صفحه اصلی » امام خمینی(ره) » زندگینامه » خاندان امام خمینی(ره)
منتشر شده در ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ | دسته : زندگینامه

خاندان امام خمینی(ره)

اندازه قلم

مردم دیندار و شریعتمدار خمین، یوسف خان کمره‏ای را از سوی خود نیابت دادند که به نجف رفته عالمی عامل و مجتهدی روشن‏بین را با خود به خمین آورد تا امور شریعت و اداره معیشت آنان را به عهده گیرد. یوسف خان که خود از عالمان آن دیار بود، در نجف اشرف از میان عالمان آن شهر علوی، علامه سید احمد موسوی مشهور به “هندی” را یافت که نشان سیادت و شرافت در جبین او پیدا بود. او به “هندی” شهرت یافته بود از آن‏رو که سالها پیش از این نیای بزرگوارش به انگیزه تبلیغ دین و آیین از نیشابور به کشمیر هجرت کرده بود. پدر سید احمد در همان‏جا (کشمیر) شاهد شهادت را در آغوش گرفت و از آن پس به رسم و سپاس مردم هند به “دینعلی شاه” لقب گرفت. آن شهید بزرگوار (پدر سید احمد) از نوادگان میرحامد حسین، صاحب عبقات الانوار است.

سید احمد موسوی(هندی) پس از شهادت پدر، کشمیر را به قصد نجف ترک گفت و به مقام بلند اجتهاد و فقاهت در همین شهر مقدس دست یافت. او که علم را به انگیزه خدمت به دین آموخته بود، در برابر دعوت یوسف خان کمره‏ای، از خود مقاومتی نشان نداد و چونان اجداد بزرگوارش، نجف را به‏قصد تبلیغ دین پشت سر نهاد و روی به دیار خمینی‏ها کرد. در خمین با سکینه، خواهر یوسف خان عقد همسری بست و بعد از سه دختر، خداوند به او فرزندی داد که نامش را مصطفی نهاد.

سید مصطفی، مقدمات را در خمین نزد میرزا احمد خوانساری آموخت. میرزا احمد از نوادگان مرحوم حیدربن محمد خوانساری مولف زبده‏التصانیف است. علاقه و ارتباط نزدیک استاد و شاگرد، آنان را خویشاوند نیز کرد و سید مصطفی دختر میرزا احمد را که پیش از ازدواج “حاجیه خانم” نام داشت و پس از آن، در خانه سید مصطفی هاجر صدا زده می‏شد. به همسری برگزید. مرحوم سید مصطفی موسوی که در خمین او را آقای موسوی و یا آسید مصطفی و یا آسید هندی خطاب می‏کردند، اندکی پس از ازدواجش با هاجر، راهی اصفهان شد تا تحصیلات خود را در آنجا ادامه دهد. پس از مدتی، همراه همسر و نخستین فرزندش(مولود آغا) به نجف و سامرا هجرت کرد و بیش از پنج سال از محضر بزرگانی، همچون مرحوم میرزای شیرازی در سامرا سود برد. بازگشتش را به خمین که به دعوت مردم آن شهر بوده است، سال ۱۳۱۲هـ.ق. برابر با ۱۲۷۴ هـ.ش در خاطره‏ها ثبت کرده‏اند.

چهره‏ای که از سید مصطفی در خاطره‏های مربوط به آن زمانها، ترسیم می‏شود، سیمای عالمی غیرتمند و مردمی است که شهامت و شجاعت او، بارها کام خانهای خمین و اطراف آن را تلخ کرده بود. مقاومت در برابر زورگویان حکومتی که همگی حامیان خانهای آن روز بودند، و حمایتهای جوانمردانه سید مصطفی از مظلومان شهری و روستایی، عرصه را بر زمین‏دارانِ خمین تنگ کرده بود و راهی جز به شهادت رساندن آن عالم بزرگوار، پیش پای خود ندیدند. زمانه و زمینه‏های شهادت سید مصطفی، نمایی روشن از همه جای ایران بود. حکومت مرکزی به غایت ضعیف و ناتوان شده بود. شاه قاجار(مظفرالدین شاه) اداره کشور را به کسانی بی‏کفایت‏تر از خود سپرده بود و خود همه وقت و توان و ثروت دولتی‏اش را صرف معالجه خود می‏کرد. بابت چندین سفر به اروپا و معالجه مزاج علیلش، کشور را به چندین بانک خارجی مقروض کرد و اوضاع و احوالِ برخی شهرهای ایران، از جمله خمین و گلپایگان و سلطان آباد(اراک) بسیار بد گزارش می‏شد. هرکس که ثروتی و زمینی و چند حلقه چاه داشت، تفنگچی نیز استخدام می‏کرد. زور و ستم، تنها زبانی بود که خوانین و حکومتی‏ها با آن تکلم می‏کردند و مردم را به شنیدن و تمکین در برابر خود، می خواندند.

در چنین اوضاع و احوالی آقا مصطفی تصمیم گرفت با عضدالسلطان والی سلطان‏آباد، دیدار و گفتگو کند. بامداد روز جمعه، دوازدهم ذی‏قعده سال ۱۳۲۰، پس از خواندن نماز صبح، خمین را همراه چند تن همراه و محافظ، به قصد اراک ترک گفت. در یک فرسنگی آبادی حسن آباد، خستگی راه را از تن می‏ریختند که دو سواره پیش روی آنان ظاهر شدند: جعفرقلی خان و رضاقلی سلطان، سلام کردند. یکی از آن دو مشک آبی را از خرجین اسب بیرون آورد و به آقا مصطفی تعارف کرد. سید، آن دو را می‏شناخت و حتی به تقاضای آنان برای همراه شدن با او در این سفر، پاسخ رد داده بود. گویا از جایی شنیده بود که آن دو قصد جانش را کرده‏اند. به رسم ادب، قدری از آن آب را نوشید و هنوز مشک را پایین نیاورده بود که دو تیر قبا و قلبش را دریدند. قاتلان سید، از معرکه گریختند و مدتی اجرای عدالت را در حق خود به عقب انداختند. همراهان سید شهید، با اندوه فراوان پیکی را به سلطان آباد(اراک) فرستادند و خبر شهادت عالم خمین را به مردم رساندند. جمعیتی انبوه به استقبال جسم خونین سید مصطفی به دروازه شهر هجوم آوردند و معتمدالسادات، عالم بزرگ اراک تحت الحنک به دوش انداخت و کفش از پای در آورد و جنازه را از پشت اسب بر دوش مردم نهاد، مراسم کفن و دفن همان جا صورت پذیرفت. اراک به سوگ نشست و علمای تهران در عزای سید مصطفی گزارشهایی اندوهگینانه از شهرهای کوچک به مردم دادند. اصفهان و گلپایگان و خوانسار تا چهلمین روز شهادت آن عالم جلیل القدر و مظلوم، پی در پی مجلس سوگ برپا کردند. اما خمین را آشوبی دیگر بود و پیر و جوان آن بر سر و سینه می‏کوبیدند. هاجر، همسر داغدارش از همه بی‏تاب‏تر بود. سید مرتضی پسر مهتر شهید، به پشت بام برج پناه برده بود که در آنجا اشک بریزد و از همان‏جا دید که مردم خانه‏های جعفرقلی خان و رضاقلی سلطان را در آغوش خشم خود می‏سوزانند.

امین سلطان، صدر اعظم مظفرالدین شاه برای اعاده حیثیت به حکومت آشفته قاجار، سردار حشمت را ماموریت داد که قاتلان سید مصطفی خمینی را قصاص کند. قاتلان به قلعه‏ای در دو فرسنگی شهر گریختند. فوجی از قشون حکومتی پس از چند روز محاصره قلعه، درهای آن را گشودند و رضاقلی سلطان را مرده یافتند. جعفر قلی خان را همراه با زنی که با او در قلعه بود، دستگیر کرده به تهران فرستادند. از طرف برخی اعیان حکومتی از جمله وزیر خلوت یا همان وزیر دربار ، اقداماتی برای آزاد کردن قاتل صورت گرفت؛ ولی مردم و علمای شهرهای تهران و اراک سخت برقصاص او پای فشردند. پافشاریهای مردم، علما و فرزندان سید مصطفی دربار را به اعدام جعفرقلی خان مجبور کرد. آیه اللّه پسندیده که در آن زمان به سید مرتضی شهرت داشت و دوران نوجوانی را می‏گذراند، ماجرای قصاص قاتل پدرش را این گونه به یاد می‏آورد:

“در چهارم ربیع الاول ۱۳۲۳ هـ.ق. قاتل را برای اعدام به میدان بهارستان بردند. به من و برادرم گفتند به منزل برویم. چون بچه بودیم و متاثر می‏شدیم، ولی سایرین به میدان رفتند. مطابق رسم آن روزگار، قاتل، میر غضب و شاه[ولیعهد] که همگی در میدان حاضر بودند، لباس قرمز برتن داشتند. سر جعفرقلی خان را بریدند… چند روز بعد از اعدام قاتل، همراهان برای بازگشت به خمین گاری کرایه کردند

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *