آیه خطاب به مؤمنان است کـه اصل وحی و دین را قبول کرده‌ و وحی‌ خدا‌ را از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گـرفته‌اند و آیـات‌

الهـی و شرعی را پذیرفته‌اند.خدا به‌ آنها‌ می‌گوید هرچه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گفت قبول کنید.پس روشن‌ است‌ که‌«هـرچه ‌ ‌پیـامبر گفت»منظور احکام شرعی نیست،چون این مردم به احکام شرع ایمان آوردهـ‌ و بـه‌ آنـ‌ عمل هم کرده‌اند.آیه‌ی یاد شده به مردم می‌گوید:اگر پیامبر صلّی‌ اللّه‌ علیه و اله بـه شما حکم و دستوری داد،اجرای کاری را خواست و دخالت در جان و نفس و مال‌ شما‌ کرد،بـاید آن را قبول کنید؛یعنی هـمان حـکم حکومتی و آن دخالت‌ اجرایی‌ در امور مردم.بنابراین،ولایت الهی به‌ پیامبر‌ صلّی‌ اللّه علیه و اله منتقل شده است.

 

انتقال‌ ولایت‌ از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به امام معصوم علیه السّلام
همه‌ی مسلمانان‌ اتفاق‌نظر‌ دارند که ولایـت و حکومت از‌ پیامبر‌ صلّی اللّه‌ علیه‌ و اله‌ به غیر پیامبر منتقل شده است‌،اما‌ این که به چه کسی منتقل شده است،بین فرشق اسلامی محل‌ اختلاف‌ است.شیعه در این بین مـعتقد‌ اسـت که ولایت پیامبر‌ صلّی‌ اللّه علیه و اله به ائمه‌ی‌ معصومین‌ علیهم السّلام،که ۲۱ نفر هستند،منتقل شده است و برادران اهل سنت این‌ را‌ باور ندارند و معتقدند که ولایت‌ از‌ پیامبر‌ صلّی اللّه علیه‌ و اله‌ بـه خـلفای چهارگانه و بعد‌ از‌ آن به کسانی که دارای ولایت امر و حکومت بوده‌اند،منتقل شده است.امروز در‌ دنیای‌ اسلام این مطلب پذیرفته شده که‌ اگر‌ کسی«اولی‌ الامر‌»بود‌،یعنی از خود و میان‌ مـردم دارای قـدرت حاکمیت شد،اطاعت او واجب است.

بنابراین،مسلمانان به اشکال مختلف،اطاعت‌ از‌ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را‌ به‌ عنوان‌ حاکمیت‌ به‌ افراد دیگری در‌ جامعه‌ی‌ بشری منتقل کرده‌اند.البته ممکن است بعضی از بـرادران اهـل سـنت در این مورد عقاید افراطی‌ داشـته‌ بـاشند‌ و تـصور کنند اگر این حاکم،فاسق،فاجر‌،وابسته‌ و بی‌دین‌ هم‌ بود‌،اطاعت‌ از او نیز واجب است،لکن مسلما عده‌ی زیادی از اهل سنت مـعتقدند کـه حـکومت اسلامی،که متعلق به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بـود بـا شرایط‌ عادی و معمولی و

بدون فسق و الحاد و فجور منتقل خواهد شد.

 

ولایت فقیه،ادامه‌ی امامت امام معصوم
ما در این مـیان عـقیده‌ای داریـم که اگر آن را به دنیای اسلام عرضه کنیم‌،به‌ احتمال زیـاد دنیای اسلام آن را خواهد پذیرفت.حالا کاری به دوران صدر اسلام نداریم.بحث و دعوای بین شیعه و سنی در مسأله‌ی خلافت در صـدر اسـلام را نـمی‌خواهیم مطرح‌ کنیم‌.

ما می‌گوییم در دوران غیبت که ما هم معتقدیم امام مـعصوم در جـامعه ظهور ندارد،بهتر است حکومت متعلق به چه کسی باشد؟عقیده‌ی ما‌ و اعتقاد‌ به ولایت فقیه این را‌ مـی‌گوید‌ کـه هـمان حکومتی که متعلق به خدا بود و به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله مـنتقل شـد،در ایـن دوران به انسانی که طهارت‌ و تقوا‌ در حد عدالت داشته‌ باشد‌،گناه و ظلم نکند،گرایش بـه دشـمنان خـدا پیدا نکند،مطیع امر خدا باشد،و بر نفس خود کنترل داشته باشد،منتقل مـی‌شود(هـمان،۶۶۳۱/۱۱/۷۱).

بنابراین در دوران غیبت،امامت‌ را‌ به ولی فقیه سپردند؛یعنی در دوران غیبت و عدم ظهور امام معصوم،ولایـت فـقیه هـمان مقام حاکمیت را داراست.این ریشه و مبنای فکری حکومت اسلامی و ولایت فقیه است.

 

دلیل بـر‌ اثـبات‌ و لزوم ولایت‌ فقیه
اثبات ولایت فقیه یعنی این که حکومت فقیه در جامعه‌ی اسلامی لازم اسـت،نـیاز بـه دلیل‌ نقلی ندارد.گرچه دلیل‌های نقلی،یعنی قرآن و حدیث نیز بر حکومت‌ فقها‌ و علمای‌ الهـی صـادق و شاهد و دلیل است،اما اگر هیچ دلیل نقلی نیز برای حکومت دیـن‌شناسان در جـامعه‌ی اسـلامی ‌‌نداشتیم‌،عقل و اعتبار عقلی دلالت و کفایت می‌کند؛زیرا اگر طرف‌

صحبت ما کسانی باشند‌ که‌ حـکومت‌ دیـن را قـبول ندارند و اجرای احکام الهی را جدی نمی‌گیرند،ارائه‌ی دلیل نقلی بسنده نیست‌،بـلکه نـیاز به استدلال دیگری داریم.همچنین در برابر کسی که می‌پذیرد که‌ باید احکام الهی و قوانین‌ اسلامی‌ در جـامعه پیـاده شود و آن را لازمه‌ی اعتقاد به خدا و اسلام می‌داند،برای اثبات ولایت فقیه نـیازمند اسـتدلال به قرآن یا روایت نیستیم؛زیرا جـامعه‌ای کـه بـا قوانین اسلامی باید اداره‌ شود، اداره کننده‌ی جـامعه بـاید این قوانین را بداند.نظارت ولی فقیه بر همه‌ی مراکز اساسی و حساس جامعه‌ی اسلامی،ضـرورتی اسـت که قانون اساسی بر آن تـأکید نـموده است و ایـن،نـیاز‌ بـه‌ استدلال ندارد.تعجب‌آور است از کسانی کـه اسـتدلال می‌کنند تا ولایت فقیه را رد کنند.جامعه‌ای که به ارزش‌های الهی پای‌بند نـیست،مـی‌پذیرد که یک انسان تهی از اخلاق و بـی‌اعتقاد‌ و یا‌ هنرپیشه سرپرستی جـامعه را بـه عهده بگیرد،اما جامعه‌ای کـه پایـبند ارزش‌های الهی است و توحید،نبوت و شریعت الهی را قبول کرده،چاره‌ای ندارد جز ایـن کـه در رأس آن‌ کسی‌ را بذپیرد که شـریعت اسـلامی را مـی‌داند،گناه نمی‌کند،اشـتباه عـمدی مرتکب نمی‌شود،ظلم نـمی‌کند،بـرای خود چیزی نمی‌خواهد،برای انسان‌ها دل می‌سوزاند، دارای اخلاق فاضله‌ی الهی است و ارزش‌های‌ الهی‌ را‌ بر مـسائل شـخصی و گروهی ترجیح‌ می‌دهد‌.در‌ این جامعه،رأی مـردم بـه رئیس جـمهوری تـوسط ولی فـقیه تنفیذ می‌شود و بدون تـنفید او،آن شخص رئیس جمهور نیست.فقیه‌ عادل‌ در‌ بالاترین مقام اجرایی کشور و سررشته‌دار امور است. با‌ تـعیین‌ نـمایندگان در شورای نگهبان،ارتش و غیره،ولی فقیه حـضور کـامل دارد.در قـوه‌ی قـضائیه نـیز با نصب رئیـس دیـوان‌ عالی‌ کشور‌ و دادستان کل کشور،ولی فقیه همه‌کاره است.پس در جامعه‌ی‌ اسلامی ولی فقیه،که حاکم

من قبل اللّه
بـراساس مـعیارهای اسـلامی است،در قوه‌ی‌

مجریه،مقننه و قضائیه حضور‌ کـامل‌ دارد‌.البـته اخـتیارات ولی فـقیه مـنحصر بـه این اندازه نیست وب الاتر‌ از‌ این‌هاست(همان،۲۶۳۱/۲/۰۳).

 

مبنای ولایت فقیه
مسأله‌ی ولایت فقیه در جامعه‌ی اسلامی،یک چیز بسیار‌ روشن‌ و کاملا‌ متکی به مبانی اسلامی و برگرفته از آیات قرآن اسـت.عقل یک انسان‌ سالم‌ و بی‌غرض‌ نیز این را تصدیق می‌کند.ولایت خدا منتقل به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله‌ و ولایت‌ پیامبر‌ صلّی اللّه علیه و اله منتقل به ائمه‌ی معصومین علیهم السّلام می‌شود؛یعنی در دورانـ‌ امـر‌ بین معصوم و غیرمعصوم،شخص معصوم مقدم است.پس از انتقال از معصوم و در‌ زمان‌ حاضر‌ که قرار است همان ولایت به یک انسان منتقل شود،چه کسی مقدم است؟چه کسی‌ شایسته‌تر‌ و اعتمادبرانگیزتر است؟آیا آن کسی کـه اصـلا با اسلام و قرآن آشنا نیست و احیانا اعتقادی به‌ قرآن‌ یا‌ به خدای قرآن و آورنده‌ی قرآن ندارد،زمان امور مسلمانان را بر عهده گیرد،یـا انـسانی‌ که‌ عالم به قرآن و مـسلط بـه دین است و می‌تواند احکام اسلامی را بدون‌ این‌ که‌ از دیگری تقلید کند و از منابع اسلامی به دست بیاورد و استنباط کند؟طبیعی است که این دومی‌ مقدم‌ است‌.در دوران امـر بـین انسان فاسق،فاجر،لاابـالی،تـابع هوای نفس،وابسته‌ به‌ قدرت‌های غافل از سعادت و صلاح و فلاح انسان،با یک انسان عادل،پرهیزگار،پارسای مسلط بر نفس‌،مطیع‌ فرمان الهی و دلسوز برای احکام اسلامی،کدام مقدم است؟طبیعی است کـه ایـن دومی‌ مقدم‌ است.بنابراین،اعتقاد به ولایت فقیه آن‌طور‌ که‌ ما‌ امروز تبیین می‌کنیم و در نظام جمهوری است‌ و در‌ رأس همه‌ی امور است،اعتقادی است منطبق با متن قرآن،منطبق با لب‌ اسـلام‌ و مـنطبق با عـقل سلیم(همان‌، ۶۶۳۱‌/۱۱/۷۱‌).

ویژگی‌های‌ ولی‌ فقیه

ولایت فقیه یعنی حکومت آگاه‌ به‌ دین؛حکومت دین‌شناسان عادل.مدیر و مـدبر بودن در مرتبه‌ی بعد است.آن‌چه‌ به‌ عنوان شرایط اصلی در مجری امـور‌ جـامعه بـر مبنای تفکر‌ اسلام‌ لازم است،همین دو صفت‌ است‌؛ یعنی فقاهت و هدالت.البته اگر فقیه عادل بخواهد جامعه را درسـت ‌ ‌اداره کـند‌،باید‌ مدیر و مدبر باشد،جریان‌شناس باشد‌ تا‌ جامعه‌ را از لغزش‌ در‌ پرتگاه‌ها نجات دهد.عـلاوه‌،زمـان‌شناس‌ و مـردم‌شناس باشد و دارای حکمت سیاسی نیز باشد.اما مبنا،آن دو صفت هستند.صفات‌ دیگر‌ جزء لوازم آن دو است(همان‌،۲۶۳۱‌/۲/۰۳).

ولیـ‌ فقیه‌ باید‌ به قرآن و احکام اسلامی‌ کاملا مسلط باشد،یعنی قدرت فقاهت داشـته باشد و بتواند اسلام را بـفهمد،دیـن را بشناسد‌،احکام‌ الهی را کشف کند،با قرآن‌ و سنت‌ مأنوس‌ باشد‌ و توانایی‌ استنباط احکام شرعی‌ را‌ داشته باشد.غیر از فقاهت و عدالت،درایت و کفایت نیز لازم است.این هم شرط قهری و عقلی‌ است‌.کسی‌ کـه کفایت اداره‌ی کاری را ندارد،نمی‌شود‌ او‌ را‌ زمامدار‌ کرد‌.

لذا‌ این سه شرط اساسی،یعنی فقاهت،عدالت و کفایت(که خود کفایت،شامل کفایت ذهنی و عملی می‌شود)یک انسان را شایسته و لایق می‌کند که ولایتی را کـه مـتعلق‌ به خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است،در اختیار بگیرد. اگر در یک زمان از این‌گونه افراد،تعداد بسیاری بودند یا چند نفر بودند، انتخاب آن ولی فقیهی که‌ چنین‌ سمت بزرگی را بر عهده خواهد گـرفت،بـا مردم است و این در قانون اساسی ما نیز هست.در عمل امیر المؤمنین علیه السّلام در صدر اسلام نیز هست که‌ مردم‌ آمدند و اصرار کردند و امیر المؤمنین علیه السّلام را به خلافت بـرگزیدند.

در ایـران،مردم مبازه کردند،خون دادند و با فداکاری بزرگ‌ترین‌

حماسه‌های تاریخ‌ را‌ آفریدند تا طاغوت را برکنار‌ کردند‌ و انسانی فقیه، عادل،باتقوا،زاهد،مخالف هوای نفس،هوشمند،مسلط بر مسائل جهانی و آگـاه از جـریانات جـهانی و دلسوز برای امت اسلامی را بـر قـدرت‌ مـسلط‌ کنند،و قدرت را به‌ او‌ تفویض کردند.این خلاصه‌ی ایده و نظر ما در باب ولایت فقیه است(همان،۶۶۳۱/۱۱/۷۱).

 

قلمرو کار ولایت فقیه
بحث اصـولی بـعدی کـه پیش می‌آید،این است که کار‌ ولی‌ فـقیه در جـامعه چیست؟

کار ولی فقیه عبارت است از اداره‌ی جامعه بر مبنای اسلام،اما آن جاهایی که ولی فقیه،چه با اتکا به دلیل عـقلی قـطعی و چـه با اتکا‌ به‌ ادله‌ی شرعی‌،مصلحتی را برای جامعه تشخیص مـی‌دهد و دستوری صادر می‌کند،آن دستور،حکم اللّه می‌شود وب رای همه‌ی‌ مردم این حکم واجب الاطاعه است.این که بزرگان ما فـرموده‌اند‌«حـکومت‌ از‌ احـکام اولیه است»همین است.اصل حکومت،از احکام اولیه است و احکام حـاکم اسـلامی نیز حکم اولی ‌‌است‌؛یعنی حکم ثانوی به معنای این که تابع ضرورت‌ها باشد نیست.البته در‌ مـواردی‌ نـیز‌ مـی‌تواند حکم ثانوی کند. حکم ثانوی نیز حکم شرعی است،اما آن‌چه ولی فـقیه در‌ جـامعه‌ی اسـلامی به عنوان قانونی وضع یا اجرا می‌کند،احکام اولی و مثل حکم‌ اللّه است.لذا در‌ جمهوری‌ اسلامی،از ابـتدا تـأکید شـد که مقررات جمهوری اسلامی،مقررات اسلامی و واجب الاطاعه است.مالیاتی که امروز طبق قـانون وضـع می‌شود،مقررات صادرات،واردات و همه‌ی قوانینی که در مجلس شورای اسلامی‌ می‌گذرد و هرآن‌چه که در حـوزه‌ی اخـتیارات دولت مـی‌باشد و دولت آن را وضع و اجرا می‌کند،و هرآن‌چه که در

حوزه‌ی دستگاه قضایی می‌باشد و دستگاه قضایی آنها را وضع مـی‌کند و یـا اجرا می‌کند،همه‌ی‌ این‌ها‌ مظاهر حاکمیت ولایت فقیه است.در حقیقت به خاطر مـشروعیت ولایـت اسـت که این امور مشروعیت پیدا می‌کند.در جامعه‌ی اسلامی،تمامی دستگاه‌ها،چه دستگاه‌های قانون‌گذار،اجرا کـننده و قـضائیه،مشروعیتشان‌ به‌ خاطر ارتباط و اتصال به ولی فقیه است،وگرنه به خودی خـود،حـتی مـجلس قانون‌گذاری نیز حق قانون‌گذاری ندارد.مجلس شورای اسلامی که قانون وضع می‌کند، معنایش چیست؟معنای قانون وضـع کـردن‌ ایـن‌ است که محدودیت‌هایی را در زندگی مردم طبق مصلحت‌هایی ایجاد می‌کند.خوب بنابر مـبانی فـقه اسلامی و بنابر اصل ولایت فقیه چنین کاری برای هیچ‌کس جایز نیست، مگر ولی فقیه‌؛یعنی‌ در‌ حقیقت اعـتبار قـانون‌گذاری نیز به‌ اتکا‌ و امضا‌ و تنفیذ ولی فقیه است.اعتبار قوه‌ی مجریه نیز بـه اتـکا و امضا و تنفیذ ولی فقیه است.اگر ولی فقیه اجـازه نـدهد و تـنفیذ‌ و امضا‌ نکند‌،همه‌ی دستگاه‌هایی که در مملکت مـشغول بـه کار‌ هستند‌،چه قانون‌گذاری و چه اجرائیات،کارهایشان بدون دلیل و بدون حق است و واجـب الاطـاعه و الزامی نیست.

بالاتر از این،اعـتبار قـانون‌ اساسی‌ در‌ جـمهوری اسـلامی،کـه ملاک و معیار و چارچوب قوانین است،بـه خـاطر‌ قبول و تأیید ولی فقیه می‌باشد، وگرنه خبرگان،به عنوان یک جمع پنجاه،شـصت یـا صد نفره از هر‌ قشری‌،چه‌ حـقی دارند دور هم بنشینند و بـرای مـردم،مملکت و جامعه قانون اساسی‌ وضـع‌ کنند؟اکثریت مـردم چه حقی دارند که قانون اساسی را امضا کنند و برای همه‌ی مردم این قـانون را‌ لازمـ‌ الاجرا‌ سازند؟آن کسی که حق دارد قـانون اسـاسی را بـرای جامعه قرار دهـد،ولیـ‌ فقیه‌ است‌.او همان امـام اسـلامی است که حاکمیت الهی را از طریق وراثت پیامبر صلّی‌ اللّه‌ علیه‌ و اله و

وراثت ائمه‌ی معصومین عـلیهم السـّلام در اختیار دارد.او چون به خبرگان دستور‌ داد‌ کـه بـنشینند قانون اسـاسی بـنویسند و خـود،قانون اساسی را امضا کـرد، قانون اساسی‌،قانون‌ شد‌.حتی مشروعیت اصل نظام جمهوری اسلامی،به عنوان یک حکم از طـرف ولی فـقیه‌ است‌.ولی فقیه است که نظام جـمهوری اسـلامی را بـه عـنوان یـک نظام برای‌ جـامعه‌ بـه‌ وجود می‌آورد و لازم الاتباع می‌کند و مخالفت با این نظام،حرام و جزء گناهان کبیره می‌شود و مبارزه‌ با‌ مـخالفان ایـن نـظام واجب می‌شود؛زیرا نظامی است که ولی فـقیه،یـعنی‌ آنـ‌ مـقام‌ مـسؤول مـوظف مأذون از طرف پروردگار،برای مردم به وجود آورده است.این،شأن ولایت‌ فقیه‌ است‌.

البته درباره‌ی این که ولی فقیه به چه اعتباری و از کجا چنین‌ اختیار‌ وسیعی را دارد،[باید گـفت‌]در حقیقت ولایت و حاکمیت ولی فقیه ولایت و حاکمیت«فقیه»اسلامی است،ولایت‌ و حاکمیت‌ دین خداست، ولایت و حاکمیت ملاک‌ها و ارزش‌هاست،نه ولایت و حاکمیت یک شخص؛یعنی‌ خود‌ ولی فقیه نیز به عنوان یک شـخص‌ مـوظف‌ است‌ از آن چه حکم ولی فقیه سات‌ اطاعت‌ و تبعیت کند.بر همه،حتی خود ولی فقیه احکام ولی فقیه واجب الاتباع‌ است‌.ولایت فقیه چنین گستره‌ی وسیع‌ و عظیمی‌ دارد که‌ منتهی‌ به‌ ولایت خـدا نـیز می‌شود؛یعنی چون‌ ریشه‌ی‌ ولایت فقیه،ولایت الهی و ولایت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و همان چیزی‌ است‌ که از پیامبر صلّی اللّه علیه‌ و اله به اوصیای معصومین‌اش‌ و از‌ اوصـیای مـعصومین علیهم السّلام به‌ علما‌ و فـقهای امـت،آن کسانی که دارای این شرایط هستند منتقل شده؛از این‌ رو‌، دارای چنین سعه‌ی اختیاراتی است‌.این‌،معنای‌ ولایت فقیه در‌ جامعه‌ است.

البته اگر ولی‌ فقیه‌،بخشی از ایـن اخـتیارات را به کسی یا دسـتگاهی داد، آن شـخص یا آن‌ دستگاه‌ دارای اختیاراتی که ولی فقیه به‌ او‌ داده،خواهد‌

شد‌؛چنان‌ که طبق قانون اساسی‌،اگر ولی فقیه اختیار خاصی را به یک دستگاه یا وزارتخانه یا شخصی تفویض کند‌ و بدهد‌،آن اختیار مـتعلق بـه آن شخص‌ یا‌ آن‌ دستگاه‌ خواهد‌ بود،اما در‌ حقیقت‌ اختیار و ولایت و حق واقعی یا به تعبیری وظیفه‌ی واقعی،متعلق به شخص ولی فقیه است. این‌ پایه‌ و قاعده‌ی‌ این بحث است(همان،۶۶۳۱/۱۱/۳).

 

اخـتیارات‌ ولیـ‌ فقیه‌
حـاکمیت‌ ولایت‌ فقیه‌،حاکمیت فقه است؛ولایت شخصی نیست؛یعنی حدود ولایت،حدود فقه است و تا هرجا احـکام اسلامی گسترده است، ولایت فقیه نیز گسترده است.بنابراین،ولایت فـقیه شـامل‌ کـلیه‌ی امور فردی،اجتماعی،نظامی،بازرگانی،بین المللی و غیره،براساس احکام اسلامی است.فقه اسلامی دارای احکامی است کـه ‌ ‌از نـظر اهمیت یکسان نیستند و برخی بر برخی دیگر ترجیح دارند‌؛یعنی‌ اگر در جایی دو حـکم شـرعی قـابل جمع نباشد،یکی از آن دو که اهمیت بیشتر دارد و حیاتی‌تر است،قهرا بر دیگری ترجیح داده می‌شود؛مثلا حـکم حرمت تسلیم‌ جامعه‌ی‌ اسلامی در مقابل دشمنان خارجی یک حکم فقهی است و اگر تـسلط بیگانگان در جایی در جامعه‌ی اسـلامی وجـود دارد،چگونگی مقابله با این‌ وضع‌ در برخی موارد،بعضی از‌ وظایف‌ را تحت الشعاع قرار می‌دهد؛از جمله حفظ جان و مال دیگران.

حفظ نظام اسلامی نیز یکی از واجبات و تکالیف فقهی و شرعی است. حفظ این‌ نـظام‌ در مواردی ممکن است‌ چند‌ واجب دیگر را،که اهمیت کم‌تری دارند،نادیده بگیرد و از این قبیل است،واجبات دیگری چون رفاه و امنیت.به عنوان نمونه،در فتوای تحریم استعمال تنباکو،احکام فقهی و رساله‌ای از‌ فـقهای‌ زمـان،هیچ‌کدام استعمال تنباکو را حرام‌

نمی‌دانست،ولی چون تحریم آن،حکم حکومتی و فقهی و برای حفظ و قوت اسلام لازم بود،عمل کردن به آن جزء اهم واجبات گردید. بنابراین،فقیه‌ عادل‌،بصیر و آگاه‌ به زمان مـی‌تواند یـک حکم فقهی را،که اهمیت بیشتری دارد،بر حکم فقهی دیگری ترجیح دهد‌ و این حکم همواره و برای همه‌کس جاری است.البته تشخیص ارجحیت تنها‌ توسط‌ ولی‌ امر امت،رهبر جامعه و فـقیهی کـه تابع هوای نفس و منافع شخصی نیست و مصالح جامعه‌ی اسلامی را در ‌‌نظر‌ دارد،انجام می‌پذیرد.

حکم ولایتی ولی فقیه به معنای احیای فقه است،چون‌ حکم‌ ترجیح‌ داده شده نیز یک حکم فقهی اسـت.مـثلا مـمکن است در زمانی کشت گندم بـرای‌ رفـع نـیاز جامعه‌ی اسلامی و نهایتا حفظ نظام الهی و اسلامی اهمیت ویژه‌ای پیدا کند‌.در این هنگام ولی‌ فقیه‌ می‌تواند حکم فقهی صادر کند و کـشت یـک یـا چند محصول دیگر را که اهمیت کم‌تری دارند،حـرام اعـلام کند.

اشتباه است که فکر کنیم هرکس با مطالعه‌ی رساله‌ی عملیه می‌تواند با‌ اهمیت بودن یا نبودن احکام فـقهی را تـشخیص دهـد.این کار فقط توسط ولی فقیه زمان با دارا بودن شرایط یـاد شده عملی است.درم واردی که چنین حکمی لازم است‌،مشاهده‌ می‌شود که امام امت قدّس سرّه مجموعه‌ی جامع الاطرافی از مـسؤولان آشـنا بـه مسائل و مصالح و احکام شرعی را به عنوان مجمع تشخیص مصلحت نظام مـنصوب کـردند.امام در حکم خود‌ «کمال‌ احتیاط»را تصریح کردند،تا هیچ مصلحتی از مصالح اسلامی نادیده گرفته نشود.ایـن مـجمع بـا جدیت تمام دنبال می‌شود.

تعیین و تشکیل این مجمع به معنای محدود کـردن اخـتیارات‌ ارگـانی‌ یا تقویت ارگان دیگری نیست.احکام مصلحتی قبلا نیز صادر می‌شد.در احکامی که اسـتفتائات حـضرت امـام وجود دارد،در جاهایی احکام‌

ولایتی و مصلحتی را مشاهده می‌کنیم،ولی اکنون‌ این‌ کار‌ یک نظام پیدا کـرده اسـت‌.

گاهی‌ شورای‌ نگهبان برخی از مصوبات و احکام را مغایر با احکام اسلامی تشخیص می‌داد کـه گـاه نـظر مجلس یا دولت را تأمین نمی‌کرد‌ و چون‌ احکام‌ مربوطه از اهمیت بالایی برخوردار بود،بن‌بست‌هایی را‌ ایجاد‌ مـی‌کرد.ایـن مجمع می‌تواند این بن‌بست‌ها را رفع کند.مجمع با در اختیار گرفتن اختیارات حضرت امـام قـدّس سـرّه‌،این‌ اختیارات‌ را دارد که مصلحت نظام را در هریک از موارد‌ تشخیص بدهد و آن‌چه مصلحت بود،آن حکم اسلامی شـرعی و لازم الاجـراست(همان،۶۶۳۱/۲۱/۸).

 

ویژگی‌های حکومت اسلامی اول‌؛قانون‌مداری‌
در‌ جامعه‌ی اسلامی،مردم باید ببینند حکومت از آنـها چـه مـی‌خواهد،آن‌ را‌ انجام دهند.اگر اطاعت نباشد،نقض غرض و هرج‌ومرچ پیش می‌آید، که یقینا خلاف نـظر اسـلام اسـت‌.هنگامی‌ حکومت‌ اسلامی به شکل کامل می‌تواند جامعه را اداره کند که قوانین را‌ بـا‌ دقـت‌ و مراقبت در چارچوب شرع مقدس اسلام وضع و اجرا کند و مردم هم متقابلا تسلیم قوانین‌ او‌ باشند‌ و به آن عـمل نـمایند.

علی علیه السّلام در یکی از خطبه‌های نهج البلاغه می‌فرماید‌:ای‌ مردم من بـر شـما حقی دارم و شما هم بر من حقی داریـد(حـق‌ دو‌ طـرفی‌ است.چنین نیست که فقط مردم بـه گـردن دولت حق دارند،ولی دولت به‌ گردن‌ مردم حق ندارد.حقوق متقابل است).حقی که شـما بـه گردن علی بن‌ ابی‌ طـالب‌ عـلیه السّلام داریـد خـیرخواهی شـما،بازگرداندن بهره‌های مادی،دانش آموختن و تـربیت کـردن شماست.(اگر امروز‌ این‌ چهار جمله و چهار کار

را برای مردم خودمان انـجام دهـیم،خدا را‌ شکر‌ کرده‌،از کار خود راضـی هستیم).اما حق مـن بـر گردن شما،وفای به بـیعتی اسـت‌ که‌ با‌ من کرده‌اید. این تعهدی که سپرده‌اید که من حاکم شما بـاشم،آنـ‌ را‌ نشکنید و پیش رو و پشت سر،بـرای مـن خـیرخواهی کنید.(علی بـن ابـی طالب علیه السّلام مـدح‌ و ثـنا‌ نمی‌خواهد،بیان کردن حقایق را از ملت خود می‌طلبد).و هرگاه شما را‌ فرا‌ می‌خوانم،برای جنگ،بـرپایی نـماز جمعه و کارهای‌ دیگر‌،اجابت‌ کنید و هـرگاه شـما را به چـیزی امـر‌ مـی‌کنم‌،اطاعت کنید(که مـنظور اطاعت از قوانین و مقررات است).واجب الاطاعه بودن،به‌ خاطر‌ معصوم بودن علی علیه السّلام‌ نـیست‌ وگـرنه اختصاص‌ به‌ زمان‌ ایشان دارد؛بلکه چـون ایـشان بـه‌ عـنوان‌ یـک حاکم حرف مـی‌زند نـه یک معصوم،برای همه‌ی نسل‌ها واجب الاطاعه‌ است‌.خصوصیت حاکم اسلامی این است که‌ وقتی از مـردم چـیزی‌ مـی‌خواهد‌ و به مردم امر می‌کند،مردم‌ باید‌ اطـاعت کـنند.

در زمـان مـا،مـنظور از حـکومت اسلامی،مجموعه‌ای است که در‌ رأس‌ آن ولی فقیه قرار دارد‌.او‌ خط‌ دهنده و امر و نهی‌ کننده‌ی‌ نهایی است.در این‌ تشکیلات‌،مجلس بر طبق مصلحت مردم قانون وضع می‌کند و قوه‌ی مجریه آن قـوانین را در‌ بخش‌های‌ مختلف اجرا می‌کند.حال اوامر چنین‌ حکومتی‌ لازم الاجراست‌.واجب‌ الاطاعه‌ بودن اوامر دولت،اختصاص‌ به دولت اسلامی ندارد.در هر جا مردم کارگزاران را قبول داشته باشند، می‌دانند بر‌ طبق‌ مصلحت آنها قـوانین جـعل می‌شود و لذا‌ باید‌ اطاعت‌ کنند‌؛ حکومت‌ اسلامی نیز چنین‌ است‌.بله،هیچ‌کس ادعا ندارد هرچه مجلس وضع می‌کند صددرصد طبق مصلحت است.این امر اختصاص به‌ معصومین‌ علیهم‌ السّلام دارد.دولت اسـلامی مـی‌تواند ادعا کند‌ که‌ آن‌چه‌ می‌کند‌،با‌ انگیزه‌ی‌ خیر و صلاح مردم است که پس از مطالعه،فکر،مشورت‌های زیاد،مصلحت را تشخیص می‌دهد و قوانین را وضع می‌کند.
مـردم بـاید بدانند در همان‌جا که قانون دولتـی‌ جـمهوری اسلامی برخلاف میل آنها،یا حتی برخلاف مصلحت شخصی آنهاست،آن قانون بر طبق مصلحت عامه‌ی مسلمان‌هاست؛مانند کشیدن جاده‌ای یا جلوگیری از خانه‌سازی در منطقه‌ای خـاص(هـمان،۲۶۳۱‌/۶/۱۱‌).

 

دوم؛مردمی بودن
در آثار اسـلامی و گـفتار بزرگان دین و فقهای اسلامی در باب حکومت اسلامی،مردم از نقش فوق العاده‌ای برخوردارند.در این جا سؤالی مطرح می‌شود که چگونه‌ ممکن‌ است یک حکومت الهی،مردمی نیز باشد؟آیا جمع بین جمهوری و اسـلامی،کـه جمع کردن میان حکومت اسلامی و حکومت مردمی است،صحیح است یا مسامحه‌ است؟

مسأله‌ی‌ منافات میان حکومت اسلامی و حکومت‌ مردمی‌،دارای یک سابقه‌ی تاریخی است.در طول تاریخ،حکومت‌هایی که به نام حـکومت دیـن پدید آمـده‌اند،تا آن‌جا که تاریخ نشان می‌دهد، حکومت‌های استبدادی‌ بوده‌ و مردم در آن نقشی‌ نداشته‌اند‌.اگر از حکومت چند ساله‌ی کـوتاه صدر اسلام بگذریم(که حضور مردم در آن محسوس بود)،حکومت‌های مسلمان نـام دوران بـعدی،از جـمله‌ی همین حکومت‌هایند.

حکومت‌های مسیحی دوران قرون وسطی‌ که‌ در آن حاکمیت روحانیون مسیحی مشهود و محسوس بوده،جزء استبدادی‌ترین حکومت‌های تـاریخ ‌ ‌اسـت.حکومت‌های الهی همیشه بهانه‌ای بوده برای این که حاکمان،رأی مردم را نادیده بگیرند.در صـدر اسـلام‌،بـعد‌ از حکومت‌ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،خلفای بنی‌امیه به نام خلافت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله(یعنی حکومت‌ اسـلامی)سخت‌ترین و سیاه‌ترین حکومت‌های استبدادی را بر

جامعه تحمیل کردند.عبد‌ الملک‌ مروان‌(خلیفه‌ی مـعروف اموی)قبل از رسیدن بـه خـلافت،به تقدس و انس با قرآن معروف بود.وقتی به ‌‌خلافت‌ رسید،با توجه به اوضاع آن روز جامعه‌ی اسلامی،احساس کرد بدون استبداد‌ نمی‌تواند‌ حکومت‌ کند؛لذا روزی بر منبر خطاب به مردم کرد و گـفت:دیگر کسی حق ندارد مرا‌ نسبت به امور دینی تذکر دهد.هیچ‌کس مرا به تقوا امر نمی‌کند مگر‌ آن که گردن او‌ را‌ می‌زنم.

این تهدید به مرگ به معنای آن است که مردم در حـکومت دیـکتاتوری علی الظاهر مذهبی،قدرت بیان حتی تقوای الهی و امر به تقوا را نیز ندارند.

حکومت‌های مسیحی اروپا‌ و روم در قرون وسطی چنین حکومت‌هایی بودند،دانشمندان را محاکمه می‌کردند،بعضی را زندان و بعضی را زنده‌زنده می‌سوزاندند.رژیم پهـلوی نـیز وقتی خواست حکومت استبدادی راه بیندازد،آن را با ویژگی‌های‌ مذهبی‌ می‌خواست آراسته کند.ادعای طرفداری از دین و حضرت عباس علیه السّلام و امام زمان علیه السّلام را در خواب و بیداری دیدن،برای همین جهت بـود.

ایـن حوادث تاریخی،این فکر را‌ در‌ میان برخی از هوشمندان و مطالعه کنندگان به وجود آورد که حکومت الهی نمی‌تواند مردمی باشد و حکومت الهی یعنی حکومت استبدادی.عکس العمل این طرز فکر آن بود کـه کـسانی‌ کـه‌ دموکراسی و حکومت مردمی را مطرح کـردند،عـملا بـه دین گرایش نداشتند.حکومت مردم در مقابل حکومت خدا شمرده شد و هر دو جریان(معتقدان و مخالفان دین)یک واقعیت را نشان‌ می‌دادند‌ و آن‌ ایـن کـه حـکومت دینی استبدادی‌ است‌ و نمی‌تواند‌ مردمی باشد و اگر در جـامعه حـکومت مدرمی وجود دارد،مجالی برای حکومت دین نیست.نتیجه این شد که در ذهن بسیاری‌ از‌ اندیشمندان‌ و نویسندگان،

حتی این فکر تـثبیت و مـسجل شـد که‌ حکومت‌ دینی با حکومت مردمی دوتاست و قابل جمع بـا همدیگر نیستند؛در حالی که این فکر خطاست.

 

حکومت‌های الهی بهترین‌ شیوه‌ برای‌ دخالت مردم در اداره‌ی امور
نه تـنها طـبیعت و مـاهیت حکومت‌ اسلامی با حکومت مردمی منافی نیست،بلکه حکومت‌های الهی شـیواترین وسـیله‌ی دخالت مردم در امور اجتماعی است.مقایسه‌ای‌ بین‌ حکومت‌ الهی و دموکراسی،ما را به این امر واقف مـی‌سازد.حـکومت‌های دمـوکراسی‌ نام‌ مردم‌سالاری را بر خود نهاده‌اند.این سخن چقدر واقعیت دارد؟بگذریم از دموکراسی غربی کـه مـعروف اسـت،آزادی‌ واقعی‌ نیست‌ و مردم آزادانه انتخاب نمی‌کنند. فرض کنیم در حکومت دموکراسی،انتخاب مردم آزادانـه‌ و آگـاهانه‌ اسـت‌،ولی نتیجه‌ی آن،این است که اکثریت به قدرت می‌رسند و بقیه (نصف منهای یک‌)بازیچه‌ی‌ دسـت‌ اکـثریت‌اند و میل و خواست آنان به هیچ گرفته می‌شود؛لذا حضور مردم در چنین جامعه‌ای‌،همه‌جانبه‌ و کـامل نـیست.

امـا در جامعه‌ی اسلامی،مردم در همه‌ی مراتب دخالت دارند.حاکم‌ اسلامی‌ طبق‌ اعتقاد مردم انتخاب مـی‌شود.در صـدر اسلام،نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله از‌ ایمان‌ قاطبه‌ی مردم برخوردار بودند؛مگر منافقان.

در قـانون اسـاسی مـا نیز رهبر کسی‌ است‌ که‌ اکثریت قاطع مردم او را قبول دارند.در واقع،ایمان اکثریت مردم مـلاحظه شـده است‌.دخالت‌ مردم در تشکیل حکومت و قوه‌ی مقننه و مجریه بسیار بالاست و لذاست کـه حـکومت‌ اسـلامی‌ در‌ عین این که الهی است،مردمی نیز هست و تضاد بین این دو،یک مغالطه است‌.

قـانون‌گذاران‌ و مـجریان‌ جـامعه‌ی اسلامی،اصول و احکام اولی را که‌

منطبق با ایمان مردم است‌ از‌ شرع می‌گیرند و مـردم در داخـل چارچوب و اصول اسلامی آزادند و هرگونه نوآوری منطبق با آن برای مردم‌ و مسؤولان‌ کاملا میسور و ممکن است.

بـرای ایـن که دخالت مردم در کار حکومت‌ اسلامی‌ روشن شود،آیات و رایات،و به‌خصوص«عـهدنامه‌ی مـالک‌ اشتر‌»باید‌ موردتوجه قرار گیرد:

 

و أورثنا القـوم الّذیـن کـانوا‌ یستضعفون‌ مشارق الأرض و مغاربها الّتی بارکنا فیها و تـمّت کـلمت ربّک الحسنی علی بنی إسرائیل‌ بما‌ صبروا
(اعراف،۷۳۱).

 

و نرید أن‌ نمنّ‌ علی الّذیـن‌ اسـتضعفوا‌ فی‌ الأرض و نجعلهم أئمّه و نجعلهم الوارثـین
(قـصص‌،۵).

همه‌جا‌ در عـرف قـرآن،حـکومت خدایی،حکومت موسی علیه السّلام و حـکومت‌[سایر]پیامبران عـلیهم السّلام‌،حکومت‌ مردم است؛مردم‌اند که حکومت می‌کنند‌،زیرا ایمان و علاقه‌ی مـردم‌ در‌ جـامعه به صورت قوانین و مقررات‌ اجرا‌ مـی‌شود.اگر حاکم،اسلامی بـاشد(نـه این که به نام اسـلام بـر مسلمانان‌ حاکمیت‌ یابد)،مردم او را قبول‌ دارند‌ و با‌ دل و جان با‌ او‌ همکاری می‌کنند؛چنان کـه‌ در‌ نـظام اسلامی خود ما،مردم در جـنگ، مـسائل سـیاسی و مقابله با قـدرت‌های جـهانی در‌ کنار‌ زمامداران و در مواردی پیـشاپیش آنـان حرکت‌ می‌کنند‌.

حکومت علی‌ علیه‌ السّلام‌ پس از حکومت پیامبر‌ صلّی اللّه علیه و اله،نمونه‌ی کامل یک حـکومت مـردمی است که هم در آن،همه‌ی‌ مردم‌ جـمع شـدند و ایشان را بـه خـلافت‌ خـواستند‌،و هم‌ در‌ طول‌ زمان،یـاری‌شان کردند‌.ایشان‌ برخلاف حکومت‌هایی که دست افراد معدودی را باز گذاشته،اکثریت را می‌چاپند،به مالک اشـتر تـوصیه‌ می‌کند‌:

«ولیکن‌ احبّ الامور الیک اوسـطها بـالحقّ و اعـمّها بـالعدل‌ و اجـمعها‌ لرضی‌‌

الرعیّه‌ فـانّ‌ سـخط‌ العامّه یجحف برضی الخاصه».

منظور حضرتش آن است که در هر تصمیمی که می‌گیری،عامه‌ی مردم را مورد نـظر قـرار بـده و به طبقات ممتاز کاری نداشته باش‌.حـکومت اسـلامی هـرگز خـشنودی عـامه‌ی مـردم را با خشنودی طبقات و گروه ویژه و ممتاز عوض نمی‌کند.اگر طبقات ممتاز که خود را تافته‌ی جدابافته می‌دانند،ناراضی باشند مهم نیست.عمده،رضایت‌ عموم‌ مردم است. همیشه گـروهی از حاکمیت دین ناراضی بوده‌اند.ستون دین برای آمادگی و مقابله با دشمنان،عامه‌ی مردم هستند.این‌ها را باید حفظ کرد؛چنان که حضرت علی علیه‌ السّلام‌ به محمد بن ابی‌بکر می‌نویسد:

«فـاخفض لهـم جناحک و الق لهم جانبک و ابسط الیهم وجهک و آس بینهم فی اللّحظه و النظره».

این درس‌های شگفت‌آور امیر‌ المؤمنین‌ علیه السّلام برای رفع تبعیض‌ در‌ جامعه و مردم است؛مردمی که در تشکیل حکومت و تداوم آن نـقش اسـاسی دارند.

حکومت اسلامی،به معنای واقعی کلمه،یک حکومت مردمی است. شاهد‌ آن‌،حکومت پیامبر صلّی اللّه‌ علیه‌ و اله و حکومت علی علیه السّلام اسـت.البـته در همان زمان،پیامبر صلّی اللّه عـلیه و اله تـعیین شده‌ی خدایی است و لذا حکومت،الهی و خدایی است.به عقیده‌ی شیعه،تعیین حاکم از‌ جانب‌ خدا منحصر به زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نیست،امامان معصوم عـلیهم السـّلام را نیز خدا برمی‌گزیند و تـعیین مـی‌کند.

در دوران غیبت که شخص خاصی به عنوان حاکم از‌ طرف‌ خداوند تعیین‌ نشده،حاکم دارای دو پایه و دو رکن است:رکن اول،آراسته بودن حاکم به ملاک‌ها و معیارهای اسلامی‌ مانند تقوا،توانایی،تعهد و غیره،و رکن دوم،قـبول و پذیـرش مردم.اگر‌ مردم‌ شخصی‌ را که واجد ملاک‌های‌

حکومت است،نپذیرند،او حاکم نیست،اما اگر واجد ملاک‌ها بود و مردم یا ‌‌خبرگان‌ منتخب مردم او را به امامت برگزیدند،امام و رهبر می‌شود.در عصر غـیبت‌،مـردم‌ در‌ تعیین اصـل نظام دارای نقش هستند.تا مردم نخواهند،حکومت شکل نمی‌گیرد؛گرچه این شرط‌ حقیقی نیست، یعنی اگر مـردم نظام اسلامی را نپذیرفتند،حکومت اسلامی از اعتبار‌ و مشروعیت نمی‌افتد.اما چون‌ نـظام‌ اسـلامی بـه ایمان مردم متکی است و مردم در آن نقش دارند،لذا حکومت اسلامی،حکومت مردمی است، زیرا در انتخاب شخص حاکم مـؤثرند.‌ ‌وقـتی مردم حاکم را انتخاب کردند،در کنار‌ او نیز قرار می‌گیرند.مردم نسبت به زمامداری کـه خـود تـعیین نکرده‌اند،بیزار یا بی‌اعتنایند؛مانند رَیم‌های موروثی و سلطنتی.اما در جمهوری اسلامی،که پرتوی از حاکمیت اسـلام در آن وجود‌ دارد‌، مردم در هر صحنه وجود دارند و همه خود را در آن سهیم می‌دانند؛زن، مرد،پیر،جـوان،عالم،بی‌سواد و…و این بـزرگ‌ترین نـقطه‌ی قوت نظام است و لذا تبلیغات دشمن کارگر نمی‌افتد‌(همان‌،۲۶۳۱/۳/۷۲).

 

تقابل بین حکومت‌ها و مردم،مشکل بزرگ حکومت‌ها
در اغلب کشورهای دنیا،دولت‌ها و مردم یک مشکل بزرگ دارند و آن،حالت تقابل بین این دو است؛مانند دو حـریف‌ان‌.اگر‌ مردم چیزی بخواهند،دولت‌ها تا بتوانند از زیر بار آن فرار می‌کنند و متقابلا اگر دولت‌ها قوانین و مقرراتی وضع کنند،مردم تا بتوانند از زیربار آن احکام خارج می‌شوند.این‌ مسأله‌ در‌ رژیم‌های استبدادی و تحمیلی کـاملا واضـع‌ است‌.این‌ مشکل به کشورهای غیر استبدادی نیز سرایت کرده و در پیشرفته‌ترین کشورها و بانزاکت‌ترین مردم،قوانینی که از سوی دولت‌ها وضع می‌شود،واجب‌ الاطاعه‌ و مقدس‌ شمرده نمی‌شود.اگر مردمی هم به‌

آن قـوانین‌ عـمل‌ کنند،فکر می‌کنند ناچار و مجبورند و چنانچه به آنها بگویند می‌توانید به این قوانین عمل نکنید،یقینا عده‌ی زیادی عمل‌ نخواهند‌ کرد‌.

این مشکل،در حکومت اسلامی نیست.البته منظور مـا الگـوی‌ کامل حکومت اسلامی است و نمونه‌های دیگر کامل نیستند و باید به کمال برسند.در حکومت اسلامی کامل و تمام‌عیار،مقررات‌ و قوانین‌ حق‌ و شایسته‌ای که از طرف دستگاه حکومت وضع می‌شود،برای مردم واجـب‌ الاطـاعه‌ اسـت،چه اگر حکومت حق اسـت و بـرطبق شـرایط اسلامی در جامعه تشکیل شد،اگر قوانین و مقررات‌ چنین‌ حکومتی‌ برای مردم واجب الاطاعه نباشد،نقض غرض است(همان،۲۶۳۱/۶/۱۱).

 

شناخت‌ چهره‌ی‌ حـاکم‌ اسـلامی
یـکی از عمده‌ترین مسائل مربوط به حکومت اسلامی،شناخت چـهره‌ی حـاکم اسلامی(آن‌چنان‌ که‌ هست‌)می‌باشد.با این شناخت،امکان انحراف در جوامع اسلامی کم می‌شود و به صفر می‌رسد‌؛چنان‌که‌ بـه گـواهی تـاریخ،یکی از مهم‌ترین عوامل انحراف جامعه‌ها،چهره‌های مزور حاکمانی بوده‌ کـه‌ به‌ نام خدا بر مردم حکم رانده‌اند،اما در صفات و عملکرد هیچ شباهتی به حاکمی‌ که‌ اسلام خواسته اسـت نـداشته‌اند.

 

دو چـهره‌ی حاکم در تاریخ
در قرآن و احادیث(مخصوصا‌ نهج‌ البلاغه‌)دو چهره از حاکم تفسیر شـده اسـت:یک چهره‌ی مثبت و یک چهره‌ی منفی.چهره‌ی مثبت‌ به‌ عنوان امام هدی،امام هدایت کننده‌ی بـه حـق،و چـهره‌ی منفی،امام و پیشوای‌ آتش‌ و گمراهی‌.امام هدی،پیامبران و اولیای خدا علیهم السـّلام و حـکام بـه‌

حق اسلامی‌اند و امام باطل،امام آتش‌ و طاغوت‌ها‌.پیامبران‌ علیهم السّلام (چهره‌ی اولی)منور،محبوب و بـاصفا هـستند.هـمه‌ی پیامبران علیهم السّلام‌ مبعوث‌ شده‌اند تا در جامعه‌ی خود(محدود یا بزرگ)حکومت طاغوت را سـرنگون و حـکومت الهی به وجود‌ آورند‌:

و ما أرسلنا من رسول إلاّ لیطاع بإذن اللّه
(نساء،۴۶)

وقتی پیـامبری‌ وارد‌ جـامعه مـی‌شد،از مردم می‌خواست از طاغوت‌ها‌ و زمامداران‌ ظالم‌ اطاعت نکنند:

و لا تطیعوا أمر المسرفین الّذین‌ یفسدون‌ فی الأرض و لا یـصلحون
(شـعراء،۲۵۱-۱۵۱)؛فرمان مسرفان را اطاعت نکنید. مسرفان‌ کسانی‌اند‌ که در زمین فساد می‌کنند‌،نه‌ صلاح.شـعار‌ هـمه‌ی‌ پیـامبران‌ علیهم السّلام در جامعه‌ای که ظهور‌ کرده‌اند‌(به فرموده‌ی قرآن)این بوده که:

فاتّقوا اللّه و أطیعون
(در سـوره‌ی شـعراء‌ این‌ فراز را از قول نوح،لوط‌، صالح،شعیب،موسی و دیگر‌ پیامبران‌ علیهم السـّلام نـقل مـی‌کند).

لذا‌ اولین‌ کسانی که احساس خطر می‌کردند،طاغوت‌ها بودند و از این‌رو،با پیامبران علیهم السّلام‌ مبارزه‌ کـرده یـا او را شـهید‌،محبوس‌ و تبعید‌ می‌کردند.گاه نیز‌ پیامبری‌ با مبارزه‌ای طولانی پیروز‌ می‌شد‌،حـکومت تـشکیل می‌داد و خود پیامبر یا مستقیما حکومت را اداره می‌کرد؛مثل رسول اکرم‌ صلّی‌ اللّه علیه و اله،یا این که‌ کـسی‌ را مـعین‌ می‌کردند‌،مثل‌ حضرت داود علیه السّلام‌ و سلیمان علیه السّلام…

إذ قالوا لنبیّ لهم ابـعث لنـا ملکا نقاتل فی سبیل اللّه
(بقره‌،۶۴۳‌).

پس همه‌ی پیـامبران صـلّی اللّه عـلیه‌ و اله‌ به‌ عنوان‌ حاکم‌ و زمامدار جامعه‌ی اسـلامی‌ مـبعوث‌ می‌شوند و نشانه‌هایی که در قرآن برای پیامبر ذکر شده،در حقیقت نشانه‌های حاکم شایسته‌ی الهـی اسـت‌ و این‌ چهره‌ را باید ترسیم کـنیم.

تـرسیم چهره‌ی حـاکم‌ اسـلامی‌

بـنده‌ با‌ استفاده‌ از‌ آیات قرآن و بعضی احـادیث،مـختصری در باب چهره‌ی پیامبران علیهم السّلام عرض می‌کنم و با ترسیم و تصویر این چـهره مـی‌توان تصویری از حاکم اسلامی داشت.آن‌چه مـی‌گویم همه‌ی‌ آیات و روایات نـیست؛مـی‌توان پنج،شش برابر بیشتر از ایـن،از قـرآن و احادیث استفاده کرد.البته در آینده چهره‌ی طاغوت را نیز ترسیم می‌کنیم،زیرا تا طـاغوت را نـشناسیم،دچار‌ اشتباه‌ می‌شویم؛باید خـدا و شـیطان درسـت شناخته شوند.

 

ویـژگی‌های پیـامبران علیهم السّلام ۱)علم،حـکمت و اخـلاق پیامبران علیهم السّلام
اولین ویژگی که در مورد پیامبران علیهم السّلام به چشم می‌خورد،ایـن‌ اسـت‌ که آنان از سوی پروردگار به عـلم و حـکمت و نیز بـه تـزکیه‌ی اخـلاقی،به عنوان بزرگ‌ترین جـایزه‌های یک انسان،سرفراز و مجهز شده‌اند:

و لوطا آتیناه‌ حکما‌ و علما
(انبیاء،۴۷).

این تعبیر‌ درباره‌ی‌ حضرت یـوسف عـلیه السّلام نیز آمده است.مراد از عـلم، عـلمی اسـت کـه بـرای اداره‌ی جامعه لازم اسـت؛عـلم توحید و علم دین. پیامبران علیهم‌ السّلام‌ بر مبنای یک تفکر‌ و طرح‌ خدایی،جامعه را اداره می‌کنند، لذا علمی کـه بـه پیـامبر صلّی اللّه علیه و اله داده شده،در درجه‌ی اول همین علم الهـی اسـت؛یـعنی شـناخت خـدا،شـناخت وظیفه‌ی عبودیت،شناخت‌ انسان‌ و وظایف انسان برای اداره‌ی جامعه و رسیدن به کمال و ایجاد یک بهشت روی زمین،یعنی جامعه‌ی اسلامی و در نهایت،یک بنده‌ی کامل خدا. پیامبر صلّی اللّه عـلیه و اله همه‌ی این‌ها را‌ از‌ خدا گرفته‌ است،بدون این‌که از کسی درس بگیرد،لذا وقتی منشأ انقلاب و رهبری حاکم بر جامعه‌ی اسلامی نبوی‌،

منبع علم و سرچشمه‌ی فیاض دانش و معرفت است،طبعا مردم آن جامعه‌ از‌ علم‌ و دانـش بـرخوردار خواهند شد.

جهل رهبران،مردم را جاهل می‌کند و علم و معرفت رهبران،مردم را با علم‌ و ‌‌حکمت‌ و معرفت بار می‌آورد.قرآن در مورد این سه ویژگی (علم،حکمت و اخلاق)می‌فرماید‌:

و یزکّیهم‌ و یعلّمهم‌ الکـتاب و الحـکمه
(آل عمران،۴۶۱).چون خودش پاک است،مردم را تزکیه می‌کند و چون خودش‌ می‌داند،به مردم می‌آموزد و چون خودش حکیم است،به مردم حکمت می‌آموزد.حکمت‌ بـالاتر از عـلم است‌.علم‌ دانستن احکام و مـعارف الهـی است،اما حکمت حالت بصیرتی است که در سایه‌ی بندگی خدا در انسان پدید می‌آید.حکمت دید نافذ و دقیقی است که حقایق را چنان که هست بـه‌ انـسان می‌آموزد،زندگی و مرگ را مـعرفی مـی‌کند و حقایق معنوی عالم را درک می‌کند.آنان که زندگی را محدود به دنیا می‌دانند،مال را بالاترین ارزش‌ها دانسته و به قدرت می‌بالند و از لذت‌ معنوی‌ بی‌خبرند،از حکمت بی‌نصیب‌اند.مردم رشحه‌ای از حکمت را یافته‌اند و لذا معنای مرگ و زنـدگی را شـناخته‌اند.مظهر حکمت در مردم، ایثار آنهاست(که همه‌گونه فداکاری می‌کنند).

پس اولین خصوصیت پیامبران‌ علیهم‌ السّلام این است که عالم،حکیم و پاک هستند،خودخواهی ندارند.حسد،هوای نفس،تنگ‌نظری،تحقیر ضعیفان و مجذوب قـدرت شـدن در آنها نـیست.این سه خصلت،پیامبر به وجود می‌آورد‌.

 

۲)پیامبران‌ علیهم السّلام مزد نمی‌خواهند
ویژگی دوم پیامبران علیهم السّلام ایـن است که در مقابل زحمتی که می‌کشند،مزد نمی‌خواهند:

قل لا أسئلکم عـلیه أجـرا إلاّ المـودّه فی القربی
(شوری‌،۳۲‌).

پیامبر‌ نه تنها پول نمی‌خواهد،بلکه‌ تعریف‌ و تمجید‌ را نیز توقع ندارد. این ویژگی همه‌ی پیـامبران ‌ ‌عـلیهم السّلام است:

و جاء من أقصا المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتّبعوا‌ المـرسلین‌ اتـّبعوا‌ مـن لا یسئلکم أجرا و هم مهتدون
(یس،۱۲‌ و ۰۲‌).

نیز در سوره‌ی شعراء مکرر درباره‌ی پیامبران علیهم السّلام دارد که مـی‌فرمودند:

و ما أسئلکم علیه من أجر إن أجری‌ إلاّ‌ علی‌ ربّ العالمین.
این،بسیار مهم اسـت.آن‌چه همت‌ها را سست‌ مـی‌کند و انـسان را در پیمودن راه پرخطر دچار تردید می‌کند،این است که انسان احساس کند منافعش به‌ خطر‌ افتاده‌ است و این امر موجب می‌شود که در مقابل گروه‌هایی که با‌ فکر‌ و عقیده‌ی او مخالف هستند،حرف خـود را صریحا نزند و عقاید خود را کتمان کند.(چنین کسی‌)حق‌ را‌ در لفافه‌ی مصلحت‌اندیشی‌های دروغین می‌پوشاند و مردم را آگاه و هوشیار نمی‌کند.هیچ‌یک از‌ پیامبران‌ علیهم‌ السّلام این ویژگی را نداشتند،زیرا اجر و مزدی نمی‌خواستند(و دنبال منافع نـبودند).

امـروز شاهدیم‌ که‌ زمامداران‌ دنیا،حقایق جهان(و حقایق جوامع خود)را به مردم نمی‌گویند.همه دچار این بیماری‌ هستند‌ تا آبرو و وجاهت خود را حفظ کنند،اما پیامبران علیهم السّلام این بیماری‌ را‌ نـدارند‌.ایـن یک مظهر کامل حاکم اسلامی است.البته همه‌ی کسانی که در جامعه‌ی اسلامی‌ حکومت‌ می‌کنند باید چنین باشند.لذا منظور از دولت و حاکم، یک نفر نیست،یک‌ مجموعه‌ و دستگاه‌ است.همه‌ی آنان بـاید اجـر و مزدی جز انجام تکالیف و توفیق توقع نداشته باشند،زیرا اگر‌ انسان‌ توفیق یابد که تکلیف خود را انجام دهد،همین توفیق و پاداشی که‌ خداوند‌ خواهد‌ داد،بزرگ‌ترین پاداش‌ها و مزدهاست.پیامبران عـلیهم السـّلام هـرگز دنبال خواسته‌ها و طمع‌های خود نـبودند؛چـه آنـها‌ که‌ قبل‌ از تشکیل حکومت الهی و اسلامی شهید شدند یا از دنیا رفتند،چه‌ کسی‌ مثل رسول اکرم صلّی اللّه علیه و اله‌

که حـکومت تـشکیل داد،ولی در طـول ده سال‌ حکومت‌ خود،حتی یک روز،راحت و آسوده‌خاطر نـگذراند،دائمـا جنگ و ناراحتی‌های گوناگون بود‌.

 

۳)مردمی‌ بودن پیامبران علیهم السّلام
خصوصیت مهم و فوق‌ العاده‌ی‌ دیگر‌ پیامبران علیهم السّلام این بـود کـه آنـان‌ کار‌ خود را در میان طبقات محروم،که اکثریت قاطع را(در همه‌ی تـاریخ‌) تشکیل‌ می‌دادند،آغاز می‌کردند و با آنان‌ صمیمی‌ بودند.پیامبران‌ علیهم‌ السّلام‌ با مستکبران میانه‌ای نداشتند.علی علیه‌ السـّلام‌ در خـطبه‌ی پرمـضمون و شگفت‌آور قاصعه در مذمت کبر(که از محورهای آن‌ خطبه‌ است)جملاتی دربـاره‌ی ویـژگی‌های پیامبران علیهم‌ السّلام دارد،از جمله‌ می‌فرماید‌:

خدای سبحان کبر و فخرفروشی را‌ در‌ نظر پیامبران علیهم السّلام زشت و مکروه قـرار داد و تـواضع را بـرای آنها شایسته‌ دانست‌ و راضی شد آنان متواضع باشند‌،تا‌ آن‌جا‌ که صـورت‌های خـود‌ را‌ بـه زمین می‌چسباندند و پیشانی‌ خود‌ را با خاک آلوده می‌کردند.

این جملات،نشانه‌ی نهایت تواضع انبیا عـلیهم السـّلام اسـت‌.به‌ همین جهت، مستضعفان اطراف ایشان را‌ می‌گرفتند‌.وقتی حاکمی‌ در‌ میان‌ مردم باشد، درد آنها‌ را مـی‌فهمد.مـردم دردهای خود را به گوش او می‌رسانند و حاکم نیز اگر حسن نیست‌ داشته‌ باشد،گـره از کـار آنـان می‌گشاید‌.

نمونه‌ی‌ بارز‌ و کامل‌ حکومت‌ مردمی،زندگی علی‌ علیه‌ السّلام است که می‌فرمود:آیـا خـود را قانع کنم که به من بگویند تو امیر المؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ هستی،امـا بـا آنـها در سختی‌ها،گرسنگی‌ها‌ و رنج‌ها‌ شریک‌ نباشم؟

ایشان‌ از‌ نظر‌ زندگی شخصی در حد پایین‌ترین افراد مردم بود.به عـثمان بـن حنیف فرمود:شما نمی‌توانید.این هنر،هنر علوی است،اما

کوشش کـنید خـود را آلوده نـکنید‌.لذا در مقابل مردم فروتن بودن و به آنان بی‌اعتنایی نکردن از خصوصیات مهم حاکم اسلامی است.

اما طـاغوت‌ها چـنین نـبوده و نیستند.آنان درد مردم را درک نمی‌کنند؛ زیرا در میان‌ آنها‌ نبودند تا زجر و گرسنگی و کـمبودهای مـردم را بدانند. طاغوت‌ها به مردم بی‌اعتنایی می‌کنند.آنها در مقابل فساد و شهوت و قدرت‌های بزرگ جهانی ضعیف و زبون‌اند،امـا در مـقابل مظلومان و ضعیفان تکبر‌ و گردن‌کشی‌ می‌کنند.چیزی که برای آنها مطرح نیست، مـنافع مـلت‌هاست؛تنها منافع شخصی خود را می‌نگرند.

چند عـامل اسـت کـه سبب می‌شود زمامداران فاسد‌ و جائر‌،مردم را زیـرفشار قـرار دهند‌ و نابسامانی‌ به بار آورند:

اول،جهل،آنان از جهل مردم استفاده می‌کنند؛

دوم،آلودگی اخـلاقی بـه فساد،غرور،شهوت،حسد،بـخل و تـندخویی؛

سوم،اسـتکبار و گـردن‌کشی‌ و اهـمیت‌ ندادن به منافع مردم‌؛

چهارم‌،دنـبال مـنافع شخصی و مادیات بودن؛

پنجم،نادیده گرفتن ارزش و کرامت انسان‌ها.

مجموعه‌ی این اوصاف در بـیشتر حـکومت‌های دنیا هست و لذا مردم دنیا دچار رنـج و بدبختی و مصیبت از ناحیه‌ی زمـامداران هـستند‌؛ولی‌ هیچ‌کدام از این صفت‌ها در حـاکم اسـلامی نیست.زمامداران و جامعه‌ی اسلامی(مثلا پیامبران علیهم السّلام که یاد شد)استکبار نـمی‌ورزند،حـکمت و تزکیه‌ی اخلاقی دارند و در خدمت مـستضعفان مـی‌باشند.

امـام صادق‌ علیه‌ السـّلام در‌ خـطبه‌ی کوتاهی در میان خیل عـظیم حـجاج بیت اللّه الحرام در منی در دوران بنی‌امیه فرمود:«…ایها‌ الناس کان هو الامام»؛یعنی این معیار کـه حـکومت و امامت را‌ از‌ روی‌ زندگی خلفای‌

جائر و ظـالم و عـیاش می‌فهمید و گـمان مـی‌کنید حـاکم مثلا از تراز هشام بـن عبد الملک است‌،‌‌صحیح‌ نیست،بلکه معیار حاکم اسلامی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله است.

امروز‌ نـیز‌ ایـن‌ فرهنگ غلط بر ذهن اکثر مـردم دنـیا حـاکم اسـت کـه به آسانی قـبول مـی‌کنند حاکم‌ باید عاقل و مدبر و باکفایت باشد،اما کم‌تر کسی می‌پذیرد که حاکم باید زاهد‌ و بی‌رغبت بـه دنـیا بـاشد‌.این‌ امر،معلول وجود ستمگران و هواپرستانی اسـت کـه در طـول تـاریخ حـاکم بـوده‌اند. قرآن این تصور را برهم زده،حاکم را در چهره‌ی پیامبران علیهم السّلام به مردم دنیا نشان می‌دهد که‌ ویژگی‌های آنان با ویژگی‌های حکام معمولی متفاوت است.

 

۴)اراده و تصمیم
پیامبران علیهم السـّلام دارای عزم و اراده‌اند؛مشکل‌ترین کارها و سنگلاخ‌ترین راه‌ها را با کمال قدرت طی کرده‌اند و خسته نشده‌اند:«اولی قوّه فی‌ عزائمهم‌» (نهج البلاغه)؛مردد و مأیوس نشدند.چنین افرادی باید در رأس تشکیلات حکومت باشند(همان،۲۶۳۱/۷/۵۱).

خطوط اصـلی چـهره‌ی حاکم طاغوتی

اکنون در نقطه‌ی مقابل حاکم اسلامی،باید چهره‌ی حاکم‌ طاغوتی‌ را شناخت.شناخت نقطه‌ی مثبت و حاکم اسلامی به تنهایی کافی نیست.اگر نقطه‌ی منفی دانسته نشود و خصلت‌های سلبی در حـاکم اسـلامی درست فهمیده نشود،ملت اسلام از روی بصیرت‌ نمی‌تواند‌ فرد شایسته‌ی حکومت را بشناسد و در مقابل او تسلیم باشد.این که در دوران طولانی حکومت،ستمگرانی با نام اسلام،مـردم را فـریب داده و بر آنها حکومت کردند،بـر‌ اثـر‌ این‌ بود که مردم نمی‌دانستند نقاط‌ منفی‌ یک‌ حاکم چیست؟

از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:«انّ بنی امیّه اطلقوا تعلیم الایـمان و لم یـطلقوا تعلیم الکفر‌»؛بنی‌امیه‌ مـردم‌ را آزاد گـذاشتند تا نکته‌های ایمان را بیاموزند‌،اما‌ آنان را آزاد نگذاشتند تا نکته‌های کفر را نیز بشناسند،یعنی حرفی نداشتند که مردم از فضیلت عدل سخن‌ بگویند‌،اما‌ شکافتن ظلم ممنوع بود.چرا؟«لکی اذا حملو هم عـلیه لمـ‌ یعرفوا».

لذا شناخت چهره‌ی حاکم طاغوتی برای فهم کامل و جامع از حاکم اسلامی ضرورت دارد.

 

۱)استکبار
اولین خصوصیتی‌ که‌ قرآن‌ برای حاکم طاغوتی ذکر می‌کند و نمونه‌هایی نیز مانند فرعون،هامان،نمرود‌ و قارون‌ را بـیان مـی‌کند،استکبار اسـت. استکبار یعنی دوری از مردم و بالاشمردن خود.

 

من فرعون إنّه کان‌ عالیا‌ من‌ المسرفین
(دخان،۱۳)؛

 

إنّ فرعون علا فـی الأرض و جعل أهلها شیعا
(قصص‌،۴).

در‌ مقابل‌ پیامبران علیهم السّلام که«ضعفه فـی اعـین النـاس»بودند و از دل مردم جوشیده،با‌ آنان‌ سر‌ می‌کنند و حرف مردم را می‌شنوند و برای آنان‌

تلاش می‌کنند،حاکم طاغوتی خـود ‌ ‌را از‌ مـردم‌ جدا می‌داند،از آنها دوری می‌گزیند،برای خود حق ویژه قائل است و در‌ قوانین‌ که‌ بـرای مـردم وضـع شده خود را شریک نمی‌داند.این خصوصیت،از کفر به خدا‌ برجسته‌تر‌ است.بسیاری از حکام طاغوتی بـوده و هستند که نام خدا را بر زبان‌ می‌آورند‌،اما‌ خدا را برای فریب بندگان خـدا مطرح می‌کنند؛آن هم تـا وقـتی که به نام‌ خدا‌ نیاز دارند و از آن سود می‌جویند،ولی پس از رفع نیاز دیگر‌ حتی‌ نام‌ خدا را نیز نمی‌برند.تاریخ درس‌های عجیب و شگفت‌آوری دارد.بنی امی و بنی عباس چنین وضعی‌ داشتند‌.آنها‌ با این کـه ادعای اسلام داشتند،فساد و فحشا،ظلم و اسرافی نیز داشتند‌ که‌ به کلی با ادعای خداپرستی منافات داشت.مدتی فساد خویش را پنهان می‌کردند،ولی کم‌کم(به‌خصوص‌ در‌ زمان بنی عباس)علنی شد.

بنابراین حـاکم طـاغوتی،مستکبر است و به خواست‌ مردم‌ بی‌اعتناست. صفات علو و طغیان و استکبار که در‌ قرآن‌ آمده‌،ناظر به همین بی‌اعتنایی حاکمان طاغوتی به‌ مردم‌ است(همان،۲۶۳۱/۸/۷۲).

 

بیماری حکام طاغوتی
تکبر بیماری همه‌ی حـکام طـاغوتی بوده‌ و موجب‌ شده حرف مردم و پیامبران علیهم‌ السّلام‌ را نشنوند‌.این‌ ویژگی‌،به تدریج حاکم را به حیوان‌ درنده‌ای‌ تبدیل می‌کند که نه حرف حقی در دل او نفوذ کند،نه‌ ناله‌ی‌ استرحام‌آمیز مـظلومی دل سـنگ او را‌ بلرزاند.او به فکر‌ تعویض‌ و تغییر وضع خود و جامعه‌ای که‌ به‌ وجود آورده نمی‌افتد.تا حجاب غرور حاکم نشکند، ایمان به خدا ممکن نیست‌.فرعون‌ در آخرین لحظات متوجه شد‌ و گفت‌:

آمـنت‌ أنـّه لا إلهـ‌ إلاّ‌ الّذی آمنت به بنوا‌ إسرائیل‌
(یـونس،۰۹).

ولی ایـن ایـمان نجات‌بخش نیست:

آلآن و قد عصیت قبل
(یونس،۱۹)

قدرت‌های‌ حاکم‌ بر جهان امروز دچار غرور و تکبرند‌.چه‌ کسی است‌ که‌ دل‌ انسانی در سینه‌ی او‌ بـتپد و وضـع نـابسامان میلیاردها انسان را امروز در دنیا نبیند و نداند که عـامل اصـلی این‌ نابسامانی‌،قدرت‌های بزرگ جهانی است؟!

اما حاکم الهی‌ غرور‌ ندارد‌.

«و وضعوا‌ اجنحتم‌ للمؤمنین و کانوا اقوام‌ مستضعفین‌»
؛در مقابل مؤمنان اظـهار تـواضع(نـه فقط به زبان)می‌کنند.

قرآن به پیامبر صلّی اللّه علیه‌ و الهـ‌ می‌فرماید‌:

و اخفض جناحک لمن اتّبعک من المؤمنین
(شعراء‌،۵۱۲‌)

با‌ این‌ که‌ شأن‌،علم و تقوای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از هـمه بـیشتر اسـت و خودشان مطلع بودند،اما خداوند می‌فرماید در مقابل مؤمنان متواضع باش؛چـنان کـه امام قدّس سرّه‌ می‌فرمود من را خدمتگزار خودتان بدانید و بنامید.

تواضع پیامبران علیهم السّلام و حاکمان الهی یـکی از کـلیدهای نـجات مردم است.اگر حکام امروز دنیا حرف مردم را گوش کنند،تواضع نـمایند‌ و خـود‌ را طـلبکار مردم ندانند،همه‌ی مشکلات حل خواهد شد.هیچ‌یک از سردمداران طاغوتی به مردم پاسخ ایـن سـؤال را نـداده که به چه حقی اموال مردم را مال خود‌ می‌دانند؟چرا حکومت‌ را وسیله‌ی آسایش خود می‌دانید؟این را مقایسه کـنید بـا چهره‌ی درخشان علی علیه السّلام و قبل از ایشان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،که در‌ نشستن‌،بـرخاستن،خـوردن،مـعاشرت و در تمام‌ خصوصیات‌،متواضع بودند.

خطبه‌ی ۷۰۲ نهج البلاغه درباره‌ی حق متقابل حاکم و رعیت از خطبه‌های فـوق العـاده عجیب است:

فلا تکلّمونی بما تکلّم به الجبابره و لا‌ تتحفّظوا‌ منّی بما یتحفّظ بـه‌ عـند‌ اهـل البادره و لا تخالطونی بالمصانعه و لا تظنّوا بی استثقالا فی حقّ قیل لی و لا التماس اعظام لنفسی،فانّه من اسـتثقل الحـقّ ان یقال له او العدل ان یعرض علیه،کان‌ العمل‌ بهما

اثقل علیه،فلا تکفّوا عـن مـقاله بـحقّ او مشوره بعدل…فانّما انا و انتم عبید مملوکون لربّ لا ربّ غیره(نهج البلاغه،خ ۷۰۲،ص ۷۸۶-۶۸۶).

 

تکبر،ام الفساد هـمه‌ی خـصلت‌هاست‌
ایـن‌ خصلت در‌ فرد عادی نیز که باشد ضرر دارد،اما حاکم متکبر، ضررش بـیشتر اسـت.چیزی که باعث می‌شود‌ مردم رعایت اخلاق انسانی را نکنند،خودخواهی آنهاست.اگر خودخواهی نباشد‌،انفاق‌ آسـان‌ مـی‌شود،حرص و طمع کم می‌شود،تنازع و درگیری‌ها و ضدیت‌ها و بدگویی‌های افراد نسبت به یـکدیگر در جـامعه کم یا ‌‌ریشه‌کن‌ می‌شود. انسان در زندگی مـعمولی و مـادی وقـتی شباهت به گرگ پیدا کرده و مایل‌ اسـت‌ فـقط‌ خود را بهره‌مند سازد؛گرچه به قیمت نابود کردن دیگران، همه‌ی درگیری‌ها،نفرت‌ها و جـدایی‌ها،کـارشنکنی‌ها‌ و همه‌ی چیزهایی که حاکی از رذالت بـعضی انـسان‌هاست،در جامعه ظـهور مـی‌کند و اگـر‌ این ویژگی گرفته شود‌،بسیاری‌ از مـشکلات زنـدگی بشر از بین خواهد رفت. لذا قرآن می‌فرماید:

و من یوق شحّ نفسه فأولئک هـم المـفلحون
(حشر،۹).

وسیله‌ی فلاح و رستگاری انسان آن اسـت که شح،یعنی مـجموعه‌ای از حـرص‌ و بخل و خودخواهی را نداشته باشد.اگـر جـامعه،زندگی توأم با رشد و هدایت می‌خواهد،باید از خصلت خودخواهی و تکبر صرف‌نظر کند.در طـول تـاریخ نبوت‌ها،همه‌ی انبیا علیهم السـّلام بـا مـعارضه و مبارزه‌ی‌ متکبران‌ زمـان خـود روبرو شده‌اند؛

و استغشوا ثـیابهم و أصـرّوا و استکبروا استکبارا
(نوح،۷).

 

و إذا قیل لهم تعالوا یستغفر لکم رسول اللّه لوّوا رؤسهم و رأیتم یصدّون و هم مـستکبرون
(مـنافقون،۵).

غرور منافقان موجب می‌شود لبخند‌ مـحبت‌آمیز‌ پیـامبر صلّی اللّه عـلیه و اله بـه رویـشان‌

را نپذیرند.در بسیاری از موارد،اخـتلاف‌ها و عنادها برخاسته از تکبر و دیگران را داخل آدم ندانستن است و نه دلایل عمیق فکری یا‌ خارجی‌.

به نـظر مـن مشکل گروهک‌ها در جامعه‌ی انقلابی و اسلامی مـا یـک مـشکل اخـلاقی بـود،نه مشکل فـکری،عـملی یا اصولی و بنیانی.عامل اصلی که گروهک‌ها را رشد داد و تقویت‌ نمود‌ و زمینه‌ را برای دخالت دست‌های جنایتکار‌ خـارجی‌ فـراهم‌ کـرد،مشکلات اخلاقی بود و مهم‌ترین آنها مسأله‌ی غـرور و تـکبر و بـرای خـود یـک حـق زیادی قائل شدن و بها ندادن به مردم بود‌.دلیلش‌ هم‌ این است که نه به نماز جمعه می‌آمدند‌،نه‌ در تظاهرات مردم حاضر می‌شدند و نه در جبهه‌های عظیمی کـه مردم در آنها شرکت داشتند،شرکت می‌کردند.اعتنای به‌ مردم‌ باید‌ مظهری داشته باشد و مظهر اتم علاقه‌مندی به مردم،در کنار‌ مردم بودن در تمام صحنه‌هاست.

وقتی کسی خود را برتر از دیگران بداند،هـماهنگی،مـهربانی،همدلی و یکپارچگی جامعه‌ از‌ بین‌ خواهد رفت.هرکس ببیند دیگری خود را برتر از او می‌داند‌،احساس‌ می‌کند مظلوم واقع شده است و حق او به دیگران داده شده و دیگر صفا،محبت،اتحاد و احترام‌ متقابل‌ از‌ بـین مـی‌رود و در جامعه شاهک‌ها و من‌ها و انسان‌های خودمحور،زیاد خواهد شد و این‌ بیماری‌ بزرگی‌ برای جامعه است.

 

تکبر حاکم طاغوتی،نافی عدالت
بنابراین تکبر در همه‌ی انـسان‌ها بـد‌ است‌،اما‌ در زمامداران بدتر.اگـر تـکبر در مسؤولان کشور باشد،نه تنها اخلاق جامعه،بلکه‌ عدالت‌ جامعه نقض می‌شود.تکبر زمامداران موجب می‌شود که تبعیض در جامعه به وجود‌ آید‌.در‌ همه‌جای دنـیا ثـروت در اختیار زمامداران است،چـون خـود را
صاحب حق دانسته و از‌ مردم‌ برتر می‌دانند.این همان تکبر و علو است.

بزرگ‌ترین زیان تکبر در حاکم طاغوتی‌،از‌ بین‌ بردن عدالت است.

إنّ فرعون علا فی الأرض و جعل أهلها شیعا یستضعف طائفه مـنهم
(قـصص‌،۴).

اگر‌ زمامداران دچار این بیماری و آفت گردند،بر همه‌ی چیزهایی که در مقابل‌ خودخواهی‌ آنان‌ اندک مقاومتی داشته باشد،فشار وارد خواهند کرد؛مثلا اگر قانون دست و پای زمامداران را‌ می‌بندد‌ و مانع‌ از پرواز آنان بـه قـله‌ی آرزوهای خـودخواهانه می‌شود،به وسیله‌ی زمامداران متکبر‌،قانون‌ نقض می‌شود.اگر حضور مردم در صحنه مانع از رسیدن به اهداف خـودسرانه شود،متکبران و مستکبران‌ حضور‌ مردم را در صحنه از بین خواهند برد.اگر ارزشـ‌هایی در جـامعه‌ وجـود‌ داشته باشد که زمامدار متکبر به خاطر‌ آنها‌ نتواند‌ به اهداف خود برسد،اول آن ارزش‌ها‌ را‌ در جامعه نقض خـواهد ‌ ‌کـرد.لذا این یک آفت بزرگی است که باید‌ آن‌ را شناخت و از بروز آن‌ پیش‌گیری‌ نـمود،وگـرنه‌ بـا‌ تسلط‌ زمامدار مستکبر هیچ‌چیز روال عادی و معمولی‌ نخواهد‌ داشت.

 

طغیان،اوج تکبر
طغیان طغیان‌گران که شرح و وصـف و روش‌های آنان در‌ قرآن‌ مکرر آمده،همین است که در‌ مقابل ارزش‌ها سرکشی می‌کردند‌،بـا‌ ارزش‌ها مبارزه و ستیز داشـتند و ارزشـ‌های‌ اصیل‌ را به خاطر نخوت و منیت و خودخواهی نابود می‌کردند.علو و تکبر زمامداران را نباید‌ دست‌کم‌ گرفت.گرچه مایه‌ی تکبر در‌ همه‌ی‌ انسان‌ها‌ هست،اما در‌ کسانی‌ که ممکن است احساس‌ بی‌نیازی‌ و استغنا کنند،شدیدتر و قـوی‌تر است؛

إنّ الإنسان لیطغی أن رآه استغنی
(علق،۷-۶).

مستغنی دیدن‌،یعنی‌ احساس قدرت مادی یا معنوی کاذب‌ داشتن‌.

احساس کاذب‌ است‌،زیرا‌ هیچ انسانی مستغنی و بی‌نیاز‌ نیست.همه محتاج و فقیر به لطف خـدا و نـیازمند به کمک طبیعت و همکاری و مساعدت انسان‌های دیگرند‌.انسان‌هایی‌ که به رغم فقر و احتیاج همه‌جانبه‌،خود‌ را‌ از‌ مردم‌ و کمک دیگران بی‌نیاز‌ می‌بینند‌،دچار احساس کاذب و خطرناکی هستند که همواره وجود داشته و وجـود دارد. در کـشور ما،افرادی که‌ به‌ حمایت‌ و کمک مردم به جایی رسیدند،خود را‌ از‌ حمایت‌ مردم‌ بی‌نیاز‌ احساس‌ کرده،به مردم،مقدسات،عقاید و ارزش‌های معتبر پشت کردند.حالت استغنا در حاکمان و آنان کـه کـلیدهای قدرت به دست آنهاست بیشتر پیش می‌آید،اما کسی که به‌ نان شبش محتاج و برای قوت لایموت خود و خانواده‌اش دائم در تلاش است و به هر کاری تن می‌دهد،احساس استغنا نـدارد،ولی زمـامدارانی کـه به ظاهر مردم پشت سـر آنـها هـستند‌ و امکانات‌ و خزانه‌های ثروت ملی در دست آنهاست،زودتر از دیگران احساس بی‌نیازی می‌کنند،مگر آنها که ایمان قوی داشته باشند تا آنها را از ایـن لغـزش بـزرگ نگاه دارد.

 

اثر‌ استکبار‌ زمامدار بر سلامت جامعه
اسـکتبار و عـلو زمامداران در وضع کلی جامعه اثر می‌گذارد و سلامت جامعه را از بین می‌برد.علی علیه السّلام در‌ خطبه‌ی‌ قاصعه به دو بیماری اساسی‌ جـوامع‌ انـقلابی و تـازه‌روییده اشاره می‌کند؛یکی تکبر و دومی بیماری تشتت و تفرقه.حضرت عـلیه السّلام می‌فرمایند زمامداران متکبر کسانی هستند که شما همراه با آب زلال‌ احساسات‌ عواطف و عقاید خودتان،آب‌ کدر‌ آنها را نـیز نـوشیدید؛یـعنی وجود سنگین خواست‌ها و تمایلات تحمل‌ناپذیر آنها را با صفای طبیعی خودتان تـحمیل کـردید و بیماری آنها را با سلامت مزاج خود در آمیختید.مزاج جامعه به‌ طور‌ طبیعی سالم است.

تمام بـیماری‌ها،انـحراف‌ها و فـسادها در جو اجتماع جامعه از سوی افرادی پدید می‌آید که با تدبیر غلط و نـیت‌های شـیطانی و فـسادانگیز و تکبر خود این مشکلات را در جامعه‌ به‌ وجود می‌آورند‌.در این هنگام، فساد کلی اخلاقی جـامعه را فـرا مـی‌گیرد.

 

کندوکاوی در ریشه‌یابی استکبار
روی دیگر سکه‌ی‌ استکبار و طغیان دولتمردان،ذلت و خفت و بی‌ارزش شدن مردمی است کـه در‌ جـامعه‌ زندگی‌ می‌کنند.اگز زمامداران مستکبر و طاغی بخواهند مردم از آنان اطاعت نمایند،چاره‌ای نـدارند جـز ایـن که همه‌ی ‌‌عوامل‌ استقلال را در درون انسان‌ها از بین ببرند و شخصیت انسان‌ها را خرد کنند‌.قرآن‌ درباره‌ی‌ یـک چـهره‌ی طغیان‌گر معروف تاریخ،یعنی فرمون می‌گوید:

فاستخفّ قومه فأطاعوه
(زخرف،۴۵).

استخفاف مردم‌،یـعنی شـخصیت و وزن مـعنوی آنها را نادیده گرفتن. نظام اسلامی،امروز در مقابل‌ چشمان دوست و دشمن،نظامی‌ مردمی‌ است و باید ایـن رکـن اصلی نظام،یعنی اتکای به مردم را تأمین کند.مردم در نظام اسلامی نـقش واقـعی دارنـد،که هیچ‌چیز نمی‌تواند جای آن را بگیرد.

لذا باید دقیقا بشناسیم‌ چه عواملی مردم را از شخصیت اصلی خود تـهی مـی‌نماید و مـوجب استخفاف آنان را فراهم می‌کند.مردم در چند صورت نمی‌توانند تصمیم بگیرند و حضور داشـته بـاشند:

 

اول،نقص آگاهی و معرفت
اگر‌ بر‌ اثر حجم تبلیغات گمراه کننده نگذارند مردم حقایق را درک کنند و جریان‌ها را بـفهمند،یـا آن‌قدر برای مردم گرفتاری به وجود آورند که‌

مردم احساس علاقه نـکنند کـه حقایق را‌ بفهمند‌،استخفاف پیش می‌آید.

در دنیای مـتمدن امـروز،امـکان ندارد مردم همه‌ی حقایق را درک کنند.اگر مـردم بـفهمند،می‌توانند در دگرگون کردن این حقایق نقش داشته باشند،اما نمی‌گذارند‌ مردم‌ بفهمند.در بـیشتر کـشورهای دنیا گرفتاری‌ها، سرگرمی‌ها،اشتغالات و جـاذبه‌های مـادی و حرکت‌های تـحمیل شـده بـر مردم،مانع از آن است که در دنیای آگـاهی‌ها و مـعرفت‌ها باشند.آنان از مسائل سیاسی‌،مثلا‌ از‌ مسائل فلسطین بی‌اطلاع‌اند،یا نمی‌دانند‌ کشورهای‌ بـه‌ اصـطلاح متمدن اروپایی چه بلایی بر سـر کشورهای جهان سوم مـی‌آورند،امـا در جامعه‌ی انقلابی،مردم و جوانان و حـتی روسـتائیان ما از‌ مسائل‌ و جریانات‌ داخلی و جهانی مطلع‌اند.این ذهنیت و معرفت به مسائل‌ جهانی‌،بـزرگ‌ترین عـاملی است که انسان بودن و شـخصیت آنـها را بـاقی می‌گذارد.مظهر اسـتخفاف و ذلیـل کردن ملت‌ها این اسـت کـه‌ نگذارند‌ مسائل‌ و جریانات را درک کنند.

 

دوم،گرفتن اراده و توان و نیروی حرکت‌ ملت‌ها
انسان‌ها دارای استعداد تحریک بی‌نهایت‌اند.هـمه‌ی پیـشرفت‌های علمی دنیا محصول نیروهای درونی انـسان‌هاست.اگـر این نـیرو و قـدرت‌ ارادهـ‌ و تصمیم‌ و تحرک و ابتکار را(کـه مظهرش نوآوری‌های فنی و صنعتی است)درباره‌ی دگرگونی‌ و تحولات‌ اجتماعی به کار می‌بستند،امروز دنیا گـلستان شـده بود،اما به ملت‌ها چنین اجـازه‌ای نـمی‌دهند.آنـان‌ را‌ از‌ تـصمیم تـغییر و دگرگونی در واقعیت‌های تـلخ زنـدگی منصرف نموده و به حیوان‌هایی تبدیل‌ می‌کنند‌ که‌ جز تأمین شهوات و خوردن و خوابیدن، هیچ غم و اندیشه‌ی دیـگری نـدارند.قـدرت‌های استکباری دنیا،انسان‌ها‌ را‌ به‌ موجودات کاملا بـی‌اراده و بـی‌ارزش و دسـت و پا بـسته تـبدیل‌

مـی‌نمایند.انسان‌ها را کوچک،ذلیل و غیر‌ قادر‌ بر تصمیم‌گیری می‌کنند. در کشور ما نیز وضع چنین بود.فرهنگ و تصور عمومی‌ مردم‌ این‌ بود که قادر بر هیچ کاری نیستند.بـرخی از بزرگان و روشنفکران نیز هیچ امیدی‌ به‌ تحولی در این مملکت نداشتند،اما بزرگ‌ترین درسی که امام قدّس سرّه آموخت‌ این‌ بود‌ که به مردم حسن‌ظن داشت و اعتماد کرد.آن روزی که هیچ کـس در مـیدان مبارزه‌ نبود‌،امام قدّس سرّه به مردم امیداور بود(همان‌گونه که انبیا علیهم السّلام‌ و اولیا‌ علیهم‌ السّلام همواره مخاطبشان مردم بودند)با مردم حرف می‌زدند.مردم هم به آنـها اجـابت می‌کنند‌.همین‌ مردم‌ که مخاطب امام بودند،آن حرکت عظیم را انجام دادند.با ایثار‌ و فداکاری‌ آنان انقلاب به نتیجه رسید.این است معنای حـضور مـردم و اتکای مردم به نیروهای خـودشان.

 

راهـ‌ درمان‌ و مقابله با تکبر زمامداران
هر بیماری یک راه درمان دارد.جامعه‌ای که‌ دچار‌ بیماری«حاکم مستکبر»شده،راه‌های درمان گوناگونی‌ دارد‌.یکی‌ از آن راه‌ها،که مورد نـظر مـاست‌،توجه‌ مردم است.اگـر مـردم هشیار باشند و تا نشانه‌های کبر و غرور و خودخواهی را در‌ زمامداران‌ دیدند،فورا و خیرخواهانه اعتراض کنند‌ و اگر‌ درصدد رفع‌ بر‌ نیامدند‌،در مقابل او تعرض کنند،یقینا‌ این‌ بیماری درمان خواهد شد.

علی علیه السـّلام در خـطبه‌ی قاصعه به مردم‌ خطاب‌ می‌کنند که اگر احساس کردید مسؤولان‌ و سردمداران جامعه تکبر به‌ خرج‌ دادند،از آنها اطاعت نکنید‌.این‌ آخرین دارو و راه درمان است.اما قبل از آن درمان‌های دیگری نیز هست‌،از‌ جـمله ایـن که خـود مسؤولان‌ باید‌ مراقب‌ باشند[تا این حالت‌ علو‌ و خودبرتربینی در آنها پدید‌ نیاید]‌؛چنان که علی علیه السّلام در شـهر

ابنار اجازه نداد مردم پیشاپیش اسب ایشان‌ برای‌ ادای احترام بدوند.

 

۲)دنـیازدگی
ویـژگی مـهم‌ دیگر‌ حاکم طاغوتی‌ چسبیدن‌ به‌ دنیا و رخارف آن است‌.اگر حاکم الهی از مردم اجر نمی‌طلبد و برای زندگی شـخصی ‌ ‌خـود ارزش زیادی قائل نیست‌،در‌ مقابل،حاکم طاغوتی هرچیز را برای‌ خود‌ می‌خواهد‌؛ثروت‌،راحتی‌،عـیش و رفـاه و ایـن‌ هوس‌ تمام‌نشدنی در او بدون مهار به پیش می‌رود.

اسراف،نمونه‌ی واضح این بی‌مهار و جلودار بودن هـوس‌های‌ حاکم‌ طاغوتی‌ است.از مطالعه‌ی وضع زندگی مرفه و پرعیش‌ونوش‌ حکام‌ طاغوتی‌ در‌ طول‌ تاریخ‌،ایـن منظره برای انسان مـجسم مـی‌شود که گویی تمام خیرات و برکات روی زمین مال آنها و در انحصار آنهاست و آن چه از مصرف آنان زیاد آمد،ازآن اطرافیان‌ آنها و هرچه از این‌ها زیاد آمد،مال دیگران است.لذا هرکس خود را به آنها نزدیک‌تر کند، بـهره‌ای از دنیا می‌برد و آن که دور باشد،بهره‌ای نیز از دنیا ندارد‌.

نقطه‌ی‌ مقابل این حالت،در آموزش‌های امیر المؤمنین علیه السّلام هست.این که یک استاندار او به میهمانی یکی از اغنیا رفته و بر سر سفره‌ای نـشسته کـه اغنیا هستند،ولی‌ جای‌ فقرا خالی است،را یک عیب بزرگ برای او می‌شمارد و در نامه‌ای او را توبیخ می‌کند(نامه‌ی ۵۴ نهج البلاغه). دلبستگی به دنیا‌ در‌ نظر علی علیه السّلام یکی‌ از‌ زشت‌ترین خصوصیات حاکم اسـلامی اسـت و لذا در پاسخ به پیشنهاد ابن عباس که به حضرت علیه السّلام گفت فلانی و فلانی که با شما مخالفت‌ دارند‌،اگر به استانداری شهری‌ منصوب‌ کنید از شر آنها در امان می‌مانید،فـرمودند:اگـر شهرت و دلبستگی آنها به مقام و ولایت و حکومت نمی‌بود،شاید این کار را می‌کردم،اما

۵۶پژوهش های اجتماعی اسلامی , مرداد و شهریور ۱۳۸۹ – شماره ۸۳

نمی‌توانم آدم‌هایی را که این قدر به‌ مقام‌ دلبسته هستند بر مردم مسلط کنم.

حضرت علیه السـّلام خـود در کـنار مردم و با مردم بودند و زنـدی شـبیه بـه پایین‌ترین افراد داشتند و این یکی از بزرگ‌ترین خصوصیات حاکم اسلامی است‌.قبلا‌ نیز گفتیم‌ این ویژگی تنها در شخص حاکم نیست. همه‌ی دسـت‌اندرکاران حـکومت اسـلامی تا حدودی و به نحوی باید این‌ صفات را داشـته بـاشند.

در صدر اسلام،شخص پیامبر صلّی اللّه‌ علیه‌ و اله‌ و امام معصوم،قانون‌گذار، اجرا کننده و قاضی بودند.امروز مناصب حکومتی بـین افـراد مـتعدد تقسیم شده است.علاوه ‌‌بر‌ این که دستگاه مقننه،مـجربیه و قوه‌ی قضائیه در صدر حکومت‌اند و هریک مسؤولان دارد‌ که‌ هریک‌ به نحوی به کار حکومت بر جامعه‌ی اسلامی مشغول‌اند.شـرایطی کـه در مـورد حاکم اسلامی‌ گفته می‌شود،باید از امام جامعه گرفته،تا تمام افـراد از قـضات، مدیران‌ ادارات،و دیگر مسؤولان در‌ حد‌ خود،وجود داشته باشد. پیامبران علیهم السّلام می‌گفتند:

قل لا أسئلکم علیه أجـرا
.نـمی‌گوییم کـارمندان ادارات مزد نخواهند،بلکه باید(مزد و حقوقی)داشته باشند(چون بخشی از بیت المـال مـخصوص کـارگزاران‌ حکومت است)،اما نباید به فکر استفاده‌های کلان و نامشروع باشند.کارگزاری در حکومت اسلامی یـک خـدمت اسـت.هرچه این تکلیف و ادای واجب با حسن‌نیت بهتر انجام گیرد،کار برای مردم سودمندتر‌ خـواهد‌ شـد.مقدار زیادی از نابسامانی‌های ما مربوط به نقص در نیروهای انسانی و نبودن نیروهای دلسوز و صـمیمی اسـت.اگـر از خطی که حکومت انبیا علیهم السّلام برای ما ترسیم کرده تخطی‌ کنیم‌،مصداق حـکومت اسـلامی نیستیم.
۳)استبداد

استبداد آشکارترین نشانه‌ی حاکم طاغوتی است.معنای استبداد این است کـه کـسی کـه اداره‌ی جامعه به دست اوست،تنها به رأی و میل خود متکی‌ باشد‌ و رأی و میل مردمی که زمـام امـور آنها به دست اوست،در تصمیم‌گیری‌های وی تأثیر نداشته باشد.برایش مهم نیست مـردم چـه مـی‌خواهند؛آن‌چه مهم است رأی و نظر خود اوست‌.ابتداد‌ برای‌ اداره‌ی یک خانه نیز عیب‌ است‌،چـه‌ رسـد بـه اداره‌ی جامعه و کشور. وقتی کسی با رأی،میل و غرایز و هواهای نفسانی خویش بـخواهد مـلتی را اداره کند،دچار اشتباه‌ می‌شود‌.در‌ این صورت،غفلت‌ها،مستی‌های گوناگون،بی‌خبری‌ها،غرض‌ورزی‌ها در‌ اداره‌ی‌ امور مردم دخالت خـواهد کـرد.مصلحت مردمی که برای رسیدن به تکامل،صلاح،اخلاق والا،رها کردن پسـتی‌ها و زشـتی‌ها‌ آفریده‌ شده‌اند‌،در جامعه‌ی استبدادی گم خواهد شـد و آنـان بـه هدف نخواهند‌ رسید و این بزرگ‌ترین بلای جـان انـسان‌هاست.

یکی از عوامل عمده‌ی انحراف و گاه تنها عامل بدبختی مردم،استبداد و دیکتاتوری‌ زمامداران‌ اسـت‌.جـوامعی در مشت ستمگران،دور از هدف انسانیت زنـدگی مـی‌کنند،لذا‌ بدون‌ تـردید،اسـتبداد،وسـیله‌ی بدبختی و توقف کاروان انسانیت است.عـیب مـستبد این است که مشورت نمی‌کند و مشورت‌ نیز‌ نمی‌تواند‌ گره از کار مردمی کـه فـرد مستبدی بر آنها حاکم است بـگشاید‌؛یعنی‌ اولا‌ فرصت نظردهی و ابـراز اراده بـه کسی نمی‌دهند و اگر هم کـسی جـرأت کرد و نظری به‌ خلاف‌ رأی‌ آنها داد،آن نظر را نمی‌پذیرند.ازاین‌رو،چنانچه مستبدان جهان مـشاورانی نـیز داشته باشند‌، مشکل‌ را حل نـمی‌کنند.مـشکل از راه دیـگری باید حل شـود.حـاکم مستبد به‌ خود‌ فـکر‌ مـی‌کند و اگر وسیله‌ای برای کنترل او نباشد،یقینا جامعه‌ای که‌

چنین حکومتی در آن‌ هست‌،دچار خـسارت‌ها و سـختی‌های زیاد شده و رشد تکاملی عمومی انـسان در ایـن جوامع مـتوقف‌ خـواهد‌ شـد‌.

 

راه حل استبداد
استبداد یـک درد قدیمی است.از زمان‌های گذشته راه درمان استبداد، قانون‌ شناخته‌ شده است.گفته‌اند برای ریشه‌کن کردن اسـتبداد بـاید در جامعه قانون وجود‌ داشته‌ باشد‌.بـاوجود قـانون مـیل‌ها،دشـمنی‌ها،هـوس‌ها و تشخیص‌های غلط مـستبد اثـر نخواهد داشت،لذا در کشور ما‌ وقتی‌ خواستند‌ در برابر حکومت‌های سیاه استبدادی تاریخی قدیمی مقابله کنند،اولین قـدم ایـن‌ بـود‌ که مشروطیت را،که عبارت از حکومت قانون اسـت،مـطرح کـردند.گـرچه مـستبدان در مـقابل موج‌ مشروطه‌خواهی‌ مردم مدت‌ها مقاومت کردند.گرچه مستبدان در مقابل موج مشروطه‌خواهی مردم مدت‌ها‌ مقاومت‌ کردند،ولی بالاخره فشار افکار عمومی،که‌ در‌ پیشاپیش‌ آنها علما و مراجع بزرگ تقلید و روحـانیون آگاه‌ قرار‌ داشتند،توانست این سد را بشکند و قانون‌گذاری و مشروطت به وجود بیاید.

قانون،نخستین‌ درمان‌ استبداد است.اما این درمان‌ که‌ مراحل اولیه‌ی‌ مبارزه‌ با‌ استبداد غالبا به ذهن مـصلحن مـی‌رسد‌ کافی‌ نیست،به دلیل این که مستبد وقتی بر طبق میل خود عمل‌ کند‌،گرچه قانون در جامعه باشد،آن‌ را نقض می‌کند.دیکتاتور‌،قانون‌ را زیرپا می‌گذارد و به قانون‌ و مصوبات‌ نـمایندگان مـردم احترام نمی‌گذارد.گاهی برخی از مستبدان تظاهر به طرفداری از قانون‌ می‌کنند‌ و آن را می‌شکنند و وقتی طغیان‌ زیاد‌ شد‌،صریحا و علنا برخلاف‌ قانون‌ عمل می‌کنند.در بسیاری‌ از‌ کـشورهای دنـیا به ظاهر قانون وجود دارد،امـا مـستبدان و سلطه‌گران به آن اعتنایی نمی‌کنند‌.

لذا‌ مصلحان و خیراندیشان،در کنار قانون،برای‌ این‌ که قانون‌ زیرپا‌

گذاشته‌ نشود و از آن تخلف‌ نشود،چیزهای دیگری را نیز لازم شمردند. یکی نظارت عـمومی مـستقیم یا از طریق نمایندگان‌،و دیـگری‌ دسـتگاه قضایی مقتدر و مستقل،تا هرجا‌ تخلفی‌ از‌ قانون‌ مشاهده‌ کرد،از سوی‌ هرکس‌ بود،با آن برخورد کند و گریبان متخلف را بگیرد و قانون را اجرا کند.

 

راه‌حل استبداد از‌ نظر‌ اسلام‌
در اسلام،هم اصل قانون مـورد تـوجه‌ است‌ و هم‌ قاطعیت‌ برای‌ اعمال‌ قانون.در قرآن می‌فرماید:

یا داود إنّا جعلناک خلیفه فی الأرض فاحکم بین النّاس بالحقّ و لا تتّبع الهوی
(ص،۶۲).

به حق حکم کن؛یعنی بر طبق قانونی‌ که حق در قـالب آن مـجسم شده اسـت.حق بدون قانون معنی ندارد و قابل تشخیص نیست.

در اسلام به نظارت مردمی نیز اهمیت داده شده است؛«النـصیحه لائمه المسلمین».نصیحت‌ یعنی‌ خیرخواهی و حقایق را به حاکم رساندن،از آنها سـؤال کـردن و بـه خلاف آنها در جایی که لازم است اشاره کردن؛چنان که عربی در صدر اسلام به عمر که‌ بالای‌ مـنبر ‌ ‌بـود گفت:اگر کج رفتی،با این شمشیر تو را راست خواهیم کرد.

البته ایـن‌گونه نـصیحت اسـلامی،غیر از تذکر از روی‌ بددلی‌،سوءنیت، فتنه‌انگیزی و بهانه‌جویی است.

قوه‌ی‌ قضائیه‌ی‌ مستقل در صدر اسلام تا آن جـا بود که قاضی در زمان حکومت علی علیه السّلام به نفع یهودی حکم مـی‌کند،چون زره حضرت‌ علی‌ عـلیه السـّلام در دست‌ او‌ بود و علی علیه السّلام شاهدی نداشت که ثابت کنده زره مال ایشان است.البته او بلافاصله اسلام آورد و گفت آن حکومتی که قاضی آن جرأت می‌کند علیه امیر المؤمنین علیه‌ السّلام‌ حکم صادر کند و امـیر المؤمنین علیه السّلام به‌

یک غیر مسلمان زور نگوید و بدون دلیل و شاهد زره‌اش را بگیرد،این دین و نظام حق است؛لذا هم زره را پس داد‌ و هم‌ مسلمان شد‌.

 

تقوا،خنثی کننده‌ی استبداد
بنده می‌گویم حتی وجود قـوه‌ی قـضائیه‌ی قوی و نظارت مردمی،با همه‌ی ابعاد آن‌،نمی‌تواند دیکتاتوری و استبداد را از جامعه ریشه‌کن کند. مستبدانی که بر‌ تخت‌ سلطنت‌ و حکومت مطلق تکیه زده‌اند به نظارت مردم و دستگاه قضایی نیز ترتیب اثـر نـخواهند داد؛قوه‌ی قضائیه را ‌‌یا‌ تضعیف می‌کنند یا در اختیار خود می‌گیرند و نظارت مردم را با تبلیغات دروغین‌ کم‌ و یا‌ خنثی می‌سازند.

پس استبداد با قانون،قوه‌ی قضائیه و نظارت مردم محدود می‌شود، ولی ریشه‌کن نـمی‌شود‌.آنـ‌چه استبداد را ریشه‌کن می‌کند،تقوا و عدالت است،چنان‌که در صدر اسلام بود‌.این شرط فقط در‌ اسلام‌ هست و مکتب‌های دیگر آن را پیش‌بینی و تضمین نکرده‌اند.اگر حاکم متقی و عادل باشد،به دنیا بی‌اعتناست،از گـناه اجـتناب مـی‌کند،دنبال قانون‌شکنی نیست و قانون الهـی را بـر نـظریات خود ترجیح می‌دهد‌.تقوا عنانی است که نمی‌گذارد اسب نفس سرکشی کند و انسان را به راه درست و خط صحیح می‌اندازد؛لذا مهم‌ترین ویژگی حـاکم اسـلامی،تـقوا و عدالت است.چنین حاکمی،به دستگاه قضایی و حـضور‌ مـردم‌ اهمیتمی‌دهد و جامعه را به سوی عدالت می‌کشد.در نقطه‌ی مقابل،وجود حاکم مستبد در رأس جامعه،همه‌ی انسان‌ها را تبدیل به آدمک‌های مستبد مـی‌کند.فـرهنگ اسـتبداد از بالا به پایین‌ سرایت‌ می‌کند.همه‌ی افراد مستبد بی‌اعتنا بـه آراء دیگران،خودمحور و هوس‌گرا می‌شوند.

بازدارنده‌ی حاکم از درون،تقواست؛لذا در حاکم اسلامی،تقوا

شرط اصلی است.همه‌ی کارگزاران حکومت اسلامی بـاید‌ بـه‌ فـراخور سنگینی بار مسؤولیتی که بر دوش دارند،دارای تقوا و مراقبت احکام الهی بـاشند.

بـرای درمان استبداد و دیکتاتوری همیشه پیش‌گیری بهتر از درمان پس از ابتلای به آن است‌.وظیفه‌ی‌ مردم‌،حفظ نظام و جلوگیری از بـروز‌ مـجدد‌ اسـتبداد‌ است.قانون اساسی ما نمی‌گذارد بیماری‌های صعب‌العلاج شکل بگیرد،زیرا حکومت تـابع ارزشـ‌ها و مـعیارهای معنوی است؛یعنی نظام ولایت فقیه اساسا‌ نظام‌ ارزش‌های‌ معنوی است.مردم به کـسی دل مـی‌بندند و اخـتیار‌ دین‌ خود را به او می‌دهند که بزرگ‌ترین خصوصیت او تقوا و زهد است.

امروز در دنیا استبددی جـدید بـه نام‌ استبداد‌ بین‌ المللی پدید آمده و آن این است که اگرچه قدرت‌های بزرگ‌ در داخـل کـشور خـود به ظاهر به آراء مردم توجه می‌کنند،اما در سطح جهان به آراء عمومی‌ مردم‌ دنیا‌ هـیچ اعـتنایی نمی‌کنند و طبق هوی‌وهوس خود مصالح دنیا را تحت تأثیر‌ قرار‌ می‌دهند.این استبداد،از اسـتبدادهای داخـل کـشور(که به وسیله‌ی شاهان و حکام مستبد اعمال می‌شود)بسیار‌ خطرناک‌تر‌ و صعب‌ العلاج‌تر است.روشنفکران و سـیاستمداران مـلی‌گرا،هرگاه شاهی مستبد و امیری دیکتاتور بیابند،علیه‌ او‌ مقاله‌ می‌نویسند،اما به قـدرت‌هایی کـه هـمه‌جای دنیا را عرصه‌ی منافع خود می‌دانند و ابستداد کامل‌ دارند‌،چیزی‌ نمی‌گویند.سؤال بزرگ ملل مستضعف ایـن اسـت کـه به چه مجوزی در سطح جهان‌ استبداد‌ و دیکتاتوری اعمال می‌کنید؟!

 

۴)استئثار و انحصارطلبی
استئثار یـعنی هـرچیز خوب را برای خود خواستن؛چه‌ مادی‌،چه‌ معنوی و
چه مسؤولیت اجتماعی.معادل همه‌جانبه‌ی آن،انحصارطلبی است. اسـتئثار نـقطه‌ی مقابل اثیار است‌.در‌ ایثار،انسان دیگران را بر خود ترحیج می‌دهد.ایثار بـرتر و بـالاتر از انفاق‌ و صدقه‌ است‌.انفاق،دادن زیادی مال اسـت و ایـثار،اعـطای آن چه انسان به آن نیازمند است.در‌ ایثار‌،لقـمه از گـلوی خود و نزدیکان خود می‌گیرد و به مستمندان می‌دهد،اما استئثار‌، نقطه‌ی‌ مقابل‌ است؛یـعنی از گـلوی دیگران بریدن و به کام خـود رسـاندن. از نظر قـرآن،نـعمت‌های الهـی‌(مادی‌ و معنی‌)متعلق به همه اسـت.

خـلق لکم ما فی الأرض جمیعا
در سوره‌ی‌ نحل‌ چندبار تعبیر«سخر لکم»آمده اسـت.خـطاب به«لکم»است،نه به«مـؤمنین»یا یک عده‌ی‌ خـاص‌.هـیچ کس(مؤمن یا غیر مـؤمن)حـق ندارد تصور کند که نعمت‌های‌ الهی‌ متعلق به شخص یا گروه اوست،مـال‌ هـمه‌ است‌.ایمان نیز متعلق بـه هـمه‌ی مـردم است‌.خداوند‌ هـمه‌ی اسـنان‌ها را دعوت به ایمان مـی‌کند.تـقوا و علم مال همگان است.

نتیجه‌ی‌ قطعی‌ این مطلب این است که‌ هر‌ حرکت و اقـدامی‌ کـه‌ در‌ جامعه،نعمتی از نعمت‌های خدا را‌ به‌ سـوی انـحصاری شدن بـکشاند، مـضر و غـیراسلامی است.این حرف بـه معنای تساوی‌ همه‌ی‌ انسان‌ها در همه‌ی پدیده‌ها نیست.استعدادها‌،دست‌یابی به نعمت‌ها و امکان‌ جذب‌ این نـعمت‌ها در مـیان انسان‌ها‌ یکسان‌ نیست،لذا لازمه‌ی حرف مـا یـکی شـدن ثـروت و دانـش در میان همه نـیست‌،بـلکه‌ منظور این است که دانش‌، ثروت‌،رفاه‌ مادی و امتیازات اجتماعی‌،منطقه‌ی‌ ممنوعه برای انسان‌ها نیست‌.هـمه‌ مـی‌توانند بـه مدارج علمی برسند.البته باید توجه کـرد کـه طـبیعت انـسان انـحصارطلبی اسـت‌.اسلام‌ با تربیت خود این خوی تجاوز‌ و انحصارطلبی‌ را با‌ قوانین‌ مستحکم‌ مهار می‌کند و نمی‌گذارد از‌ حدود خود(که برای همزیستی مرفه انسان‌ها ضروری است)تجاوز کنند.اگر

انـسان تربیت نشود‌،جامعه‌ به یک مجموعه‌ی خطرناکی که همه‌ در‌ آن‌ برای‌ منافع‌ خود با دیگران‌ در‌ تضاد و تعارض و مبارزه‌اند تبدیل خواهد شد.

خطر این ویژگی در همه‌ی انسان‌ها یکسان نیست.در انسان‌های‌ مـعمولی‌،انـحصارطلبی‌ حالت آشفتگی و ناراحتی دائمی ایجاد می‌کند و پس‌ از‌ کسب‌ قدرت‌ نسبی‌ به‌ حقوق دیگران تجاوز می‌کند و فساد اجتماعی اندکی دارد،اما حاکم و زمامدار انحصارطلب،هر کاری بخواهد می‌کند و خطر آن بسیار زیـاد اسـت؛زیرا اولا چیزی در دست مردم‌ نخواهد گذاشت(هرچه از او زیاد آمد به مردم می‌رسد)،ثانیا از آن‌جا که اخلاق و خصلت‌های حاکمان و زمامداران به مردم معمولی سـرایت مـی‌کند و در اعمال و رفتار آنان منعکس مـی‌شود،اگـر‌ حاکم‌ و زمامدار انحصارطلب باشد،جامعه به یک جهنم سوزان از اشتعال هواها، هوس‌ها و خودخواهی‌ها تبدیل می‌شود و صلح و صفا از جامعه رخت بر می‌بندد.

 

«الناس علی دیـن مـلوکهم»
درست گفته‌اند که‌:

«النـاس‌ عـلی دین ملوکهم»
.می‌گویند ولید بن عبد الملک (خلیفه‌ی اموی)علاقه‌مند به ساختمان و قصر و کاخ‌سازی بود،لذا در ده سالی که او حاکم‌ بود‌،هر وقت مردم در بازار‌،مسجد‌ و سر نماز به همدیگر می‌رسیدند،از یـکدیگر مـی‌پرسیدند تازه زمینی نخریدی،تازه خانه‌ای نساختی؟منزل فلان‌جا را تعمیر نکردی؟خوی ساختمان‌سازی خلیفه در مردم نیز منعکس شده بود‌.

پس‌ از ولید،سلیمان بن‌ عبد‌ الملک روی کار آمد.سلیمان اهل لباس‌های فاخر و زیبا بود.در زمان او،مـردم لبـاس‌های همدیگر را دسـت‌

می‌زدند که این ژارچه را از کجا خریدی؟مد لباس امروز این است،آیا‌ این‌ مد را می‌پسندی؟

پس از او عمر بن عبد العزیز حـاکم شد.او مردی متعبد و اهل عبادت بود.از این رو،مردم هرگاه به هـمدیگر مـی‌رسیدند،مـی‌پرسیدند چقدر قرآن خواندی؟دیشب کدام ذکر‌ و ورد‌ را خواندی؟آیا نماز‌ و نافله‌ی شب خواندی؟

بنابراین ویژگی حاکم در مردم بازتاب دارد.انحصارطلبی یکی از این ویژگی‌هاست،لذا در دیـدگاه‌ ‌ ‌اسـلام زمامداران علاوه بر این که نعمت‌های مادی را مخصوص خودشان‌ نمی‌کنند‌،حتی‌ در سطح مـعمولی نـیز خـود را قرار نمی‌دهند و از سطح معمولی مردم نیز پایین‌تر زندگی می‌کنند.همه‌ی ‌‌مسؤولان‌ و کارگزاران حکومت مانند شـخص حاکم اسلامی هستند که باید روح انحصارطلبی در آنها‌،مطلقا‌،وجود‌ نداشته باشد.

 

شرط جـلوگیری از انحصارطلبی
اسلام به حـاکم اسـلامی دستور می‌دهد که قدرت،مال‌ و بیت المال را متعلق به مردم بدانند و از آن استفاده شخصی نکند.حتی‌ از چراغ و از قلم‌ آن‌ برای نامه‌نگاری شخصی خود استفاده نمی‌کنند.متأسفانه در بیشتر کشورهای دنیا،از ثروت‌های عظیمی کـه در اختیار قدرتمندان است،در جهت مصالح مردم استفاده نمی‌کنند؛مثلا نفتی که در اختیار ملت‌های‌ مسلمان است و هیچ گنج و ثروتی به آن‌اندازه اهمیت ندارد در دست افراد انحصارطلب است و مردم از کمترین امکانات زندگی بـرخوردار نـیستند.غصب اموال مردم،به انحصار درآوردن امکانات و سلب حق آنها‌،نشانه‌ی‌ حاکم طاغوتی است.

در نقطه‌ی مقابل،حاکم اسلامی قرار دارد.نمونه‌ی کامل و

برجسته‌اش علی‌علیه السّلام است که دوستان و دشمنان او را به حیرت واداشـته اسـت.دست‌اندرکاران حکومت در اسلام در‌ زمان‌ ما باید به حضرتش علیه السّلام اقتدا کنند.نمی‌توان مثل او بود،اما باید خود را از دسترس آتش انحصارطلبی و خودکامگی دور کنند.

 

مقام اجتماعی،پایگاه قدرت و کام‌جویی نـیست‌
نـوعی‌ دیگر از انحصارطلبی حاکمان،که خطر آن کم‌تر از انحصارطلبی در مال و ثروت نیست،انحصارطلبی در مقام و مسؤولیت اجتماعی است. حاکم طاغوتی مایل است کلید همه‌ی فعالیت‌های حکومت در‌ دست‌ خودش‌ باشد،به دیگران اطـمینان نـمی‌کند‌ و مـیدان‌ نمی‌دهد‌.همه‌ی پست‌ها و مقام‌ها را بـرای خـود مـی‌خواهد.البته خود،به معنای شخص او نیست.دوستان،نزدیکان،خویشاوندان و کسانی که در رأس‌ قدرت‌ بودن‌ آنها به معنای در رأس قدرت بودن شخص‌ خـود‌ اوسـت،بـا او شریک‌اند. هرکس با او همراه نباشد،از مقام و مسؤولیت اجـتماعی مـحروم است،هر چند صلاحیت‌های فراوانی‌ نیز‌ داشته‌ باشد.نمونه‌ی بارز این انحصارطلبی در قدرت را در حکومت‌های‌ وراثتی می‌بینیم،البته وراثتی کـه مـنهای مـعیارها و ارزش‌ها باشد.در دنیای کنونی استئثار قدرت و مقام به شکل‌های مـختلف‌ وجود‌ دارد‌،مثل باندهای قدرت و خویشاوندان و اقربای دولتمردان.

اسلام در نقطه‌ی مقابل این‌ منطق‌ و فرهنگ است.در اسلام مقام‌های اجتماعی،پایـگاه قـدرت و کـام‌جویی نیستند،بلکه سنگر مسؤولیت‌اند.هر قدر این‌ مسؤولیت‌ بزرگ‌تر‌ و بالاتر بـاشد،بـار آن سنگین‌تر،زحمتش بیشتر،صبر و حوصله‌طلبی‌اش فراوان‌تر و امتیازات مادی‌ آن‌ کم‌تر‌ است و هرکس این مسؤولیت را قبول کـند،بـه عـنوان تکلیف و ادای تعهد الهی و

اجتماعی‌ در‌ این‌ سنگر قرار دارد؛چنان‌که علی علیه السّلام در راه صـفین بـه ابـن عباس که‌ ناظر‌ وصله کردن کفش کهنه و فرسوده‌ی ایشان بود،فرمود: این کفش چـقدر می‌ارزد؟ابن عـباس گـفت‌:هیچ‌.مولی‌ علیه السّلام فرمود:به خدا قسم این کفش در چشم من عزیزتر و مـحبوب‌تر اسـت‌ از‌ مقام حکومتی که امروز بر شما دارم،مگر این که حقی را برپا‌ داشته‌ و بـاطلی‌ را بـازگردانم.

بـنابراین،پست اجتماعی از نظر اسلام یک سنگر مبارزه است و نه سکوی پرواز‌ برای‌ به دست آوردن مـناطق نـفوذ بیشتر.آن‌چه در اسلام مطرح است،معیارهاست‌.هرکس‌ بیشتر‌ از معیارها برخوردار باشد، اولویت بـیشتری دارد،از هـر نـسل و نژادی که باشد فرقی ندارد‌.خداوند‌ به‌ حضرت ابراهیم علیه السّلام فرمود:ذریه‌ی تو بـه مـقام امامت نمی‌رسند؛زیرا‌ مسأله‌ این نیست که کسی که به امامت مـی‌رسد بـاید فـرزند ابراهیم باشد یا نباشد؛مسأله این‌ است‌ که کسی به مقام امامت می‌رسد که ظـالم و سـتمگر نـباشد.ملاک‌ها مطرح‌اند‌ نه‌ نسب‌ها و نسبت‌ها

…قال إنّ اللّه اصطفاه علیکم‌ و زاده‌ بسطه‌ فـی العـلم و الجسم
(بقره،۷۴۲)

صحبت بر‌ سر‌ مال نیست،صحبت از اصطفا و برگزیدن است.خدا با کسی خویشاوندی نـدارد.خـداوند‌ افراد‌ شایسته را بر می‌گزیند و اگر‌ خود‌ اینان از‌ معیارها‌ فاصله‌ بگیرند،همان سـرنوشتی را پیـدا خواهند‌ کرد‌ که بنی اسرائیل پیدا کـرده اسـت.

 

وظـایف حکومت اسلامی
بحث وظایف حکومت‌ اسلامی‌،از بـحث‌های ضـروری و مهم مربوط به‌ حکومت است.پس از‌ این‌ که گفتیم اسلام نظام دارد‌ و نظام‌ آن مردمی اسـت،بـاید دید دولت اسلامی و مسؤولان اجرایی چـه وظـیفه‌ای در قبال‌ مـردم‌ دارنـد.مـنظور از دولت،یک‌ یا‌ چند‌ نفر نیست،مـقصود‌ مـجموعه‌ی‌‌

دستگاه حکومت است که‌ شامل‌ قوه‌ی اجرایی و قضایی می‌شود.

حکومت اسلامی ادامـه‌ی حـاکمیت خداوند است.خداوند تمام جهان و از‌ جـمله‌ انسان را هدایت فرموده اسـت:

الّذیـ‌ أعطی‌ کلّ شی‌ء‌ خلقه‌ ثـمّ‌ هـدی
(طه،۰۵).

پیامبران‌ علیهم السّلام مأمور شده‌اند بشر را طبق قاعده و قانون به سوی کـمال و رشـد هدایت نمایند‌.پس‌ از آنان،حـکومت اسـلامی ادامـه‌دهنده‌ی راهی‌ است‌ کـه‌ خـدا‌ معین‌ فرموده است؛یـعنی‌ هـدایت‌ انسان‌ها به سرمنزل کمال. بنابراین،دولت اسلامی طبق اراده‌ی خدا عمل می‌کند و با همان هـدف‌ها، جـامعه‌ را‌ حرکت‌ می‌دهد و به همان سویی کـه خـدا اراده‌ کـرده‌ مـی‌رود‌؛لذا‌ وظـایف‌ او‌ کوچک شده‌ی وظایف خـداست.همان برخوردی را که خدای متعال با موجودات عالم و انسان‌ها دارد،حکومت اسلامی همان برخورد را باید داشـته بـاشد.برخورد باید پدرانه،محبت‌آمیز‌ و اصلاح‌گرانه بـاشد.انـسان‌ها رقـیب و دشـمن او نـیستند.اگر هم در جـایی سـخت‌گیری کند،مانند سخت‌گیری پدر مهربان و باتدبیر با فرزند محبوب یا سخت‌گیری طبیب با بیمار است.همه‌ی وظـایف اسـلامی‌ بـاید‌ در این چارچوب قرار گیرد.حتی با خـطاکاران بـرخورد اصـلاح‌گرانه،تـأدیب کـننده و مـحبت‌آمیز باشد،نه انتقام‌آمیز.البته با کسانی که از خارج یا داخل به این حریم مقدس حمله‌ می‌کنند‌ و آسایش بندگان خدا را برهم می‌زنند، برخوردش خشمگینانه و قاطع و برنده است،ولی در حـیطه‌ی نظام الهی «رحماء بینهم»است.

ماهیت قضا،تأدیب،حد‌ و تعزیر‌،سخت‌گیری و محدودیت‌هایی که دولت اسلامی‌ ایجاد‌ می‌کند،همه با روحیه‌ی محبت،علاقه‌مندی و اراده و دنباله‌ی ربوبیت پروردگار است.

مسلما همه‌کس نمی‌توانند چنین بـار سـنگینی را بردوش بگیرند،تنها

کسانی می‌توانند آن‌ را‌ حمل کنند که استقامت‌،استحکام‌ و خودسازی لازم را انجام داده باشند،برای سود خود کار نکنند،نسبت به همه‌ی بندگان خدا(حتی گناه‌کاران و متخلفان)با چـشم مـحبت نگاه کنند و با این که کلیه‌ی ثروت‌های عظم‌ عمومی‌ در دست آنهاست،امانت‌دار باشند و چشم خیانت به آن ندوزند.آنان باید همه‌ی وجود و امکانات خـود را بـرای مصالح ملت و منافع دیگران صـرف کـنند و از لحاظ اخلاقی در سطح بالایی‌ باشند‌.آنان که‌ این صفات را ندارند،شایستگی به دوش گرفتن آن بار سنگین را ندارند.مسؤولان حکومت اسلامی اول‌ از خود آغاز می‌کنند.با عـمل و رفـتار خود به دیگران تـعلیم‌ مـی‌دهند‌.

وظایف‌ حکومت اسلامی در دو بخش بیان می‌شود؛یکی وظایف کلی است،مثل استقرار عدالت اجتماعی،برقراری امنیت‌،‌‌دفاع‌ از مرزها، عمومی کردن آگاهی و دانش برای همه و ایجاد رفاه برای مردم،و دیگری‌ بـرنامه‌هایی‌ کـه‌ دولت اسلامی باید داشته باشد،تا بتواند این وظایف کلی را،که همان هدف‌های حکومت‌ اسلامی است،تأمین کند.

 

انواع وظایف حکومت اسلامی الف-خودسازی حاکم اسلامی
یکی‌ از وظایف حاکم،خودسازی‌ است‌ و ایـن کـه از خود آغـاز کند.البته همه‌ی افراد مسلما موظف‌اند سلوک شخصی و فردی خود را با اخلاق و قوانین اسلام تطبیق دهند و هـر انسانی کمال واقعی خود را وقتی می‌یابد که‌ از زیور اخلاق فاضله‌ی انـسانی و اسـلامی بـرخوردار باشد،اما اخلاق حاکم و مسؤولان جامعه از اهمیت بیشتری برخوردار است؛زیرا اخلاق شخصی یک فرد عادی،در مـحیط ‌ ‌مـحدود زندگی او اثر می‌گذارد‌،ولی‌ اخلاق و سلوک حاکم در حوزه‌ی نفوذ او،که بسیار وسیع اسـت،گـسترش‌

پیـدا می‌کند.اگر متواضع باشد،بر روی فکر و ذهن و عمل و سلوک یکایک مردم اثر می‌گذارد.

پس نخستین وظـیفه‌ی‌ حاکم‌ اسلامی این است که در سلوک شخصی ضوابطی را که برای او معین شده،مـراعات کند.منظور از حاکم تـنها یـک فرد نیست،مجموعه‌ی کسانی که به نحوی در‌ حکومت‌ مؤثرند و عضو دستگاه ملت اسلامی به حساب می‌آیند موردنظرند؛البته آنها که به مرکز دایره نزدیک‌ترند،وظایفشان سنگین‌تر است.

این یک دسته از وظـایف را تشکیل می‌دهد.از قرآن‌،نهج‌ البلاغه‌ و سایر روایات،خصوصیاتی برای حاکم‌ در‌ زمینه‌ی‌ خودسازی تعیین شده است،مانند علم،شرح صدر،تحمل سختی‌ها و تندی‌ها و کج‌خلقی‌ها، تحریک نشدن به محرکه‌های کوچک،بلندنظری،قناعت در زنـدگی‌ شـخصی‌(اعم‌ از خوراک و پوشاک و مسکن و مرکب و غیره)،اقتدا به‌ سیره‌ی‌ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و امیر المؤمنین علیه السّلام و سایر ائمه علیهم السّلام،محاسبه‌ی خود و به کار خود رسیدن‌(محاسبه‌ی‌ نفس‌ مربوط بـه هـمه است،اما حاکم اسلامی با محاسبه‌ی خود‌ در حقیقت در سرنوشت یک ملت،دقت و مراقبت بیشتر اعمال می‌کند)و نیز نداشتن هوس جاه‌طلبی و حکمرانی، مطلق العنانی‌ و خودسری‌.اگر‌ حاکم و حکومت اسلامی بـه هـمه‌ی وظایف اجتماعی خود نیز بخواهد عمل‌ کند‌،اما به این جنبه‌ها و وظایف اخلاقی بی‌اعتنا باشد،یقینا آن‌چه پدید خواهد آمد،حکومت اسلامی موردنظر‌ قرآن‌ و اسلام‌ نخواهد بود و وظیفه‌ی اجـتماعی آنـان نـیز کارایی لازم را نخواهد داشت.

 

ب-بالا‌ بـردن‌ سـطح‌ مـعنویات جامعه
دسته‌ی دیگر وظایف حکومت اسلامی،مربوط به معنویات جامعه است‌

۷۰پژوهش های اجتماعی اسلامی , مرداد و شهریور ۱۳۸۹ – شماره ۸۳

که در‌ درجه‌ی‌ اول‌ از اهمیت قرار دارد،مانند پرداختن به تعلیم و تربیت افـراد جـامعه،تـزکیه‌ی اخلاقی افراد‌،رشد‌ دادن استعدادهای مردم سرزمین اسلامی،اسـتخدام هـمه‌ی امکانات و ابزار برای این که مردمب‌ توانند‌ گنجینه‌های‌ پنهان استعدادها،خلاقیت‌ها،ابتکارات،اخلاقیات فاضله و نیکو و دیگر زیبایی‌ها را که خـداوند در وجـود‌ آنـها‌ قرار داده،استخراج کنند.

اگر مردم جامعه از اخلاق خوب برخورداب نـبودند و فساد‌ در‌ میان‌ آنان رواج داشت و اگر مردم تعلیم و تربیت را درک نکردند و سطح سواد پایین و ساقط بود‌،اگر‌ رشد و آگاهی سـیاسی بـه قـدرلازم در مردم نبود، مردم آن جامعه را‌ نمی‌شود‌ ملامت‌ کرد،بلکه حکومت‌های آن جامعه را بـاید مـورد مؤاخذه و عقوبت قرار داد(همان وضعی که‌ امروز‌ در‌ دنیا شاهد آن هستیم).در قانون اساسی،به بعد رشد دادن مـعنوی‌ جـامعه‌ بـه طور کامل توجه و رسیدگی شده است.تزکیه و تعلیم جزء آورین علت‌های بـعثت انـبیاست و گـفتیم ولایت‌ حاکم‌ اسلامی دنباله‌ی ولایت الهی و ادامه‌ی ولایت پیامبران علیهم السّلام است.

 

ج-تأمین امـور‌ مـادی‌ جـامعه(ایجاد عدالت اجتماعی و امنیّت)
یک دسته‌دی‌ دیگر‌ از‌ وظایف دولت اسلامی،اداره‌ی امور زندگی و مادی‌ جـامعه‌ اسـت.اگر این وظایف انجام نگیرد،مردم در آن محیط با آسایش خاطر‌ به‌ رشد اخـلاقی و فـرهنگی و تـربیتی دست‌ نخواهند‌ یافت.ایجاد‌ عدالت‌ اجتماعی‌ در جامعه به عهده‌ی دستگاه‌های حاکم‌ است‌.به مـردم نـمی‌شود گفت چرا عدالت را رعایت نکردید.دولت اسلامی است‌ که‌ باید مقررات موجد و زاینده‌ی عـدالت و سـرچشمه‌های‌ جـوشان عدالت اجتماعی را‌ در‌ جامعه به جریان درآورد.

به‌ همین‌ مناسبت در اسلام اختیارات حاکم اسلامی،وسیع و گسترده اسـت تـا بتواند در عدالت‌ اجتماعی‌ را برقرار نماید و در کنار‌ آن‌ امنیت‌ ایجاد کند؛امنیت‌ شـغلی‌،امـنیت قـانونی،امنیت قضایی‌ و امنیت‌ محیط زندگی،مانند خانه‌ها،جاده‌ها،شهرها،روستاها و مرزها.ایجاد محیط امن در جـامعه‌ی اسـلامی‌ یـکی‌ از مهم‌ترین تکالیف دولت اسلامی است‌.

تأمین‌ عدالت و امنیت‌ دو‌ خصوصیت‌ فوق‌العاده حساس و مهم بـرای‌ جـوامع بشری است.هیچ حکومتی نمی‌تواند بدون این دو دوام بیاورد؛

ربّ اجعل هذا بلدا‌ آمنا‌ و ارزق أهله من الّثـمرات مـن آمن‌ منهم‌ باللّه‌
(بقره‌،۶۲۱‌).

مسأله‌ی دیگر رفاه‌ است‌.رفاه یک نیاز حـقیقی بـرای مردم است و دولت اسلامی موظف است آن را تأمین کـند؛نـه‌ رفـاه‌ یک‌ طبقه و قشر خاص مثل شهرنشینان،بـلکه تـأمین‌ رفاه‌ برای‌ آحاد‌ مردم‌ و شهروندان‌ از هر قشری و شغلی و منطقه‌ای.هرجا نیاز بیشتری هـست،حـکومت اسلامی موظف است وسایل را فـراهم کـند و همچنین بـهداشت،درمـان و تـنظیم خانواده.

 

د-اداره‌ی سیاست جامعه‌ی اسلامی در‌ رابـطه بـا مسائل جهانی و بین المللی
نمی‌شود فرض کنیم یک جامعه و حکومت در داخل بـا کـمال آسایش و راحتی زندگی کند،اما در ارتـباطات بین المللی و صحنه‌های جـهانی حـضور فعال و مبتکرانه‌ نداشته‌ باشد.امـروز هـمه‌ی دنیا به هم پیوند خورده است.تمدن،فرهنگ،اخلاق،خوبی‌ها،بدی‌ها،گرفتاری‌ها و راحـتی‌ها از ایـن سوی عالم به آن سوی دیـگر سـرایت مـی‌کند.در گذشته نیز‌ چـنین‌ بـوده است.

جامعه‌ی موفق بـدون دیـپلماسی قوی ممکن نیست و این از وظایف‌

حکومت اسلامی است.حکومت اسلامی طرفدار انزوا،جدایی از مـلت‌ها و دولتـ‌ها‌ و کنار‌ نشستن در مسائل بین المللی‌ نـیست‌،بـلکه طرفدار حـضور فـعال و قـاطع در زمینه‌ها و مسائل بین المـللی است.هریک از این وظایف چندگانه نیاز به تشکیلات و دستگاه اداری دارد و باید روی‌ آن‌ بحث شود.

مـهم ایـن‌ است‌ که حکومت وقتی قابل‌قبول اسـت کـه بـه ایـن وظـایف ملتزم و متعهد شـود.زمـامدار و دستگاه حاکمه‌ای که این وظایف را برای خود قایل نباشد و برای آنها تلاش نکند،از نظر اسلام‌ دسـتگاه‌ حـکومت قـابل‌قبول نیست.اگر حکومت به خاطر این وظـایف و خـدمات بـاشد، عـبادت و وظـیفه‌ی شـرعی است.

مردی به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گفت:یا رسول اللّه حکومت چیز بدی است‌(به‌ عنوان زاهد‌ بود).

حضرت علیه السّلام فرمود:حکومت چیز بسیار خوبی است،امـا با دو شرط؛ اول این که‌ حاکم حق داشته باشد حکومت را به دست بگیرد و غاصب مقام‌ خلافت‌ نباشد‌،دوم آن‌چه بر او واجب شده انجام دهد.

لذا حکومت در رأس مسائل اسلامی قرار دارد.امامت‌ و ‌‌ولایت‌ در روایات بـسیار مـورد تأکید قرار گرفته،زیرا امور مادی و معنوی مردم را‌ رشد‌ می‌دهد‌.بهشت رفتن مردم در اختیار حکومت است و اگر لیاقت یا تعهد و دلسوزی نداشته باشند و وظایف‌ خود را ندانند یا بدانند و اعـتنا نـکنند،سرنوشت آن حاکم و همه‌ی مردم زیر‌ دست او جهنم است‌؛لذا‌ در غدیرخم،پس از نصب شریف‌ترین انسان‌ها به خلافت این آیه نازل شد:

الیوم یئس الّذین کفروا مـن دیـنکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم أکـملت لکـم دینکم…
(مائده،۵).

هیچ مسأله‌ای را رسول‌ اکرم صلّی اللّه علیه و اله با این اهتمام بیان نکردند.پس از

تعیین خلیفه،مهر و امضای قرآن کریم این قضیه را ممهور کرد کـه

الیـوم یئس الّذین کفروا.
دیـگر از کـفار‌ نترسید‌،بلکه با حفظ وحدت و انجام احکام و وظایف الهی از خدا بترسید(روزنامه‌ی جمهوری اسلامی،۳۶۳۱/۶/۴۲).

 

هـ-جهت دادن به علوم
وظیفه‌ی دولت اسلامی جهت دادن به علوم است،یعنی‌(مردم‌)دنبال علم مضر یـا غـیرمفید نروند.

وظیفه‌ی مهم دولت اسلامی این است که محیط آموزش و مدرسه و دانشگاه را از رذایل اخلاقی پاک کند،تا دانش‌آموزان علم را جدای از‌ اخلاق‌ فرانگیرند.اگر علم از معنوین و اخلاق جدا شد،حربه‌ای در دست انسانی مـست و بـسیار خطرناک خـواهد بود.

 

تفاوت بین علم مسلمانان و علم اروپاییان
روزی که مشعل علم در دست‌ مسلمانان‌ بود‌،آنان را بی‌دریغ به هـمه‌ی‌ ملت‌ها‌ می‌دادند‌ و آنها را به ترقیات مادی و معنوی می‌رساندند و پایه‌های یک زنـدگی مـترقی را بـرای مردم جهان فراهم ساختند؛اما همین علم وقتی‌ به‌ دست‌ اروپاییان افتاد،نه تنها برای ملت‌های دیـگر ‌ ‌دل‌ نـسوزاندند‌،بلکه علم را وسیله‌ای برای سوداگری و فشار بر ملت‌ها قرار دادند،تا آن‌جا کـه مـلت‌های مـتمدن و با سابقه‌ی علمی‌ را‌ تحت‌ فشار قرار داده،ثروت‌های آنها را مکیدند؛در نتیجه جهان‌ دوقطبی امروز پدید آمـد که دل هر انسان آزاده‌ای را به درد می‌آورد.لذا همان علمی که دل‌ دست‌ مسلمانان‌ وسیله‌ی درمـان ملت‌ها بود،در دست اروپایـیان بـه وسیله‌ای برای ویران‌گری‌ و قتل‌عام‌ ملت‌ها تبدیل شد(همان، ۴۶۳۱/۲/۸۲).

 

فرهنگ جامعه؛درس بزرگ اجتماع
این بحث به این مناسبت‌ مطرح‌ می‌شود‌ که وقتی درباره‌ی تعلیم و تربیت به عنوان وظیفه‌ی اصلی دولت اسلامی بحث‌ مـی‌کنیم‌،نمی‌توانیم‌ تعلیم و تربیت را مخصوص مدرسه و دانشگاه و درس و بحث بدانیم.درس و بحث گوشه‌ای از عوامل‌ تعلیم‌ و تربیت‌ است که عده‌ای خاص در دوره‌ای محدود از آن برخوردارند؛از مدرسه تا دانشگاه‌ و بعد‌ تمام می‌شود.اما دوران تعلیم و تربیت برای انـسان تـمام نمی‌شود.از نظر اسلام‌،انسان‌ همیشه‌ محصل است،یا باید معلم باشد یا متعلم و غیر از این دو، بیهوده‌گرد است‌.پس‌ بقیه تعلیم و تربیت کجا باید انجام گیرد؟«اطلبوا العلم من المهد الی اللحد»در‌ کجاست؟

ایـن‌ دسـتور‌ مربوط به مدرسه‌ی بزرگی به نام جامعه است و مخصوص ی جامعه نیز نیست.همه‌ی جوامع بشری‌،مدرسه‌ای‌ هستند که شبانه‌روز به افراد آن جوامع تعلیم داده می‌شود؛چه درس‌ مفید‌،راهنما‌ و نـجات‌بخش و چـه درس مضر و سم مهلک و عنصر بیماری‌آفرین و فلج‌کننده.لذا هر جامعه‌ای مدرسه است و به‌ مقتضای‌ درسی‌ که در آن داده می‌شود،یا مدرسه‌ی مفیدند یا مضر،یا مدرسه‌ی‌ سعادت‌اند‌ یا مدرسه‌ی شقاوت.

 

چه‌کسی درس جامعه را تـنظیم مـی‌کند و آن درس چیست؟
کـسی که درس جامعه را‌ تنظیم‌ می‌کند،قـدرت‌ها و دسـتگاه‌های قـدرت و سلطه‌ی آن جوامع هستند؛یعنی دولت‌ها و حکومت‌ها،و آن‌ درسی‌ که داده می‌شود،فرهنگ جامعه است.

فرهنگ‌ چیست؟فرهنگ جامعه‌ یعنی‌ همه‌ی دستاوردهای معنوی یک جـامعه در مـقابل‌ دسـتاوردهای‌ مادی.دستاوردهای معنوی جامعه‌

شامل همه‌ی خصوصیاتی مـی‌شود کـه در شناسایی یک ملت‌ اثر‌ دارد، مانند اخلاق،آداب،روش‌ها‌،مناسبات‌ اجتماعی،معلومات‌ و بینش‌ها‌ و سنن‌ رایج در بین یک ملت مثل‌ چگونگی‌ لبـاس پوشـیدن،مـعاشرت نمودن،ازدواج،درس،غذا،و…،جزء فرهنگ جامعه است.همه‌ی‌ پیشرفت‌های‌ علمی،نـظری،فلسفه،علوم عقلی و شبه‌عقلی‌ و علوم فنی و مادی جزء‌ فرهنگ‌ یک جامعه است.ادبیات،زبان‌،گفتن‌،نوشتن،خط، هـنر،شـعر،مـعماری،نقاشی،قصه‌نویسی،همه‌ی این‌ها شیوه‌ها و ابزار لازم فرهنگی‌ است‌.

خلاصه آن که هـمه‌ی چـیزهایی‌ که‌ در‌ حقیقت وسیله‌ی زندگی‌ و تغذیه‌ نمودن معنوی انسان‌ها در‌ جامعه‌ است،جزء فرهنگ آن جامعه و تعیین کننده اسـت.

در دنـیا مـعلمان و سازمان‌دهندگان تعلیمات،قدرت‌ها‌ و سلطه‌هایی‌ هستند که بر این کشورها حاکم‌اند‌(چه‌ دولتـ‌هایی کـه‌ خـود‌ حاکم‌اند‌،یا دست‌هایی که دولت‌ها‌ را می‌گردانند)،مثلا اخلاق فاسد غربی و زندگی نظام سرمایه‌داری غـرب بـه وسـیله‌ی دولت‌ها به مردم‌ تلقین‌ نمی‌شود،بلکه به وسیله‌ی طراحان سیاست‌های‌ سرمایه‌داری‌،که‌ غالبا‌ بـه‌ دولتـ‌ها خط می‌دهند‌ ترویج‌ می‌شود؛چنان که در کشورهای جهان سوم هرچه خود دولت‌ها بـدآموزی مـی‌کنند،گـوشه‌ای از بدآموزی بیگانگانی‌ است‌ که‌ آن دولت‌ها را نگه داشته یا روی‌ کار‌ آورده‌اند‌.

فرهنگ‌ غربی‌ بـه‌ وسـیله‌ی ده‌ها عامل مهم و تعیین کننده وارد کشورهای اسلامی می‌شود؛چنان که وارد کشور ما شـد و مـا امـروز در مقابله‌ی با آن،که مبارزه‌ی فرهنگی است،مسؤولیت‌ داریم.بر عهده‌ی مسؤولان نظام است که ایـن مـبارزه را هدایت،سازماندهی و تغذیه کنند، به گونه‌ای که فرهنگ فاسد،مبتذل و فسادانگیز غـربی از جـامعه بـرچیده‌

شود.

فرهنگ غربی،یعنی آداب‌،افکار‌،روش‌های زندگی،اخلاقیات، خصلت‌ها و ادبیات غرب،وارد کشور ما شـد و بـا دو پایـه یا دو عصا حرکت می‌کرد؛یکی تمدن،دانش،پیشرفت و تکنولوژی بود،که بـدون آنـها غرب قدرت‌ و برندگی‌ آن را نداشت که در کشور ما رسوخ کند، دیگری افسارگسیختگی،شهوت‌رانی و پیروی از لذایذ.

فرهنگ غـربی بـر مبنای افسارگسیختگی نفس انسان پایه‌گذاری‌ شد‌.اگر در ذهن ملتی جا‌ بیفتد‌ کـه انـسان آزاد است و هرچه دلش خواست انجام بدهد،چه جـهنمی درسـت خـواهد شد؟

از آن‌جا که مردم در کشورهای اسلامی و به طـور کـلی در‌ کشورهای‌ جهان سوم از آگاهی‌ کافی‌ برخوردار نبودند،رشد سیاسی نداشتند و کار فرهنگی صـحیح روی آنـها نشده بود،وقتی دیدند فـرهنگی آمـده که شـهوات نـفسانی را مـباح می‌کند؛هرچه خواستی بخور،بنوش و هـر لذتـی خواستی ببر‌،آدم‌های‌ ضعیف النفس،که آگاهی لازم را نداشتند،به تدریج تسلیم شـدند.اول جـوان‌ها و بی‌دین‌ها،بعد به تدریج سنگرها و خـاکریزها را یکی پس از دیگری فتح کـردند.در سـال‌های آخر تسلط‌ رژیم‌ پهلوی،مـسأله‌ی‌ بـی‌بندوباری و آزادی،مخصوص جوان‌ها نبود، مخصوص نادان‌ها نبود،مخصوص انسان‌های خیلی بی‌دین نیز نبود؛ افـرادی کـه به‌ مقررات دینی نیز پایـ‌بند بـودند،کـم‌کم در این دام قرار مـی‌گرفتند‌.ایـن‌،خصوصیت‌ این سیل بـنیان‌کن(فـرهنگی غربی)است.

اگر بخواهیم با این فرهنگ مقابله کنیم،فرهنگ اسلامی در نقطه‌ی ‌‌مقابل‌ آن قـرار دارد.فـرهنگ اسلام بر مبنای خودداری از شهوات اسـتوار اسـت،نه‌ بـه‌ مـعنای‌ ایـن که شهوات را به کـلی از خود دور کند،بلکه به معنای کنترل و هدایت‌ کردن غریزه‌ی لذت‌جویی براساس آرمان‌هایی‌

است که خـدا مـعین کرده.انسان از آرمان‌هایش‌ جدا نمی‌شود،بـه لذتـ‌ خـو‌ نـمی‌کند و لذت و کـام‌جویی را آرمان نمی‌داند.اگـر مـلتی لذت‌طلبی را هدف خود بداند،همه‌ی هدف‌های مقدس او از یاد خواهد رفت (هدف‌های مقدس دنیوی،اخروی،دینی،اسـتقلال،آزادی و…).اسـلام بـر پایه‌ی‌ دهنه‌زدن به اسب سرکش حدناشناس نـفس انـسانی اسـت.نـفس انـسان بـه یک حد متوقف نمی‌شود.از هرچه برخوردار باشد،می‌خواهد بیشتر از آن داشته باشد.

در همه‌ی دوران‌های تاریخ،شیطان‌ها و دیوهای‌ مهیبی‌ که بر زندگی انسان‌ها مسلط بودند،سعی کردند آنها را در شـهوات دست‌وپاگیر غرق نمایند و آنها را به گونه‌ای سرگرم کنند که از فکر و اندیشه باز مانند؛لذا هر پیامبری‌ که‌ آمده مسأله‌ی کف نفس و حفظ شهوت از طغیان را وسیله‌ی کار خود قرار داده است.از این رو،خـداوند مـی‌فرماید:

یا أیّها الّذین آمنوا کتب علیکم الصّیام کما کتب‌ علی‌ الّذین من قبلکم لعلّکم تتّقون
(بقره،۳۸۱).

بنابراین،درس بزرگ جامعه،فرهنگ است و هیچ‌کس در این مدرسه‌ی بزرگ نیست که درس فرهنگ،یـعنی آمـوزش را که جامعه به او‌ می‌دهد‌،به‌ طور دانسته یا ندانسته،قهری‌ یا‌ عمدی‌ فرا نگیرد.البته اگر درس صحیح،کامل و بی‌عیب باشد،افراد جامعه سـود مـی‌برند و اگر درس ضعیف،غلط یا انـحرافی بـاشد،جامعه‌ زیان‌ می‌بیند‌.فرهنگ جامعه در حقیقت آن خوراک اصلی ذهنی‌ و فکری‌ افراد جامعه است که آنها را به هر شکلی که این خوراک اقتضا می‌کند مـی‌سازد.فـرهنگ جامعه در سرنوشت‌ جامعه‌ تـعیین‌ کـننده است.

بارها گفته‌ایم که انقلاب تمام‌عیار و کامل به نتیجه‌ رسیده روزی است که بتوانیم فرهنگ اصیل خودمان را،که مورد غارت واقع شده و به آن خیانت شده‌ بود‌،دوباره‌ زنده کنیم.البته آثـار خـوب شدن فرهنگ و

اصلاح کامل آن در‌ درازمدت‌ معلوم می‌شود،نه یک شبه و در مدت کوتاه.فرهنگ و درس عمومی جامعه‌ی ما،که در طول‌ قرن‌ها‌ شکل‌ گرفته بود،جوانب آن در طول ۰۵۱ سال یا یک قرن مورد‌ تـهاجم‌ دشـمنان‌ این مـلت قرار گرفته بود.فرهنگ،فرهنگ زنده‌ای بود که اگر نقصی نیز داشت‌ می‌توانست‌ خودش‌ را کامل کند.از خـصوصیات یک فرهنگ زنده،پویایی آن است؛یعنی اگر نقصی‌ در‌ آن باشد(برخلاف یـک فـرهنگ عـلیل و مریض و مرده)می‌تواند خود را کامل کند‌.لذا‌ اگر‌ بخواهیم انقلاب حقیقی فرهنگی در جامعه‌ی خود به‌وجود بیاوریم،باید در درازمـدت ‌ ‌سـعی و تلاش‌ کنیم‌ و همه‌ی دستگاه‌هایی که فرهنگ یک ملت را شکل می‌دهند،پدید آوریم.

چـه‌کسی مـی‌تواند‌ ایـن‌ حرکت‌ عظیم را انجام دهد؟دولت اسلامی.لذا از بزرگترین وظایفی که دولت اسلامی بر عهده دارد،اصلاح‌ امور‌ جامعه و تکامل و تـهذیب و تصحیح فرهنگی جامعه است.

فرهنگ جامعه یعنی همین چیزهایی‌ که‌ به‌ عنوان مـیراث،قرن‌ها برای افراد یـک جـامعه باقی مانده است.لذا فرهنگ چیزی نیست که‌ در‌ دوران‌ کوتاهی به دست آید.نسل‌های پی‌درپی تجربیاتشان را به نسل‌های بعدی تحویل‌ می‌دهند‌ تا فرهنگ آن جامعه تکامل می‌یابد.

گاهی که می‌گویند جامعه‌ی بی‌فرهنگ،چـنین نیست که هیچ فرهنگی‌ در‌ آن جامعه نباشد.جامعه‌ی بی‌فرهنگ،یعنی جامعه‌ای که فرهنگ در آن زنده‌ نیست‌؛یعنی مردمی که در آن زندگی می‌کنند‌ با‌ تلاش‌ و استعداد خود نتوانسته‌اند فرهنگ خود را تعالی‌ بخشند‌ و به پیش بـبرند و فـرهنگ به صورت یک فرهنگ علیل و گاهی مرده درآمده است‌.جامعه‌ی‌ جاهلی قبل از اسلام(در‌ سرزمین‌ حجاز)نمونه‌ی‌ کامل‌ یک‌ فرهنگ مرده است و مردم آن نمونه‌ی‌ کامل‌ بی‌فرهنگی هستند؛مردمی بدخلق،

انتقام‌گیر،تـنگ‌نظر بـا فکری کوتاه و معلوماتی در حد‌ صفر‌.

 

خصوصیت فرهنگ زنده
نقطه‌ی مقابل آن‌،فرهنگ دوران حاکمیت اسلام‌ بعد‌ از بعثت و هجرت است.

خصوصیت‌ فرهنگ‌ زنده چیست؟چطور می‌شود که فرهنگ مردم جاهلی به فرهنگ زنـده صـدراسلام تبدیل می‌شود؟

خصوصیت فرهنگ‌ زنده‌ این است که آن مردم‌ می‌توانند‌ معلومات‌، اخلاقیات روابط معاشرتی‌ داشته‌ باشند که به زندگی‌ مادی‌ آنها کمک کند و آن را بالا ببرد،آرامش روحی آنان را فراهم بـیاورد،اسـتقلال‌ و تـصمیم‌گیری‌ را به آنها بدهد.خصوصیت فـرهنگ‌ زنـده‌ آن اسـت‌ که‌ می‌تواند‌ همه‌ی عناصر لازم برای‌ رشد و پویایی را از دیگر فرهنگ‌ها، مثل یک کالبد زنده جذب کند.یک جسم سالم‌ و زنده‌ همه‌ی چـیزهایی را کـه از آنـ‌ تغذیه‌ می‌کند‌ خارج‌ از‌ وجود اوست،اما‌ هرچیزی‌ را کـه خـارج از وجود اوست،نمی‌گیرد.آن‌چه مفید و لازم است جذب می‌کند و اگر مضر بود‌ دفع‌ می‌کند‌؛اما یک جسم مریض و علیل چـنین نـیست‌.اگـر‌ چیز‌ مضری‌ وارد‌ شد‌،نمی‌تواند آن را دفع کند و بدتر

در طول ۰۵۱ سال گذشته قدرت‌ها و حکومت‌های اروپایـی هـرچه خـواستند از فرهنگ خود یا از عناصر مضر‌ به‌ ملت‌های دیگر تزریق کردند و ملت‌ها نتوانستند در مقابل آنـها مـقاومت کـنند،مگر ملت‌هایی که دارای فرهنگ زنده و پویایی بودند.این‌جاست که اهمیت فرهنگ‌ برای‌ جامعه روشـن مـی‌شود.

ملت ما‌ براساس‌ فرهنگ اسلامی قیام کرده است.اگر اسلام و رهبری دینی و مـرجعیت و جـهان و شـهادت و مقابله با ظلم را،که جزء فرهنگ ماست،نمی‌داشتیم،نمی‌توانستیم قیام کنیم‌.این‌ها‌ عناصر زنـده و کـارامد و قوی‌ هستند‌ که در فرهنگ ما موجود است.فرهنگ ملی ما از فرهنگ دینی مـا جـدا نـیست.

باید یکی از هدف‌های مردمی و حکومت این باشد که فرهنگ اسلامی را با تمام اجزا‌ و ابعادش‌ زنـده کـنیم.چه‌کسی می‌تواند این کار را بکند؟دولت اسلامی.لذا یکی از وظایف حکومت اسلامی،بازسازی فرهنگی اسـت(هـمان،۲۶۳۱/۲/۸۲ و ۴۶۳۱/۳/۳ و ۴۶۳۱/۴/۵۱).

 

اسـتعمار و مسخ فرهنگی ملت‌ها
دشمن آن‌چه خواست‌ در‌ طول ۰۵۱‌ سال به ملت‌های جهان سوم تزریق نمود.مـلت‌های آسـیا و آفـریقا را مسخ و منگ کردند و به گذشته‌ی خودشان‌ بی‌علاقه و بی‌توجه ساختند.فرهنگ و افتخارات آنـان را در نـظرشان تحقیر نمودند‌.پس‌ از‌ آن،آن‌چه خواستند به خورد ملت‌ها دادند.

لذا امروز در آفریقا،آسیا و کشور خودمان آداب،عادات،نـشست‌ و ‌‌بـرخاست‌،ازدواج،لباس پوشیدن،روابط زن و مرد،روابط اجتماعی، روابط زمامداران و مردم،نسخه‌ی ناقص‌ و مـعیوبی‌ اسـت‌ از آن چه در
غرب می‌گذرد.غربی‌ها آن چه خواستند بـه ایـن مـلت‌ها تزریق کردند‌،اما در ملت‌ها هیچ‌یک از احساسات و خـلقیات و انـگیزه و افکاری که آنها را وادار‌ به قیام،طلب استقلال‌ و عقب‌راندن‌ متجاوز و سلطه‌طلب کند، تزریق نـکردند.افـکاری را به ملت‌ها دادند که بـیشتر و شـدیدتر آنها را در اسـارت نـگه دارد،لذا بـنده به عنوان یک آدم فرهنگی و کسی کـه بـا مسائل فرهنگی‌ خودمان و مختصری با مسائل فرهنگی دنیای خارج آشنایی دارم،تصورم ایـن اسـت که اغلب نزدیک به همه‌ی چـیزهایی را که غربی‌ها از فرهنگ خـود بـه کشور ما آوردند،خیانت‌کارانه و بـه ضـرر‌ ملت‌ ما بود. وقتی از این دام‌ها رها خواهیم شد که همه‌ی چیزهایی را کـهب ه مـا تزریق کردند،دفع کنیم و بـه جـای آن اولا فـرهنگ اسلامی خودمان را بـازسازی کـنیم،ثانیا‌ آن‌ عناصر مـفیدی را کـه در فرهنگ‌های بیگانه هست جذب کنیم.در فرهنگ‌های بیگانه چیزهای خوب هست و اسلام،ما را از آنها مـنع نـکرده است،مانند اخلاق خوبی که دارنـد‌.مـثلا‌ غربی‌ها مـعروف‌اند کـه وقـت‌شناس‌اند و سر وقت در محل مـوردنظر حاضر می‌شوند.غربی‌ها این روحیه را به ملت ما ندادند،بلکه بی‌بندوباری،می‌خوارگی،زن‌بارگی و اهمیت دادن بـه شـکم را به‌ ملت‌ ما‌ دادند.

 

دین،تـغییر دهـنده و تـصحیح‌ کـننده‌ی‌ فـرهنگ‌
خصوصیت دین ایـن اسـت که وقتی وارد جامعه‌ای شد،فرهنگ آن جامعه را تغییر می‌دهد.این،خصوصیت هر دینی است.لذا‌ قرآن‌ می‌فرماید‌:

هـو الّذی بـعث فـی الأمّیّین رسولا منهم یتلوا‌ علیهم‌ آیاته و یـزکّیهم و یـعلّمهم الکـتاب و الحـکمه
(جـمعه،۲)؛پیـامبری را فرستادیم که آنها را پاک کند،اخلاق و فکر آنها را تطهیر‌ نماید‌ و کتاب‌ و حکمت به آنان بیاموزد.

کتاب به معنای مجموعه‌ی مدون قوانین‌ و مقررات و احکامی است‌

که جامعه را اداره می‌کند،مـانند همین احکامی که در قرآن هست. «و الحکمه»،یعنی بینا‌ و بصیر‌ کردن‌ آنان و دقایق و ظرایف پوشیده‌ی جهان را برای انسان‌ها روشن کردن.حکیم‌،یعنی‌ کسی که جریانات و حقایق جهان و قوانین حاکم بر زنـدگی بـشر را چنان که هست می‌بیند و اشتباه‌ نمی‌کند‌.حکیم‌ در وجود و شخصیت عقلی و ذهنی خود،یک نمونه‌ی کاملی از حقایقی است‌ که‌ در‌ عالم وجود دارد.خود او یک نمونه‌ی کامل جهان عینی است.ذهن او آیـنه‌ و مـنعکس‌ کننده‌ی‌ جریانات حقیقی جهان است و دچار اشتباه نمی‌شود.حقایق جهان،یعنی همین چیزهایی که انسان‌ها‌،ملت‌ها‌ و دولت‌ها و حکومت‌ها نمی‌دانند و وضع دنیا این‌گونه شـده اسـت.ملت‌ها نمی‌دانند که قدرت حـقیقی‌ مـتعلق‌ به‌ انسان‌هاست و هیچ قدرتی مادی و تسلیحاتی،پول و سیاست نمی‌تواند بر انسان‌ها غلبه کند.

یکی از‌ میلیون‌ها‌ حقیقت موجود در جهان ین است و این را حکما می‌فهمند و به مـردم مـی‌آموزند‌.انبیا‌ علیهم‌ السّلام هـستند کـه این‌ها را به مردم یاد می‌دهند.

حقیقت دیگری که خیلی از مردم‌ دنیا‌ نفهمیدند،این است که زندگی خوش و پرلذت برای انسان یک هدف و ایده‌آل‌ نیست‌ و نباید‌ باشد زندگی انسان در این جهان یـک زنـدگی گذرا و یک مرحله است و این‌جا مزرعه است‌ و راه‌،نه‌ منزل.چگونگی پیمودن این راه،سرنوشت منزل انسان را معین می‌کند.چگونگی‌ کار‌ کردن در این دنیا سرنوشت بههروری انسان را در نهایت و در آن بخش عمده‌ی عـمر او‌،کـه‌ در جهان آخـرت است،معین می‌کند.این حقیقتی است که مادیون دنیا‌ آن‌ را نفهمیده‌اند و حکیم و نبی می‌فهمد و به مردم‌ مـی‌آموزد‌ و این‌ در سرنوشت مردم مؤثر است.این‌ها حکمت‌ است‌.
انبیا علیهم السـّلام بـا بـیان حقایق،ذهنیت مردمی را که بر آنها مبعوث‌ شده‌اند‌، عوض می‌کنند و جهان‌بینی و فرهنگ آنان‌ را‌ تغییر می‌دهند‌.

بنابراین‌،فـرهنگ‌ ‌ ‌دیـنی آن فرهنگی است که تحت‌ تصرف‌ اندیشه‌ی دین قرار گرفتهب اشد.دین نمی‌تواند هـرآن‌چه در جـامعه هـست نسخ‌ کرده‌ و از بین ببرد،بلکه می‌آید تا‌ آن‌چه مضر است از‌ بین‌ ببرد و آن‌چه ناقص اسـت تکمیل‌ کند‌.آن‌چه را که مردم ندارند به آنها می‌دهد و آن بینشی را که فاقد‌ آنـ‌اند‌ به آنها می‌بخشد و درک غـلطی‌ را‌ کـه‌ دارند از آنها‌ می‌گیرد‌.

پس دین در یک‌ جامعه‌ در حقیقت تهذیب کننده ی اخلاق جامعه و تغییر دهنده و تصحیح کننده‌ی فرهنگ آن جامعه به‌ صورت‌ همه‌جانبه است و تا یک تحول عمیق‌ و اساسی‌ در همه‌جای‌ یک‌ جامعه‌،به وسـیله‌ی دین انجام‌ نگیرد،حکومت و حاکمیت دین در آن‌جا معنی و مصداق ندارد.

ما تا حدود قابل توجهی توانسته‌ایم‌ این‌ تغییر را به خودمان راه دهیم‌. ما‌ از‌ فرهنگ‌ غربی‌ گریزانیم.ارزش‌های غربی‌ اکنون‌ در جامعه‌ی ما ضـدارزش مـی‌شود.شهوت‌رانی،پرخوری،زن‌بارگی و سوءاستفاده‌های مادی،از نظر مردم ما کم‌کم از‌ بین‌ می‌رود‌،نه این که طبیعت بشر دیگر به‌ سوی‌ این‌ تجاوزات‌ نمی‌رود‌؛چرا‌ که انسان همیشه دارای علایق مادی است و هـمواره در حـال میانه‌ی خیر و شر است و باید هدایت شود،اما حرکت عمومی جامعه‌ی ما به سوی صلاح است.پس‌ ما می‌توانیم مقداری ادعا کنیم که حاکمیت اسلام در جامعه‌ی ما هست،امـا در جـوامعی که اخلاقیات،خصلت‌ها و اندیشه‌ها و اندوخته‌های ذهنی غربی است و جوامعی که مردم لباس پوشیدن خود را‌ از‌ استعمارگران می‌آموزند و شعارها و روش‌های زندگی را از آنها یاد می‌گیرند و در مقابل آنها احساس حقارت می‌کنند و از بردن نـام فـرهنگ مـلی و اسلامی‌

خود خجالت می‌کشند و آنـ‌جاییکه اگـر بـخواهند روشی‌ را‌ برخلاف حرکت پذیرفته شده‌ی دنیای استکبار جهانی انجام دهند احساس تردید می‌کنند،این مردم حاکمیت اسلامی ندارند و فرهنگ اسلامی بـر زنـدگی آنـها حاکم‌ نیست‌.

 

حدیثی از لقمان
حدیثی که‌ می‌خوانم‌،نـمونه‌ای اسـت از فرهنگی که اسلام به انسان‌ها می‌آموزد.این یک نمونه است و هزاران فصل دیگر از این قبیل وجود دارد.

موسی بن جـعفر‌ عـلیه‌ السـّلام به شاگردش هشام‌ بن‌ حکم می‌فرماید:

«ان لقمان علیه السّلام قـال لابنه:«این الدنیا بحر عمیق قد غرق فیه عالم کبیر»؛لقمان حکیم به پسرش توصیه نمود:این دنـیا و زنـدگی و تـمتعات دنیوی،دریا و اقیانوسی‌ بسیار‌ خطرناک و ژرف است که مردم بسیاری در طول تـاریخ در آن غـرق شده و از بین رفته‌اند.تو چگونه از این مرحله خواهی گذشت؟

«فلتکن سفینتک فیها تقوی اللّه»؛اگر می‌خواهی از‌ این‌ مـرحله بـه‌ سـلامت عبور کنی و نجات پیدا کنی،باید کشتی‌ای را انتخاب کنی از تقوای الهی.

«و حـشوها الایـمان»؛بـاید‌ در این سفینه ایمان را بار کنی که بدون ایمان، تقوا‌ اثری‌ ندارد‌.

«و شراعه التوکل»؛بـاید بـادبانی از تـوکل بر این کشتی ببندی،چرا که اگر توکل نباشد،دل سپردن ‌‌به‌ اراده‌ی خداوند و تـن دادن بـه خواست خدا و اعتماد به خدا میسر نخواهد بود‌.

«وقیّمه‌ العقل‌»؛باید ناخدایی بـر ایـن کـشتی بگماری از عقل و اندیشه‌ی خود و عاقلانه به مسائل نگاه کنی‌.

«و دلیله العلم»؛راهنمایی که لازم داری دانـش اسـت،یعنی باید کسب معلومات کنی‌.عقل بدون کسب معلومات‌،چیزی‌ ابتدایی است و آنـ‌چه عـقل را کـیفیت می‌دهد،علم است.

«و سکّانه الصبر»؛سکان این کشتی که راه را برای شما باز می‌کند صبر اسـت.اگـر مقاومت نداشته باشید،نمی‌دانید در این دنیا‌ به کجا باید رفت؟

اگر ملتی بـه هـمین دسـتورات عمل کند،نجات خواهد یافت.آن‌چه شما(ملت ایران)در زندگی خود تجربه کرده‌اید،در حقیقت عـمل بـه هـمین بود.شما بر خدا‌ توکل‌ کردید،در مقابل سختی‌ها صبر کردید،عقل و بـینش خـود را به کار انداختید،با ایمان قوی وارد شدید و خواستید آن چه را که خداوند گفته،عمل کنید و همین‌ها مـوجب شـد‌ که‌ جامعه‌ی طاغوتی ما تبدیل به این جامعه‌ی اسلامی شد.مردم مـتحیر و سـرگردان ما به امتی تبدیل شدند که مـی‌خواهند دنـیا را آبـاد سازند و ملت‌ها را نجات دهند و این ویژگی‌ را‌ هـمین احـادیث و تعلیمات دینی به ما دادند(همان، ۴۶۳۱/۴/۹۲).

 

وسیله‌ی گسترش فرهنگ(رسانه‌های گروهی)
گفته شـد یـکی از وظایف دولت اسلامی،اصلاح،تکمیل و گـسترش فـرهنگ جامعه و عـمق بـخشیدن‌ بـه‌ آموزش‌ معنوی و اخلاقی و همه جانبه‌ی تـمام‌ آحـاد‌ مردم‌ است.درباره‌ی نقش دولت در اشاعه‌ی فرهنگ در جامعه،یک موضوع و مسأله‌ی اصلی وجـود دارد و آن مـسأله‌ی وسایل گسترش تعمیق فرهنگ‌ اسلامی‌ اسـت‌.وقتی دولت را موظف می‌کنیم کـه افـراد جامعه‌ را‌ مثل شاگردان یک مـدرسه،در هـر رتبه‌ای که هستند،باید رشد بدهد،از خود باید سؤال کنیم که دولت‌ بـا‌ چـه‌ وسایل و ابزاری این کار را مـی‌تواند انـجام دهـد.

این‌جا به‌ مـسأله‌ی رسـانه‌های جمعی،یعنی وسایل تـربیت و آمـوزش عمومی می‌رسیم.بحث رسانه‌ها بسیار مفصل است و تاکنون در باب آن‌ بحث‌های‌ زیادی‌ انجام گـرفته اسـت،اما به صورت یک بحث مـنسجم نـبوده تا‌ مـردم‌ بـدانند کـه رسانه‌ها چه‌کاره‌اند و نقش و وظـیفه‌ی آنها چیست و دولت در رابطه با آنها دارای چه نقشی‌ است‌.

درباره‌ی‌ اهمیت نقش رسانه‌ها لازم نیست که سـخن بـسیاری گفته شود، همه اهمیت‌ آن‌ را‌ حـس مـی‌کنند.رادیـو و تـلیوزیون یـکی از رسانه‌های جمعی و بـسیار مـهم است.امروز با گسترش‌ این‌ صنعت‌ پیچیده،تمام آحاد جامعه این امکان را می‌یابند که از یک مـنبع،مـطلبی را‌ دریـافت‌ کنند. رادیو و تلویزیون،که سراسر کشور،بـلکه بـیرون مـرزها را نـیز زیـر پوشـش‌ دارد‌،گوش‌ها‌ و دها و چشم‌های بسیاری را به خود متوجه ساخته است. این مرکز با این همه‌ چشم‌ و گوش چه خواهد کرد؟هرچه در این انبار و منبع اصلی ریخته شود،از این کانال‌ مـستقیم‌ به‌ تمام دل‌ها و جان‌ها خواهد رسید و این نشان‌گر نقش بسیار مهم این رسانه‌هاست.در کنار رادیو‌ و تلویزیون‌،دیگر رسانه‌ها مانند مطبوعات،روزنامه‌ها،سینماها و غیره هستند که هریک نقش فوق‌ العاده‌ مـؤثری‌ دارنـد.لذا همه‌ی دستگاه‌هایی که می‌خواهند در یک کشور قدرت را به دست گیرند،اولین‌ نقطه‌ای‌ که‌ بدان متوجه می‌شوند صدا و سیماست،چون می‌دانند که از این مرکز می‌توانند‌ دل‌ها‌،روح‌ها و ذهن‌ها و پیرو آن،دسـت‌ها و بـازوها را در یک جهت به حرکت در آورند.

اگر آن‌ دستگاه‌هایی‌ که بر این مرکز حساس حکومت می‌کنند،سالم و مورد اطمینان،باسیاست و بادرایت‌ باشند‌،یکی از گـام‌های بـزرگ برای بالا بردن‌ فرهنگ‌ جـامعه‌ بـرداشته خواهد شد.اگر یکی از آن‌چه‌ گفته‌ شد در این دستگاه کم باشد،در این امر اختلال به وجود می‌آید‌،لذا‌ سیاست‌

جمهوری اسلامی درباره‌ی رادیو‌ و تلویزیون‌،کـه مـهمترین‌ ابزار‌ و وسایل‌ گسترش فـرهنگ و مـعارف‌اند،همان مطلبی است‌ که‌ رهبر بزرگوار و ژرف‌اندیش ما(امام خمینی قدّس سرّه)فرمودند که رادیو و تلویزیون‌،یک‌ دانشگه است.حقیقت قضیه نیز همین‌ است.

دانشگاه جایی است‌ که‌ مردم را تـعلیم و تـربیت می‌دهد‌.اگر‌ مدیریت دانشگاه سالم باشد،این تعلیم و تربیت سالم خواهد بود و اگر مدیریت، سیاستگذاری‌ دانشگاه‌ و معلمان آن ناصالح باشند،همه‌ی‌ این‌ دستگاه‌ عظیم در جهت‌ عدم‌ سلامت مردم و فکر آنها‌ تـمام‌ خـواهد شد.مـطبوعات و سینماها در درجه‌ی بعدی قرار دارند.ملت،دولت و مسؤولان به اهمیت‌ و حساسیت‌ این دستگاه وسیع و گسترده و نافذ درست‌ تـوجه‌ کنند. این‌ دستگاهی‌ نیست‌ که بشود در آن‌ سهل‌انگاری کرد.دشمنان دیـن و فـرهنگ اصـیل و دشمنان ملت‌ها و استعمارگران از دیرزمان به این نقش حساس‌،هم‌ در کشورهای جهان سوم و هم در‌ کشورهای‌ متمدن‌ توجه‌ پیـدا‌ ‌ ‌کـرده‌اند.

 

سلطه‌ی شبکه‌ی‌ سرطانی‌ خطرناک بر رسانه‌های غربی
رژیم‌های استکباری،مثل آمریکا،اگر نـتوانند مـردم خـود را در جهت خواست‌های‌ استکباری‌ و اهداف‌ سلطه‌گرانه‌ی خود جهت‌دهی و قانع کنند،نمی‌توانند دنیا‌ را‌ تصرف‌ کنند‌.استکبار‌ بـرای‌ این که بتواند در دنیا غارت‌گری و سلطه‌گری کند و یا صدها هزار کیلومتر از آن سوی دنـیا حرکت کند و نیرو پیـاده نـماید و با انقلابیون بجنگد،باید برای این‌ کارهای نامعقول و ناپسند دلیلی به مردم خودش ارائه دهد،وگرنه قادر به انجام این کارها نخواهد بود.

آن روزی آمریکا در ویتنام شکست خود که افکار عمومی مردم‌

آمـریکا علیه‌ دخالت‌ نظامی آمریکا در جنگ ویتنام بسیج شد.البته در این مورد یقینا اهداف انسانی مطرح نبود.آنهایی که در جریان جنگ ویتنام آمریکا را تحت فشار و محاصره‌ی تبلیغاتی قرار‌ دادند‌،کسانی نبودند کـه بـراساس هدف‌های انسانی این کار را انجام دهند؛هدف‌های سیاسی،اغراض سرمایه‌داری،گروه‌گرایی‌های داخلی خود آمریکا مطرح بود.اما به‌ هرحال‌ افکار عمومی مردم آمریکا بود‌ که‌ توانست آن سپاه و نیروهای ۰۰۵ هزار نـفری را کـه در ویتنام می‌جنگیدند،به عقب‌نشینی وادار نماید و در نهایت به شکست فضاحت‌بار آمریکا منتهی شود‌.این‌، نقش افکار عمومی است‌.

این‌ نقش را رژیم مستکبر در هر کشوری می‌داند؛لذا در درجه‌ی اول هدف تبلیغات آنها ایـن اسـت که مردم خودشان را در جهت هدف‌های خود بسیج نمایند.از این رو‌،رسانه‌های‌ گروهی آمریکا و غرب دربست در اختیار سرمایه‌داران بزرگ،بانک‌داران و صاحبان کمپانی‌های عظیم غارت‌گر جهانی است تا افکار مردم آمریکا را بـه هـمان شـکلی که خود می‌خواهند بسازند.

در درجـه‌ی دومـ‌،مـی‌کوشند‌ افکار عمومی‌ مردم دنیا را در همان جهتی که می‌خواهند بسیج می‌کنند.امروز یک شبکه‌ی سرطانی بسیار خطرناک بر‌ مطبوعات و رادیو و تلویزیون دنـیای غـرب و اسـتکبار جهانی حاکم است.

 

صهیونیست‌ها صاحبان‌ مطبوعات‌ آمریکا‌
آمـار تـکان‌دهنده‌ای در این زمینه عرض می‌کنم تا معلوم شود که سرمایه‌دارها و استثمارگران جهانی در دنیا به ‌‌مسأله‌ی‌ روزنامه،مجله، مطبوعات و رادیو و تـلویزیون چـه‌اندازه اهـمیت می‌دهند.در آمریکا هر

روز شصت‌ و دو‌ میلیون‌ روزنامه منتشر می‌شود.مقالات بـعضی از این‌ها،به زبان‌های مختلف در رادیوها نیز پخش می‌شود‌.بنابراین میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا و شاید صدها میلیون انسان از مـطالبی کـه‌ در ایـن روزنامه‌ها ریخته‌ می‌شود‌،مطلع می‌شوند و در ذهن آنها اثر می‌گذارد.حال بـبینید ایـن رقم بالای روزنامه در آمریکا متعلق به کیست؟

از این مقدار،پنجاه درصد مستقیما در اختیار شبکه‌ی صهیونیست‌های سرمایه‌دار،خـون‌خوار و زالوصـفت اسـت‌ که بیشترین مراکز قدرت اقتصادی و سیاسی و نظامی کشورهای استکباری را در دست دارند.آنـان در پنـجاه درصـد دیگر نیز به طور غیر مستقیم دخالت دارند.

از حدود یک صد سال پیش‌ یـک‌ هـسته‌ی صـهیونیستی در اروپا به وجود آمد که قصدشان در واقع قدرت یافتن و انتقام گرفتن از نوع بشر بود.آنـها بـا یک طبقه‌ی خاص دشمن نبودند.بلکه با جامعه‌ی بشری‌ دشمن‌ بودند.علت ایـن بـود کـه در طول قرن‌های متمادی یهودی‌ها دائما در معرض سرکوب و تحقیر و تأدیب ملت‌ها و دولت‌ها قرار داشتند.

یـهودی‌ها حـدود ۰۲ قرن زیر قشار بودند،جایی بحق‌ و جایی‌ بناحق، لذا عقده‌ای در آنان به وجود آمـده بـود.

از ایـن رو،مسأله‌ی آنان تنها در تشکیل کشورهای اسرائیل خلاصه نمی‌شود.انسان وقتی اصول اساسی و پروتکل‌های بنیان‌گذاران صـهیونیسم را‌ مـی‌بیند‌،درمی‌یابد‌ که این‌ها فساد و تباهی و بداخلاقی‌، جنگ‌،فتنه‌ و ضعف نسل‌ها و دوری آنان از فـرهنگ انـسانی را در هـمه‌ی ملت‌ها تزریق می‌کنند و هیچ‌جایی از خباثت‌های آنها مصون نیست. این‌ها از‌ همان‌ اوائلی‌ که رسانه‌های جمعی نـقش اسـاسی خـود را پیدا‌ کردند‌،در دنیا ظاهر شدند.در آمریکا سرمایه‌داران این‌ها مشغول فعالیت‌
شدند و بـیشترین روزنـامه‌ها و دستگاه‌های رادیو و تلویزیون را تصرف کردند‌.روزنامه‌های‌ معروف‌ آمریکا،دائما خط می‌دهند و دشمنی آنها با انقلاب مـا آشـکار‌ است.این‌ها غالبا از صهیونیست‌ها هستند.روزنامه‌ها و مجلاتی مانند«نیویورک تایمز»،«واشینگتن پسـت»،کـه چندین مجله و رادیو و تلویزیون‌ را‌ با‌ خود دارنـد،مـتعلق بـه صهیونیست‌ها هستند. روزنامه‌ی«وال استریت ژورنال»که‌ روزنـامه‌ی‌ سـرمایه‌دارها و بانک‌دارهای آمریکاست،دشمن انقلاب ما و زیر نفوذ صهیونیست‌هاست و نیز فیلم‌سازها و کارگردان‌های بزرگ دنـیا و شـهر معروف‌ سینمایی‌ هالیوود‌،در اختیار آنـهاست.

 

نـقش صهیونیست‌ها در مـنطقه
بـدین‌سان از ایـن دستگها خباثت‌ مجسم‌ و دشمنی‌ با بـشر چـیزهای گونه‌گونی بیرون می‌آید که از جمله‌ی آنها مخالفت با همه‌ی انقلاب‌ها‌ و به‌ خـصوص‌ بـا حرکت اسلامی است.ما باید ایـن نقش را بدانیم.مردم مـا بـاید بدانند‌ که‌ این رادیوها و ایـن ورقـ‌پاره‌هایی که در دنیا منتشر می‌شود، چقدر پشتوانه‌ی پولی و سیاسی‌ دارد‌.روی‌ این‌ها جنگ به راه می‌اندازند. الآن در بـسیاری از مـسائل منطقه همین روزنامه‌ها هستند‌ کـه‌ بـه بـعضی از سردمداران منطقه‌ی خـلیج فـارس خط سیاسی می‌دهند،مـبنی بـر این‌ که‌ جمهوری‌ اسلامی دشمن دولت‌های خلیج فارس و درصدد ریشه‌کن کردن آنهاست.این خـطی اسـت که همین روزنامه‌های‌ خبیث‌ صهیونیستی، از اول انـقلاب دادنـد و در گوشه و کـنار تـأثیرش را نـیز بخشید‌ و هنوز‌ هم‌ در ذهـن‌ها هست.ما باید این نقش را بدانیم و در مقابل این خباثت رسانه‌های دنیا‌،که‌ تعدادشان‌ نامعلوم اسـت،هـشیار باشیم(همان، ۴۶۳۱/۶/۶۱).

توطئه‌ی ایجاد پایگاه تـبلیغاتی تـوسط‌ اسـتعمار‌

شـاید تـعجب کنید که بـدانید وقـتی ناپلئون،در اواخر قرن هجدهم،به مصر رفت،برای این‌که‌ پایگاهی‌ در آن‌جا بیابد تا فرانسه در مقابل انـگلیس، کـه رقـیب استعماری دیگرش‌ بود‌،به این کشورهای خـاورمیانه دسـت‌اندازی کـند-بـا‌ ایـن‌ کـه‌ آن روز ناپلئون به عنوان یک سردار‌ جنگی‌ وارد مصر شده بود و برای ماندن نمی‌رفت،با این که باید دریاها را‌ می‌پیمود‌،کشتی سوار می‌شد و در مقابل‌ ناوگان‌ انگلیس مقاومت‌ می‌کرد‌ -بـا‌ همه‌ی مشکلات،از فرانسه به مصر‌ چاپخانه‌ برد و در ورود به مصر، اولین کاری که کرد تأسیس چند روزنامه‌ و مجله‌ بود.

البته پیداست آن روزنامه‌ای که‌ استعمارگر غاصب برای یک‌ مردم‌ و جامعه‌ای درست کـند چـه‌چیزی به‌ خورد‌ مردم خواهد داد.این اهمیت نقش رسانه‌ها را در نظر غربی‌ها نشان می‌دهد‌.

 

نفوذ‌ پایگاه تبلیغاتی غرب در ایران‌ در‌ ۰۵‌ سال پیش
وقتی‌ روزنامه‌ و پس از مدتی رادیو‌ و سپس‌ تلویزیون در ایران به وجود آمـد،یـک تکنیک،ایده و حرکت غربی بود که در‌ اختیار‌ ملت و کشور ما قرار گرفت،اما‌ لزوما‌ برنامه‌ریزی‌های آن‌ نباید‌ غربی‌ می‌بود.ما ابزار را‌ از غرب گـرفته بـودیم،چرا برنامه‌ها را از غرب بگیریم؟ما وسیله را از غـرب آورده بـودیم‌،چرا‌ پیام را از آنها می‌گرفتیم؟ما باید از‌ ابتدا‌ که‌ این‌ ابزار‌ و تکنیک‌ها،یعنی‌روزنامه،چاپخانه‌،رادیو‌ و تلویزیون در کشور ما به وجود آمد،سعی می‌کردیم پیام و رسالت خودمان را بـه مـلت و مردممان‌ تعلیم‌ دهیم‌ و آنـها را هـدایت کنیم و اگر این کار‌ می‌شد‌ ما‌ امروز‌ ۰۵‌ سال‌ جلوتر بودیم،اما این کار نشد؛یعنی آن‌چیزی که در اختیار ما قرار گرفت،تکنیک و ابزار فقط نبود،روش‌ها،برنامه‌ها،اخلاق و فرهنگ نـیز

آمـد.ما بیش از‌ پنجاه سال مصرف کننده‌ی برنامه‌ها،روش‌ها و تکنیک‌های غربی در زمینه‌ی رسانه‌های عمومی بودیم.

امروز انقلاب اسلامی و اسلام عزیز در کشور ما زنده شده است.ما امروز بزرگ‌ترین دژ مستحکم در‌ مقابل‌ تـهاجم فـرهنگی و سیاسی و اقـتصادی غرب را به وجود آوردیم و باید رسانه‌ها تحت تأثیر این حرکت عظیم قرار گیرند.

رادیو،تلویزیون،مطبوعات و سـینمای ما باید به صورت حقیقی پیام‌بر اسلام‌ باشند‌ و پیام اسلام را بـه دل‌هـا،مـغزها و روح‌ها،که بسیار نیز به آن نیاز دارند،برسانند.انقلاب فرهنگی در اعماق روح و دل مردم لازم‌ است‌.این چیزی اسـت ‌ ‌کـه جامعه‌ی‌ امروز‌ به آن نیاز دارد.اگر نتوانیم انقلاب فرهنگی را در اعماق روح و دل مردم به وجود آوریـم،هـیچ تـحول بنیادی دیگری در جامعه به‌ وجود‌ نخواهد آمد؛نه تحول‌ بنیادی‌ اقتصادی،نه تحول ماندگار سـیاسی و نه یک شکل و نظم صحیح اجتماعی.پایه و اساس همه‌ی این‌ها،آن است که مـا یک تحول بنیانی فـرهنگی بـه وجود آوریم و این میسر نمی‌شود،مگر‌ این‌ که تریبون‌ها فرهنگی،یعنی در درجه‌ی نخست رسانه‌های گروهی،از جمله رادیو، تلویزیون،مطبوعات،سینما و همه‌ی چیزهایی که این نقش را دارند، درست در جهت اسلامی قرار گـیرند،وظایفشان را‌ بشناسند‌ و دقیق به‌ این وظایف عمل کنند(همان،۴۶۳۱/۸/۴).

 

وظیفه‌ی رسانه‌های گروهی داخلی
دستگاه‌های رسانه‌های جمعی متعلق به نظام جمهوری‌ اسلامی ایران باید هم در جهت گسترش،عمق بخشیدن و اصلاح فرهنگی‌ حـاکم‌ بـر‌ جامعه کار کنند و اسلام را به معنای حقیقی کلمه به مردم بیاموزند و واقعا جامعه‌

را یک دانشگاه ‌‌بکنند‌،و هم در مقابل این هجوم جهانی مقاومت کنند.

به فضل الهی تا به‌ حال‌ هـم‌ تـوانسته‌ایم این کار را بکنیم؛لذا یکی از موارد اساسی که باید مراقب باشیم،مسأله‌ی‌ رسانه‌هاست و به خصوص صدا و سیما و مطبوعات.این‌جا،جای اغماض و سهل‌انگاری و آسان‌گیری نیست.این‌ به سرنوشت انقلاب و کشور‌ ارتـباط‌ پیـدا می‌کند و باید در این مورد برنامه‌ریزی دقیق شود(همان،۴۶۳۱/۶/۶۱).

نقش و وظیفه‌ی رسانه‌ها در جامعه‌ی ما همین است که اسلام را برسانند،افکار مردم را رشد بدهند و برای مردم‌ آگاهی به وجود آورند. جـامعه‌ی اسـلامی نـمی‌پذیرد که از جریان‌های جهانی،توطئه‌ها،بـروز جـنبش‌های حـققی و صحیح بی‌اطلاع بماند و نمی‌تواند مردم خود را غافل و بی‌خبر از چشم‌اندازهای آینده نگه دارد و نیز نمی‌تواند‌ به‌ یک اعتقاد سطحی در مردم قانع شود.بـاید اعـتقاد اسـلامی در اعماق مردم نفوذ و رسوخ پیدا کند؛این وظـیفه‌ی رسـانه‌هاست.

یک معلم،هنرمند،نویسنده یا گوینده‌ای که یک محتوای زیبا‌،عمیق‌ و قوی را در قالب مطلوب و پسندیده می‌ریزد،کار باارزشی انـجام مـی‌دهد،ولی ایـن یک کار کوچک و محدود است.آن‌چه می‌تواند این کار را رشـد و گسترش دهد و این غذای خوب‌ را‌ به مغزها برساند، رسانه‌های جمعی است،لذا وظیفه‌ی رسانه‌ها بسیار مهم است.

در رژیم گـذشته رسـانه‌ها دو وظـیفه داشتند؛اول گسترش فرهنگ غربی با تمام شیوه‌ها از جمله گسترش‌ فرهنگ‌ مـصرف‌،فـرهنگ فساد و فحشا، فرهنگ گرایش‌ به‌ غرب‌ و به خصوص در این اواخر فرهنگ گرایش به آمریکا،فرهنگ غـرق شـدن در هـواها و شهوات نفسانی.

دوم،وظیفه‌ی دیگرشان جنجال‌برانگیزی در‌ سطح‌ جامعه‌ بود،تا اذهان مردم را از واقـعیاتی کـه‌ در‌ جـامعه می‌گذرد دور نگه دارند.یک‌

مطلب کم‌اهمیت را با تیتر درشت و تعبیرات جنجالی و عکس‌های مهیج پخـش مـی‌کردند،تـا‌ مردم‌ از‌ حقایق جامعه بی‌خبر بمانند و نفهمند بر سر این مردم ستم‌دیده‌ و ستم‌کش چه مـی‌آید.گـاهی مجله یا روزنامه‌ای مقاله‌ای نیز می‌نوشت،اما این استثنا بود،وگرنه مطلقا رسـانه‌ها،قـدیمی‌ در‌ هـدایت‌ افکار عمومی و راه تعلیم آنها بر نمی‌داشتند.

 

رسالت مطبوعات
امروز باید‌ در‌ نقطه‌ی مقابل رسانه‌های گـذشته حـرکت کنیم.البته این‌گونه تفاهم شده که روزنامه به مسائل سیاسی بپردازد‌ و مسائل‌ فـکری‌ و عـقیدتی را بـرای گویندگان،نویسندگان و کتاب‌ها و امثال این‌ها بگذارند.این تقسیم‌بندی خیلی‌ قطعی‌ نیست‌.روزنامه‌ها نیز می‌توانند مـسائل اعـتقادی و فکری را به صورت عمیق بیان کنند.بنابراین،مهم‌ترین‌ کار‌ روزنامه‌ها‌ این اسـت کـه افـکار را هدایت کنند و رشد دهند،ملت را از مسائل جهانی‌ آگاه‌ نمایند،اعتقاد اسلامی آنان را عمق بخشند،شـعارها را از صـورت کـلمات و تعبیرهای‌ بی‌محتوا‌ خارج‌ کنند و در دل مردم اعتقاد به این شعار را به وجود آورنـد،سـیاست‌هایی را‌ که‌ نظام جمهوری اسلامی در مقابله با استکبار جهانی پیش می‌گیرد،توجیه و تحلیل کرده‌،بپرورانند‌ و در‌ اختیار مـردم قـرار دهند،تا سراسر جامعه‌ی اسلامی ما مانند پیکری باشد که همه‌ی اجـزاء‌ آنـ‌ مثل نبض می‌زند،مثل مغز هدایت مـی‌کند و مـثل قـلبی، نیرو و حیات را‌ به‌ همه‌جا‌ می‌پراکند.چنین نـباشد تـا مردم به عده‌ای متکی باشند و فقط همان‌ها بتوانند مسائل را تحلیل‌ کنند‌.خود‌ مـردم بـاید مسائل را تحلیل کنند و آن را بفهمند؛ایـن وظـیفه‌ی عمده‌ی‌ رسـانه‌هاست‌.

البـته تـوصیه‌ای به روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون دارم و آن این اسـت کـه در شرایط کنونی سعی کنند‌ از‌ مسائل اختلاف‌برانگیز اجتناب کنند.

دشمن،اسلام را بزرگ‌ترین خـطرها مـی‌داند و می‌خواهد در‌ داخل‌ خودمان وحدت و یکپارچگی را از دسـت دهیم‌.بهانه‌ برای‌ قـهر کـردن دو جناح و دو قشر،و از‌ هم‌ جدا شـدن دو گـروه،همیشه در جامعه و زندگی مردم هست و هنر بزرگ استعمار‌ این‌ بوده که بر روی ایـن‌ بـهانه‌ها‌ انگشت بگذارد‌ و گروه‌هایی‌ را‌ به جـان هـم بـیندازد.به‌هرحال رسانه‌ها‌ نـباید‌ مـسائل اختلافی را مطرح کنند یـا بـه آنها دامن بزنند.

در غرب‌ مالکیت‌ رسانه‌ها متعلق به سرمایه‌دارهاست.حتی رسانه‌هایی‌ که ظاهرا در اخـتیار‌ دولتـ‌ هستند،در واقع به وسیله‌ی‌ سرمایه‌دارهای‌ بـزرگ هـدایت و خط داده مـی‌شوند و امـروز عـمدتا در اختیار صهیونیست‌هاست؛یعنی حـکومت سرمایه‌ بر‌ همه‌ی شؤون مردم مسلط است‌ و سرمایه‌داران‌،دولت‌ را بر سر‌ کار‌ می‌آورند یا سـرنگون مـی‌کنند‌،و احزاب‌ را تقویت یا تضعیف می‌کنند.در بـلوک شـرق‌[سابق‌]،(بـا تـفکر سـوسیالیستی و مارکسیستی)،رسانه‌ها عـموما‌ در‌ اخـتیار دولت بودند و هیچ یک نمی‌توانست‌ مستقلا‌ نظرش را‌ ابراز‌ کند‌.

در جمهوری اسلامی و نظام‌ اسلامی هیچ کدام از این‌ها نـیست.ایـن طـور است که اجازه دهیم یک عده سـرمایه‌دار‌،کـه‌ تـنها بـه مـنافع خـود می‌اندیشند یا‌ افرادی‌ که‌ با‌ مقاصد‌ پلید خود با‌ افکار‌ عمومی بازی می‌کنند،افکار عمومی را در دست گرفته و هرچه دلشان خواست بنویسند و بگویند.آزادی بی‌قید‌ و شرط‌ و آزادی‌ مطلق،کـه در حقیقت آزادی ملت نیست‌؛آزادی‌ یک‌ دسته‌ از‌ مردم‌ است که در صدد اسیر کردن گروه‌های عمومی مردم هستند.همچنین معتقد نیستیم که رسانه‌ها دربست باید در اختیار دولت باشد که هیچ‌کس نتواند جز از ایـن‌ طـریق حرف خودش را بزند.این دو روش از نظر ما غیرقابل‌قبول است.آزادی مطبوعات را با نظارت و هدایت و به خصوص با احساس مسؤولیت‌

دولت جمهوری اسلامی قبول داریم؛یعنی‌ رسانه‌ها‌ می‌توانند بگویند و خط بدهند،اما مـسؤولانه،وگـرنه دولت اسلامی نمی‌گذارد مردم را منحرف کنند.این مربوط به روزنامه‌هاست و طبق قانون اساسی ما،رادیو و تلویزیون،متعلق به دولت است و زیر‌ نظارت‌ سه قوه و بـا مـدیریت آنها اداره می‌شود.اما این بـاز بـه معنای آن نیست که حرف و خواست مردم در آنها منعکس نشود،بلکه‌ به‌ معنای آن است که آن‌چه‌ برای‌ مردم لازم است،از جمله انعکاس خواست‌ها و دردهای مردم،تـا آنـ‌جا که برای مردم مـوجب رشـد یافتن و پیدا کردن قدرت تحلیل هست،این ضروری‌ است‌(همان،۴۶۳۱/۸/۴).

 

در تأمین‌ آزادی‌ برای افراد جامعه
بحث آزادی از نظر اسلام و قرآن یکی از بحث‌های مهم اسلامی و اجتماعی است و به وظایف حکومت اسلامی مـربوط مـی‌شود.

حکومت اسلامی در قبال جامعه دو وظیفه دارد‌؛یک‌ نوع وظایف مربوط به امور معنوی و دیگر،وظایف مربوط به رفاه مادی است…. وظیفه‌ی دولت در رابطه با امور معنوی،تأمین آزادی برای افراد جامعه و فراهم سـاختن زمـینه‌های رهایی انـسان‌ از‌ قیود مخرب‌،مفسد و متوقف کننده و همه‌ی موانع حرکت و رشد و جهش انسان‌ها و مبارزه با آنهاست که همان مـبارزه برای آزادی‌ افراد جامعه محسوب می‌گردد.۱

آزادی سیاسی و انتخاب حاکم در نظام اسـلامی‌

آزادیـ‌ سـیاسی‌‌۲،به طور خلاصه،یعنی این که افراد جامعه‌ی اسلامی در تکوین و هدایت نظام سیاسی جامعه دارای نقش‌ و ‌‌اثر‌ بـاشند،‌ ‌نـه این که تنها یک قشر یا جمع یا وابستگان به یک‌ نژاد‌ در‌ جـامعه حـق و تـوانایی تصرف در اداره‌ی امور کشور را داشته باشند.آزادی سیاسی یعنی این‌ که همه‌ی مردم با قطع‌نظر از وابـستگی‌های قومی،زبانی و نژادی و دینی در یک‌ جامعه بتوانند آن نظام‌ را‌ به سوی مطلوب خودشان هـدایت کنند.طبیعی است وقـتی در جـامعه‌ای اختلاف رأی و نظر پیدا شد،عقیده‌ای که طرفداران بیشتری دارد(البته در چارچوب اصول و ارزش‌های پذیرفته شده‌ی آن نظام)رأی‌ و حرفش متبع خواهد بود و دیگران باید از آن تمکین کنند.

امروز نیز در دنیا نظام‌ها و کشورهایی هستند کـه در آن تنها یک دسته از مردم حق دارند در زمینه‌ی مسائل اداره‌ی‌ جامعه‌ صاحب‌نظر باشند، رأی بدهند و انتخاب کنند و دیگران باید تسلیم جریانی باشند که آن عده‌ی اول به وجود می‌آورند؛مانند رژیم‌های فاشیستی دنیا،رژیم‌های نـژادپرست،مـثل رژیم صهیونیستی و رژیم‌های ارتجاعی و بسیاری‌ از‌ نظام‌های پادشاهی و یا تک‌حزبی،مثل نظام‌های کمونیستی.

در این نظام‌ها،همه‌ی افراد جامعه حق اظهارنظر کردن،رأی دادن و انتخاب کردن در مورد مدیران جامعه را ندارند.در نظام‌های غربی‌، انتخابات‌ هـست،البـته در همان نظام‌ها نیز سلطه‌ی تبلیغات مانع از آن است که همه‌ی افراد جامعه واقعا بتوانند انتخاب کنند.

در اسلام به نظر مردم اعتبار داده شده است‌.رأی‌ مردم‌ در انتخاب حاکم و در کاری‌ که‌ او‌ انـجام مـی‌دهد مورد پذیرش قرار گرفته است.

علی علیه السّلام با این که خود را از لحاظ واقع،منصوب پیامبر صلّی‌ اللّه‌ علیه‌ و اله و صاحب حق‌

واقعی برای زمامداری می‌داند،آن‌ وقتی‌ که کـار بـه رأی و انـتخاب مردم می‌کشد،بر نظر و رأی مـردم تـکیه مـی‌کند،یعنی آن را معتبر می‌شمارد. بیعت‌ در‌ نظام‌ اسلامی یک شرط برای حقانیت زمامداری زمامدار است. اگر زمامداری‌ بود که مردم با او بیعت نـکردند،یـعنی او را قـبول نکردند، آن زمامدار خانه‌نشین خواهد شد.

فعلیت‌ زمامداری‌ و حـکومت‌ بـه بیعت مردم وابسته است.وقتی که پس از قتل عثمان‌،مردم‌ اطراف خانه‌ی امیر المؤمنین علیه السّلام را گرفتند،ایشان خطاب بـه مـردم نـفرمودند شما چه‌کاره‌اید و رأی‌ شما‌ چه‌ اثری دارد. حضرت علیه السّلام وقـتی می‌خواست از قبول خلافت و زمامداری استنکاف‌ کند‌،به‌ مردم گفت مرا رها کنید و به سراغ دیگری بروید؛یعنی اراده، خـواست و انـتخاب شـماست‌ که‌ تعیین‌ کننده است.بنابراین از من منصرف شوید و به سراغ دیـگری بـروید.

در مورد مکاتباتی‌ که‌ امیر المؤمنین علیه السّلام با معاویه پیش از جنگ صفین داشتند و هرکدام دلیل‌ و اسـتدلالی‌ در‌ نـامه‌ی خـود می‌آوردند،یکی از جملاتی که امیر المؤمنین علیه السّلام به کار برده‌ و احـتمال‌ مـی‌دهم بـیش از یک‌بار هم حضرت علیه السّلام آن را به کار برده‌،این‌ است‌ که می‌فرمایند:تو چـرا در مـقابل مـن می‌ایستی و تسلیم نمی‌شوی،در حالی که همان مردمی‌ که‌ با ابو بکر و عمر بیعت کـردند و تـو به خاطر آن خلافت آنها‌ را‌ قبول‌ داری، همان مردم با من نیز بیعت کرده‌اند.

ایـن جـمله‌ی امـیر المؤمنین علیه السّلام به‌ معنای‌ مشروعیت‌ دادن به رأی و بیعت و یک اصل اسلامی است.

بنابراین،بـیعت از چـیزهای‌ اصلی‌ بود.اگر کسی به عنوان خلیفه انتخاب می‌شد،ولی مردم با او بیعت نـمی‌کردند،هـیچ الزامـی‌ نبود‌ که دیگران او را خلیفه بدانند.حتی زمانی که خلیفه جنبه‌ی صوری‌ نیز‌ به خود گـرفته بـود

(یعنی دوران بنی‌ امیه‌ و بنی‌ عباس)،آن روز نیز بیعت گرفتن از‌ مردم‌ را لازم می‌دانستند.البته اگـر حـکومت جـباری بخواهد بر مردم حکومت کند،بیعت‌ گرفتن‌ را اجبار هم می‌کند و یا‌ در‌ بیعت هم‌ تقلب‌ مـی‌کند‌،مـثل انـتخابات تشریفاتی دوران گذشته و زمان‌ شاه‌.

اصل بیعت یک اصل پذیرفته شده است.البـته وقـتی همه یا اکثریت‌ مردم‌ با کسی بیعت می‌کردند و او را‌ به عنوان زمامدار می‌پذیرفتند‌، دیگران‌ باید تسلیم او شـوند.شـاید‌ بیعت‌ در این صورت نیز اجباری نباشد. آن‌چه مسلم است وقتی اکثریت یـک نـفر‌ را‌ به امامت و خلافت انتخاب می‌کردند‌،همگان‌ مـلزم‌ بـودند کـه از‌ او‌ اطاعت کنند،اما بیعت‌ نیز‌ لازم بود یـا نـه،معلوم نیست.لذا وقتی امیر المؤمنین علیه السّلام به خلافت‌ انتخاب‌ شدند و مردم گـروه‌گروه بـا آن حضرت‌ علیه‌ السّلام بیعت‌ کـردن‌،یـک‌عده‌ بیعت نـکردند. امـیر المـؤمنین‌ علیه السّلام فرمود تا رؤسای آن عـده و شـخصیت‌های سرشناس را آوردند،پرسید:چرا شما بیعت‌ نمی‌کنید؟هرکدام جوابی‌ دادند.در تاریخ نداریم که امـیر‌ المـؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ آنها‌ را اجبار کرده‌ بـاشد‌ که باید بیعت کـنید.حـضرت علیه السّلام حرف آنها را شـنید و اسـتدلالشان را باطل کرد و رهایشان‌ ساخت‌.

عبد‌ اللّه بن عمر را در مسجد به‌ خدمت‌ امیر‌ المؤمنین‌ عـلیه‌ السـّلام‌ آوردند، فرمود:چرا بیعت نمی‌کنی؟

گـفت:مـن مـنتظرم تا همه بـیعت کـنند،بعد من بیعت کـنم.

حـضرت علیه السّلام فرمودند:همه بیعت کردند و هیچ‌کس نیست که بیعت نکرده‌ باشد،مگر تـعداد مـعدودی.گفت:نه،باید برایم ثابت و روشـن شـود و عذر و بـهانه آورد.

مـالک اشـتر در خدمت امیر المؤمنین عـلیه السّلام بود،فرمود:ای امیر المؤمنین این کسانی که‌ با‌ تو بیعت نکرده‌اند،شمشیر یا تـازیانه‌ی تـو را تجربه‌

نکرده‌اند.فکر می‌کنم تو بـا تـعارف بـا ایـن‌ها رفـتار خواهی کرد،اجـازه بـده گردن این‌ها را بزنم.وقتی او را‌ به‌ خاطر امتناع از بیعت گردن زدم دیگران حساب کار خودشان را می‌کنند.

حضرت عـلیه السـّلام خـندید و فرمود:نه،عبد اللّه بن عمر از‌ بچگی‌اش‌ نـیز آدم خـوش‌اخلاقی نـبود،او‌ را‌ رهـا کـنید بـرود.عبد اللّه تا پایان نیز بیعت نکرد. افراد بسیاری بودند که با علی علیه السّلام بیعت نکردند،اما زیرفشار هم قرار‌ نگرفتند‌.اکثریت مردم بیعت کردند‌.البته‌ اگـر آن کس که بیعت نکرده،علم طغیان را بلند کند و به مبارزه و خالفت بژردازد،چنان که در جنگ جمل یا در صفین و نهروان پیش آمد،حاکم اسلامی موظف است‌ با‌ آنها برخورد نماید.

بـنابراین،آزادی در انـتخاب رهبر و امام و خلیفه در نظام اسلامی،چیز روشن و واضحی بود،همه آنها را می‌فهمیدند و قبول می‌کردند.همین مطلب در قانون اساسی جمهوری اسلامی‌ منعکس‌ است.لذا‌ در مورد رهبر،بعد از آن که شرایط او را ذکر مـی‌کند،دو راه بـرای انتخاب رهبر‌ مشخص می‌کند یکی این که اکثریت قاطع مردم،نه نصف به‌ اضافه‌ی‌ یک‌،او را برگزینند.اکثریت قاطع،یعنی آن مقداری که اقلیت در مـقابل آن نـاچیز می‌باشد.آن که ‌‌با‌ اکثریت قـاطع انـتخاب می‌شود،رهبر است و در قانون اساسی،به رهبر بزرگوار و عزیز‌ و عظیم‌ و تاریخی‌ این ملت‌[امام خمینی قدّس سرّه‌]تشبیه شده است که اکثریت قاطع مردم او را به رهـبری‌ انـتخاب کرده و امامت او را پذیرفته‌اند کـه رهـبر و پیشوار جامعه باشد.

 

انتصاب رهبر‌ و مسؤولان در نظام اسلامی‌
این‌ یکی از امتیازات بزرگ اسلام است.در قانون اساسی بعد از مقام رهبری،مقام‌های دیگر که تعیین شده چنین‌اند.رئیس جمهور را،که در

رأس نظام سـیاسی و رئیـس قوه‌ی مجریه است‌،مردم با آراء مستقیم خود انتخاب می‌کنند.نمایندگان مجلس شورای اسلامی و بقیه‌ی کارگزاران نیز با رأی مردم برگزیده می‌شوند،اما به صورت غیرمستقیم،مثل مسؤولان دستگاه‌های قضایی که از طـرف امـام‌ انتخاب‌ مـی‌شوند و خود امام منتخب مردم هستند.در حقیقت تمام دستگاه‌های اجرایی اصلی کشور با رأی و میل مردم انتخاب می‌شوند و ایـن بسیار شگفت‌آور و عظیم است که در اسلام و جمهوری اسلامی هست‌.البته‌ وضـع ارتـباطات امـروز،امکان تماس و فاصله‌ی امروز با دوران‌های گذشته،چیزهایی است که در کیفیت و چگونگی کارها تفاوت را به وجود مـی‌آورد ‌ ‌و مـحل بحث ما نیست. مهم این است‌ که‌ در حق رأی دادن و انتخاب کردن،یعنی آزادی سیاسی در بـزرگ‌ترین و مـؤثرترین شـکل آن،هیچ محدودیتی نیست.زن‌ها و جوانان رأی می‌دهند و صاحب سهمی در این آرادی عمومی هستند.

جالب‌ است‌ که‌ بـگوییم اروپا و دنیای غرب،که‌ این‌همه‌ زبان‌درازی‌ نسبت به اسلام کرده‌اند،به این امور و اصـول بسیار دیر رسیدند.در اروپا تـا اوایـل قرن بیستم حق رأی برای زن‌ وجود‌ نداشت‌.البته حق رأی کلا برای جوامع اروپایی نبود‌،حتی‌ بعد از رنسانس و نهضت صنعتی و علمی در اروپا.بعد از انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم تدریجا به کارگران‌ و زحمتکشان‌ و کـلا‌ به دوده‌ی مردم حق رأی داده شد.بعد به تدریج‌ در بعضی جاهای اروپا این حق داده شد.

در کشورهای اروپایی و آمریکا پس از جنگ اول جهانی به‌ زن‌ها‌ حق‌ رأی داده شد؛یعنی تا سال ۸۱۹۱ در اروپا و آمریکایی که‌ دم‌ از آزادی و دفاع از حقوق زن و دیـگر مـسائل می‌زنند،حق رأی به زن‌ها داده نمی‌شود.پس‌ از‌ سال‌ ۷۱۹۱ به زن‌های بالاتر از ۰۳ سال حق رأی داده‌شد.در فاصله‌ی‌ بین‌ دو‌ جنگ جهانی در بسیاری از کشورهای‌

اروپایی از جمله فرانسه،ایتالیا و نیز ژاپن،زن‌ها‌ حق‌ رأی‌ نداشتند.تا پیـش از سـال ۰۴۹۱ در آمریکای لاتین در هیچ کشوری،زن‌ها حق‌ رأی‌ نداشتند.آن‌جا هم که حق رأی به زن‌ها داده شد،به زن‌های ۰۳‌ ساله‌ حق‌ رأی دادند و بعد از مدتی برای زن‌های ۱۲ سال به بالا این حـق را‌ قـائل‌ شدند و در دهه‌ی اخیر در بعضی از کشورهای دنیا حق رأی را به‌ ۸۱‌ سالگی‌ رساندند.

در ایران اسلامی بلوغ در این خصوص ملاک قرار گرفته است؛یعنی در ۶۱‌ سالگی‌ حق رأی برای همه وجود دارد.یک طرز فکر پیـشرفته و بـسیار مـدرن‌ و قابل‌ دفاع‌ در نظام اسلامی بـرای حـق رأی مـردم و فعالیت‌های سیاسی وجود دارد.البته فعالیت‌های سیاسی تنها‌ حق‌ رأی‌ نیست،ولی بزرگ‌ترین و مهم‌ترین آن بود.

به طور خلاصه،در انواع آزادی‌هایی‌ که‌ در چند خـطبه صـحبت کـردیم،حق رأی،یک قلم عمده است.آزادی‌های سیاسی،حـق رأی، انـتخاب‌ و فعالیت‌های‌ سیاسی،از قدیم در جوامع اسلامی معمول بوده و اسلام آن را آورده‌ است‌.البته متأسفانه تسلط دستگاه‌های مرتجع مانع شده‌ بود‌ کـه‌ احـکام اسـلامی در کشورهای مسلمان عمل شود‌.در‌ بعضی از کشورهای اسلامی نیز که ایـن مسائل هست،به تقلید از سبک‌ اروپایی‌ است و سبک اسلامی نیست.سبک‌ اسلامی‌ بسیار بهتر‌ از‌ سبک‌ اروپایی و آمریکایی اسـت.در جـمهوری اسـلامی‌ به‌ این سبک اسلامی برگشتیم و دیدیم روشن‌تر،مترقی‌تر،قابل دفاع‌تر و قـوی‌تر از چـیزهایی‌ است‌ که امروزه در دنیا وجود دارد‌.البته باز هم باید‌ کار‌ بیشتری انجام گیرد(همان، ۶۶۳۱‌/۳/۳۲‌).

تفاوت آزادی سـیاسی در نـظام اسـلامی و غیراسلامی

وقتی گفته می‌شود در جامعه‌ی اسلامی‌ مردم‌ آزادی سیاسی دارند،بدین معنی‌ اسـت‌ کـه‌ هـم حق انتخاب‌ دارند‌ و هم حق فعالیت سیاسی‌،انتشار‌ مطبوعات،روزنامه،ایجاد تشکل‌ها،سازمان‌ها،احـزاب،اجـتماعات سـیاسی و بیان افکار و نظرات سیاسی،که هریک‌ نیاز‌ به توضیح دارد.

درباره‌ی آزادی حق‌ انتخاب‌ در جوامع‌ غـیر‌ اسـلامی‌ مقداری توضیح دادیم.نوع‌ آزادی و انتخاب افراد در اسلام با آن‌چه امروز در غرب جریان دارد مـتفاوت اسـت.امـا‌ اگر‌ حقیقتا با معیاری دقیق بسنجیم،آزادی‌ که‌ در‌ اسلام‌ هست‌،در دنیای دموکراسی‌ غرب‌ نـیست.درسـت است که کشورهای اسلامی به رأی و نظر اسلام عمل نمی‌کنند و آن‌جاهایی نیز که آزادیـ‌ هـست‌،از‌ نـوع آزادی غربی است،نه از نوع‌ اسلامی‌ آن‌،اما‌ جمهوری‌ اسلامی‌ مباهات می‌کند به این که در قـانون اسـاسی آزادی‌ها را در اختیار مردم قرار داده است و روش ما تا آن‌جا که برای ما مـقدور اسـت،بـر این‌ اساس است که آحاد مردم در مسائل،واقعا،حق رأی و انتخاب داشته باشند و از اول انقلاب تاکنون ایـن را نـشان دادهـ‌ایم و اگر با معیار و میزان بسنجید،انصافا نیز خوب انجام‌ گرفته‌ است.

 

دیـدگاه شـیعه نسبت به انتخاب حاکم
در اسلام راه تعیین حاکم و ولی امر فقط انتخاب نیست،بلکه در زمینه‌ی تعیین حاکم و ولی امـر دو راه داریـم.این،دیدگاه‌ شیعه‌ نسبت به انتخاب حاکم است و دیدگاه برادران اهل سـنت مـختصر تفاوتی با ما دارد.آنها یکی از راه‌هایی را کـه مـا مـی‌گوییم قبول‌ ندارند‌ و چند راه دیگر قبول دارند‌ کـه‌ مـورد توافق علمای شیعه نیست.

بر طبق نظر شیعه،دو راه برای تعیین حاکم هست؛یـکی نـصب الهی‌

است.البته نصب در اسـلام و تـشی‌ع‌،نصب‌ اشـخاص نـیست.هـیچ حاکمی‌، حتی‌ آن که خود او منصوب از قـبل خـداست،حق ندارد کسی را نصب کند.نصب پیامبر صلّی اللّه علیه و اله یا امام از ایـن جـهت که از نصب خدا حکایت‌ می‌کند‌،دارای اعـتبار است.این یکی از راهـ‌های تـعیین حاکم است که به اعـتقاد مـا پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله امام بعد از خود را نصب کرد و امیر المؤمنین علیه‌ السـّلام‌ دوازده امـام‌ شیعه علیهم السّلام است،تـعیین ولی امـر بـه وسیله‌ی نصب انـجام گـرفت. حال،هنگامی که نـصب انـجام‌ می‌گیرد،بیعت چقدر تأثیر دارد،بحث دقیق دیگری است که شاید‌ بخشی‌ از‌ آن در ادامه روشن شـود.

راه دیـگر،راه انتخاب است.انتخاب در یکی از دو جاست؛یـا ‌‌در‌ آن جـایی است کـه نـصب وجـود ندارد،مثل دوران غیبت.در دوران غـیبت‌ کسی‌ منصوب‌ خدا نیست.برای این دوره معیارهایی معین شده است. نصب فقها به معنای مـعیار اسـت‌ که ائمه علیهم السّلام در متون روایـات و احـکام، مـلاک‌ها و مـعیارهایی را بـرای حاکم‌ اسلامی مـشخص کـرده‌اند که‌ در‌ چارچوب آن،مردم امام را انتخاب و گزینش می‌کنند.دیگر در آن‌جایی است که اگثر نصب هم هست،بـه نـصب عـمل نشده است،مثل دوران خلافت امیر المؤمنین عـلیه السـّلام،کـه بـنابر‌ اعـتقاد خـود و یاران و پیروانش، پیامبر صلّی اللّه علیه و اله او را به حکم خدا نصب کرده بود،لکن واقعیت تاریخی این نصب مورد قبول قرار نگرفت و کار به آن‌جا رسید که‌ مردم‌ در بـرهه‌ای از زمان به امیر المؤمنین علیه السّلام مراجعه کرده و از آن حضرت علیه السّلام تقاضا کردند که خلافت را بپذیرد و تقریبا به اجماع امت،امیر المؤمنین علیه السّلام‌ به‌ خلافت و ولایت امر انتخاب شـد.

هـر انتخابی حجت نیست؛انتخاب در چارچوب شرایط اسلامی حجت است

انتخاب به طور مطلق حجت نیست،یعنی اگر مردم جمع شوند و کسی را‌ که‌ در چارچوب معیارها و ملاک‌های خدایی قرار نمی‌گیرد انـتخاب کـنند،این انتخاب حجت نیست.این،به اختلاف میان بینش اسلامی در باب حکومت با بینش غیراسلامی و غربی باز می‌گردد.دموکراسی‌های‌ غربی‌ که‌ برای مـردم حـق رأی قائل‌اند‌،معتقدند‌ که‌ مصلحتی بـرای خـواست و اراده‌ی مردم وجود ندارد.اسلام برای مردم حق حاکمیت را به خودی‌خود قائل نیست؛حق حاکمیت متعلق به‌ خداست‌.آن‌که‌ می‌تواند برای مردم قانون وضـع کـند و ملاک‌های اجرای‌ قانون‌ را مـعین کـند،خداست.مالک امور مردم،جز خدا کسی دیگر نیست.بنابراین یک سلسله اصول و ضوابط و معیارهایی در‌ اسلام‌ هست‌ که در چارچوب آنها حقّ رأی مردم اعتبار می‌یابد و اگر‌ مردم به دور از این ملاک‌ها و مـعیارها،حـاکم را انتخاب کنند،این انتخاب حجیتی ندارد.

اگر فرض کنیم‌ مردم‌ سراغ‌ یک رئیس فاسد،فاسق،کافر و دور از معیارهای اسلامی بروند،اگر‌ اتفاق‌نظر‌ هم بر آن حاکم قرار گیرد،از نظر اسلام حجت نـیست و اسـلام آن را یک حـاکمیت‌ اسلامی‌ به‌ حساب نمی‌آورد،هرچند آن مردم مسلمان باشند.

نکته‌ی دیگر این است که‌ در‌ روایات‌ و آثار اسلامی گـاهی به جمله ی اهل حل و عقد بر می‌خوریم و آن انتخاب اهل حق‌ و عـقد‌،یـا‌ در بـعضی از روایات مهاجر و انصار است.در دنیای آن رو،انتخاب عمومی مردم‌ عملی‌ نبود؛یعنی اگر قرار بود خلیفه در مدینه و یـا ‌ ‌در کـوفه می‌نشست و دست‌روی‌دست‌ می‌گذاشت‌ و همه‌ی‌ کارها معوق می‌ماند تا در اقصی نقاط عالم اسلام انـتخابات را شـمارش کـنند و نتیجه‌ را‌ به کوفه یا مدینه‌

بیاورند،ممکن بود یک سال یا سالیانی طول بکشد‌ و امـور‌ مسلمانان‌ این اجازه را نمی‌داد.ولی امروز با امکاناتی که وجود دارد،همه‌ی این کارها طـی‌ چند‌ روز انجام می‌گیرد.

بـنابراین،مـی‌توانیم بگوییم که امروز انتخاب خود مردم،بدون‌ وساطت‌ هیچ‌ عامل و عنصر دیگری معتبر است.

اما شکل دیگری که وجود دارد،انتخاب منتخبان مردم است‌ که‌ در‌ قانون اساسی ما،مجلس خبرگان است.طـبق قانون اساسی،مردم منتخبان خود‌ را‌،که اعضای مجلس خبرگان هستند،انتخاب می‌کنند و آنها به عنوان یک نهاد جمهوری اسلامی،نه برای‌ یک‌ روز و یک مقطع،بلکه به طور مستمر،به بررسی‌ها،مـطالعات و جـستجویشان در‌ زمینه‌ی‌ افراد و مصداق‌ها و تحقیقشان درباره‌ی احکام و شناخت‌ها و مانند‌ این‌ها‌ ادامه‌ می‌دهند تا به نتیجه‌ای می‌رسند و همواره منتخبان‌ مردم‌،که همان خبرگان باشند،آماده هستند که نظر خودشان را درباره‌ی رهبر مـسلمین‌ و ولیـ‌ امر اعلام کنند.این هم‌ یک‌ انتخاب عمومی‌ است‌ که‌ امروز بحمد اللّه این نهاد اسلامی‌ شکل‌ گرفته و مشغول کار می‌باشد.

پس مسأله‌ی انتخاب عموم مردم،ولو با یک‌ واسطه‌،یعنی واسـطه‌ی مـنتخبان خودشان،که مجلس‌ خبرگان باشند،امروز عملی‌ است‌ و در گذشته چنین نبود.پس‌ اگر‌ ما اهل حل و عقد را به همین معنای مجلس خبرگان بگیریم،امروز نیر‌ عملی‌ است،اما اگـر بـگوییم مـراد‌ از‌ اهل‌ حل و عقد این‌ اسـت‌ کـه عـده‌ای در گوشه‌ای‌ بنشینند‌ و به جای مردم تصمیم بگیرند،دلیلی بر آن نداریم که امروز نیز به این‌ معنی‌ وجود داشته باشد.

 

چند روایـت
دو‌ سـه‌ روایـتی که‌ در‌ این‌ مورد هست،می‌خوانیم تا‌ معلوم شـود کـه در نظر

اسلام حق رأی و انتخاب چقدر مهم است و اگر کسی در‌ مورد‌ اسلام غیر از این نظر بدهد‌،یقینا‌ نسبت‌ به‌ اسـلام‌ جـفا شـده است‌.

در‌ کتاب سلیم بن قیس،روایتی از علی علیه السّلام ایـن‌گونه است که وقتی رئیس یک جامعه‌ و حاکم‌ کشور‌ و امت اسلامی از دنیا برود یا کشته‌ شود‌،به‌ حکم‌ خـدا‌ بـر‌ مـردم واجب است که پیش از انجام هر کاری،امامی را معین و اختیار کـنند.ایـن جا«اختیار»دارد؛یعنی گزینش حاکم و رئیس کشور و امت اسلامی به عنوان‌ یک واجب برای مردم مـعرفی شـده اسـت؛ آن هم واجبی بااهمیت که باید همه‌ی مردم آن را بر همه‌ی کارها مقدم دارنـد و بـه آن اقـدام کنند.سپس آن حضرت علیه‌ السّلام‌ شرایط رئیس نظام اسلامی را در ادامه مطرح فرموده است.

روایـت دیـگری از حـضرت علی علیه السّلام نقل شده که روزی که مردم با آن حضرت بیعت کردند،حضرت‌ عـلیه‌ السـّلام به مسجد آمدند.جمعیت بسیار زیادی در مسجد مدینه جمع شده بودند و امیر المـؤمنین عـلیه السـّلام با صدای بلند به مردم فرمودند‌:

ای‌ مردم این قضیه متعلق به‌ شماست‌ و هـیچ‌کس حـقی در خلافت و حکومت ندارد،مگر آن کس که شما او را حاکمیت دهید.

در این روایت،حضرت عـلیه السـّلام نـه در مقام‌ احتجاج‌ با دشمن و نه در‌ مقام‌ مجادله و مباحثه،بلکه با مردم خودش و با همان کـسانی کـه او را قبول دارند و بیعت کردند و از او تقاضا کردند که همه‌چیز را می‌تواند به طور صـریح در مـیان بـگذارد‌،به‌ آنها می‌فرماید که کسی حق ندارد،مگر آن که شما او را حاکمیت داده‌اید.

البته این مـورد آنـ‌جایی بـود که به نصب عمل نشده بود،یعنی درباره‌ی علی علیه السّلام‌،کـه‌ مـنصوب خدا‌ و به دست پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله می‌باشد،به این نصب عمل نشده است و حالا جـز‌ انـتخاب مردم هیچ راه دیگری برای انتخاب‌

کسی وجود ندارد.

روایت‌ دیگری‌ از‌ علی عـلیه السـّلام نقل شده که آن حضرت علیه السّلام در نـامه‌ای بـه دوسـتان خود می‌فرمایند:

پیامبر ‌‌اکرم‌ صلّی اللّه علیه و اله دسـتوری داد کـه در آن دستور آمده:علی جان‌!اگر‌ امت‌ بر تو اتفاق نظر پیدا کردند و دور تـو را گـرفتند و از تو خواستند و مشکلی به‌ وجـود نـیامد،بدون ایـن کـه اخـتلاف کلمه‌ای به وجود آید و جنگ داخـلی رخـ‌ دهد،آن وقت به‌ کار‌ مردم قیام کن و زمام امور آنها را به دسـت گـیر.

از این روایت و روایات فراوان دیگر کـاملا فهمیده می‌شود که نـظر اسـلام این است که در جایی کـه نـصب الهی نیست‌ و یا عمل به آن نشده، آن‌جا یک راه بیشتر وجود ندارد و آن انتخاب مـردم اسـت.در این صورت،فرقی بین زن و مـرد نـیست.زنـ‌ها همان‌قدر حق رأی دارنـد کـه مردها.جوان‌ها‌ همان‌ مـقدار حـق دارند که مردان مسن و کارکشته و با سابقه.حد آن،تنها بلوغ است.

مجددا تأکید مـی‌کنیم کـه این حق انتخاب،با نظر قـطعی و مـورد اتفاق شـیعه کـه خـلیفه و امام‌ معصوم‌ را جز بـا نصب الهی،که به وسیله‌ی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و یا امام معصوم قبل انجام می‌گیرد،خـجت نـمی‌دانند،منافات ندارد و این همان است و ادامـه‌ی اوسـت.

وقـتی‌ خـدا‌ کـسی را منصوب می‌کند و قـابل و مـورد اعتماد باشد،در آن جا انتخاب جایی ندارد؛اما وقت یکه نصب مورد عمل قرار نگرفته مانند صـدر اسـلام،یـا در زمان غیبت‌ مثل‌ دوران‌ ما،که نـصبی وجـود نـدارد‌، انـتخاب‌ حـجیت‌ پیـدا می‌کند(همان،۶۶۳۱/۴/۳۱).

نتیجه

چند نتیجه‌ی کلی را از این بحث به دست می‌آریم.

۱)ولایت اصل اساسی و بنیادین جامعه‌ی‌ دینی‌ است‌؛

۲)یکپارچکی و وحدت امت،در راستای ولایت و بر حول‌ محور‌ ولی رخ مـی‌نماید؛

۳)ولایت در اندیشه‌ی اسلامی،ولایت انسانی الهی،وارسته و زبده است؛

۴)مستضعفان در نظام ولایت توحیدی حاکمیت‌ می‌یابند‌؛

۵)حکومت‌ الهی،حکومت مردم‌گرای حق‌مدار،عدالت محور و قانون‌مدار است؛

۶)حکومت ولی‌ الهی در نظام طولی الهـی،هـمان ولایت خداست؛

۷)ولایت فقیه در دوره‌ی غیبت،یک اصل بنیادی و مقوله‌ای الحاقی‌ به‌ کلی‌ بحث ولایت است؛

۸)اختیارات ولی‌فقیه،در موارد کلی آن‌چه که مربوط‌ به‌ حاکمیت است قرار دارد و بنابراین دارای اخـتیارات در قـضا،سیاست،اقتصاد،حکومت و اجتماع است.

 

پی‌نوشت‌ها
(۱))وظیفه‌ی‌ دولت‌ اسلامی‌ نسبت به تأمین آزادی در چندین خطبه‌ی نماز جمعه مطرح شده است‌(۵۱‌ آذر‌،۶ دی ماه،۴ و ۸۱ بهمن ماه،و ۲۱ اسـفند ۵۶۳۱ و ۵ و ۹۱ اردیـبهشت ۶۶۳۱)که در شماره‌ی‌ ۴۱‌ مجله‌ی‌ اندیشه‌ی حـوزه،ویـژه‌نامه‌ی جامعه‌ی مدنی،با عنوان«آزادی از نظر اسلام و غرب»به چاپ‌ رسید‌.ازاین‌رو،در این‌جا از تکرار آن خودداری می‌کنیم.علاقه‌مندان برای اطلاع از آن‌ بحث‌ می‌توانند‌ به‌

۱۱۰پژوهش های اجتماعی اسلامی , مرداد و شهریور ۱۳۸۹ – شماره ۸۳

شماره‌ی یـاد شـده از مجله‌ی اندیشه‌ی حوزه مـراجعه نـمایند.

(۲))این بحث چون مربوط‌ به‌ مبحث حکومت اسلامی و ولایت فقیه است،در این‌جا یاد می‌گردد.

 

منابع و مآخذ
۱)قرآن‌ کریم‌.

۲)صبحی‌ صالح(بی‌تا)،نهج البلاغه،ترجمه‌ی فیض الاسلام،بی‌جا.

۳)روزنامه‌ی جمهوری اسـلامی،۲۶۳۱/۱/۶۲،۲۶۳۱/۲/۰۳‌، ۲۶۳۱‌/۳/۷۲،۲۶۳۱/۶/۱۱،۲۶۳۱/۷/۵۱،۲۶۳۱/۸/۷۲، ۳۶۳۱/۶/۴۲،۴۶۳۱/۲/۸۲،۴۶۳۱‌/۳/۳،۴۶۳۱‌/۴/۵۱‌، ۴۶۳۱/۶/۶۱،۴۶۳۱/۸/۴،۶۶۳۱/۳/۳۲،۶۶۳۱/۴/۳۱، ۶۶۳۱/۱۱/۳،۶۶۳۱/۱۱/۷۱،۶۶۳۱/۲۱/۸٫

منبع: مجله پژوهش های اجتماعی اسلامی  مرداد و شهریور ۱۳۸۹ – شماره ۸۳

مطالب مرتبط