صفحه اصلی » مقالات » ولایت فقیه » رساله ای در اثبات ولایت فقیه
منتشر شده در ۱۰ اسفند ۱۳۹۳ | دسته : ولایت فقیه

رساله ای در اثبات ولایت فقیه

‌‌‌نویسنده:رضا مدنی کاشانی، مترجم: محمد حسین مدنی

حـضرت‌ آیت الله مدنی کاشانی رحمه‌الله (م ۱۳۷۱٫ش) از شاگردان ممتاز مرحوم آیت الله العظمی‌ حاج‌ شیخ‌ عبدالکریم حـائری یـزدی و دارای تـألیفات متعدد فقهی است. «براهین الحج للفقهاء و الحجج» از جمله آثار‌ فقهی ایشان است که در چهار جـلد به نگارش در آمده است.

بحث‌ «ولایت فقیه» که در‌ جلد‌ سوم این کتاب بـه سبک فقهی مورد بـحث قـرار گرفته و به سال ۱۳۵۵ ش. منتشر شده، به بررسی دلایل نقلی و عقلی در این موضوع پرداخته است. مؤلف محقق، در ضمن اثبات ولایت‌ و سرپرستی جامعه برای «فقیه عادل و آگاه به مسائل اجتماعی و سیاسی و کشور داری»، جـهاد ابتدایی در عصر غیبت را نیز از اختیارات فقیه دارای شرایط می‌داند. اکنون ترجمه این بحث را ملاحظه‌ می‌کنید‌.

«حکومت اسلامی»

آیا ولایت مطلقه برای فقیه ثابت است؟

برای اثبات ولایت مطلقه، به اموری استدلال می‌شود.

اول: شـیخ صـدوق رحمه‌الله در کتاب «کمال‌الدین» به روایتی چنین

استدلال کرده است:

محمد‌ بن‌ محمد بن ِعصام کلینی برای ما نقل کرده، گفت: محمد بن یعقوب کلینی حدیثی از اسحاق بن یعقوب نقل کـرده کـه گفت: از محمد بن عثمان العمری درخواست کردم‌، نامه‌ای‌ را که مسائل مشکلی را پرسیده و در آن نهاده بودم به امام زمان علیه‌السلام برساند. پس از مدتی، به خط مولایمان صاحب الزمان علیه‌السلام نامه‌ای امضا شـده رسـید، که‌ در‌ آن‌ نوشته بود:

«اما در مورد‌ آنچه‌ که‌ پرسیدی، خداوند تو را راهنمایی کند و ثابت قدم بدارد… اما درباره ماجرای منکرانِ من، که از خویشان و پسر عموهای ما هستند‌، بدان‌ کـه‌ مـیان خـداوند ـ عزّوجلّ ـ با احدی خویشاوندی نـیست . هـر‌ کـس‌ که مرا انکار کند، از من نیست و مرام و راه او مانند راه پسر نوح علیه‌السلام است. اما راه عمویم‌ جعفر‌ و فرزندانش‌، راه برادران یوسف علیه‌السلام است….

و امـا در حـوادثی کـه پیش‌ می‌آید، به راویان حدیث ما رجوع کـنید؛ چـون آن‌ها حجت من بر شما و من حجت خدا بر ایشانم‌…»

و در‌ آخر‌ حدیث آمده است: «سلام بر تو ای اسحاق بـن یـعقوب و بـر‌ هر‌ کس که پیرو راه هدایت باشد.»(۱)

این حدیث، از جهت دلالت اشـکالی ندارد؛ زیرا که حوادث‌ واقع‌ شده‌، شامل هر رویدادی می‌شود؛ چه از امور حسبیه باشد و چه غیر آن‌ و هـمچنین‌ مـراد‌ از کـلام امام علیه‌السلام که فرمود: «فانهم حجتی علیکم» این است که ایـشان، بـه‌ طور‌ مطلق‌ بر شما حجت‌اند، نه فقط در گرفتن روایت و فتوا از آن‌ها.

البته ممکن است‌ در‌ سند اشـکال شـود؛ زیـرا، اسحاق بن یعقوب، مجهول الحال است و خطاب امام علیه‌السلام‌ در‌ اول‌ و آخر نامه، ثـابت نـمی‌شود مـگر به گفته خود راوی (اسحاق بن یعقوب). البته، اگر‌ این‌ کلام امام علیه‌السلام در حق وی ثـابت شـود، در دلالت آن بـر جلالت‌ قدر‌ و عظمت‌ شأن اسحاق، اشکالی نیست.

در پاسخ این اشکال، می‌توان گفت، از نقل مـحمد بـن یعقوب‌ کلینی‌ از او و نیز نقل شیخ طوسی در کتاب «الغیبه»(۲) از طریق گروهی‌ از‌ راویان‌، از جمله جـعفربن مـحمد بـن یعقوب از

______________________________

۱٫ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج۲، ص۴۸۳، توقیع‌ ۴؛ شیخ‌ حر‌ عاملی، وسائل الشیعه، ج۲۷، ص۱۴۰، ح۳۳۴۲۴، چـاپ آل البـیت.

۲٫ الغیبه للطوسی، ص۲۸۹‌

او‌، و نیز روایت شیخ در همان کتاب از طریق گروهی از راویان، مانند جعفر بـن مـحمد بـن‌ قولویه‌ و ابی‌غالب زُراری و غیر آن دو، از محمد بن یعقوب کلینی و نیز از‌ نقل‌ مرحوم طبرسی در کتاب «احتجاج»(۱)از اسحاق‌ بـن‌ یـعقوب‌، اطمینان حاصل می‌شود و در نتیجه، به این‌ روایت‌ می‌توان اعتماد کرد. علاوه بـر ایـن کـه هر کس در تمام فرازهای حدیث‌ دقت‌ کند، آثار راستی و درستی، از‌ متن‌ حدیث برایش‌ ظاهر‌ مـی‌شود‌.(۲)

دوم: در روایـتی مـرسل(۳) آمده است‌ که‌ امیرالمؤمنین علیه‌السلام از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله نقل کرده که ایـشان سـه بار‌ فرمودند‌: «خدایا! جانشینان مرا مورد رحمت خود‌ قرار ده، پرسیدند: ای‌ پیامبر‌ خدا، چه کسانی جـانشینان شمایند؟ فـرمودند‌: آنان‌ که پس از من می‌آیند و حدیث و سنت مرا نقل می‌کنند.»(۴)

شیخ صدوق در‌ کـتاب‌ «المـجالس»(۵) از حسین بن احمد‌ بن‌ ادریس‌، از پدرش، از‌ محمد‌ بـن احـمد، از مـحمد‌ بن‌ علی، از عیسی بن عبدالله، از پدرش، از پدرانش و آنـان از عـلی علیه‌السلام مانند‌ این‌ حدیث را نقل کرده و در آخر‌ می‌افزاید‌: «سپس آن‌ها‌ به‌ امت‌ مـن مـی‌آموزند» و همین حدیث‌ را در باب ۳۰ از کتاب «عـیون اخـبار الرضا عـلیه‌السلام »(۶) نـیز در ضـمن حدیث سوم‌ به‌ سه طریق دیـگر، غـیر از آنچه‌ ذکر‌ شده‌، نقل‌ کرده‌ و در آخر افزوده‌ است‌ که: «و بعد از من بـه مـردم می‌آموزند.»

در دلالت حدیث بر عمومیت و اطلاق خـلافت و جانشینی، در‌ هر‌ چیزی‌ کـه مـناسب منصب خلافت باشد، اشکالی وجـود‌ نـدارد‌، مگر‌ چیزی‌ که‌ با‌ دلیل خارج شده باشد. پس حدیث تنها در مورد جانشینی در امـر روایـت نیست، بلکه این مورد مـعنا نـدارد؛ زیـرا شأن پیامبر نـقل روایـت نبوده تا معنای‌ جـانشینی در روایـت، در مورد کسی که بعد از او جانشین

______________________________

۱٫ أحمدبن علی الطبرسی، الإحتجاج، ج۲، ص۴۶۹

۲٫ مؤلف در جای دیگر ضمن پرسـش و پاسـخ در مورد ولایت فقیه، درباره «اسحاق بـن‌ یـعقوب‌» چنین آورده اسـت: «امـا خـدشه در سند این روایت بـه این که اسحاق بن یعقوب مجهول است، پاسخ این است که اولاً محمد بن یعقوب (کـلینی) در ضـبط اخبار‌ بسیار‌ مواظبت داشته و نقل او تـقویت مـی‌کند حـدیث را و ثـانیا در کـتاب رجال شیخ حـر عـاملی، که در پایان وسائل آمده، در شرح حال‌ او‌ می‌فرماید: «روی الکشی توقیعا یتضمن‌ مدحه‌»؛ «کشی که یکی از علمای بـزرگ عـلم رجـال است، روایت کرده توقیعی را از امام عصر(عـج) کـه آن تـوقیع مـتضمن مـدح اوسـت، با‌ این‌ که آثار صدق از‌ متن‌ حدیث هویدا است.»

۳٫ مرسل، روایتی است که آخرین راوی و یا تمام روات آن، از سند افتاده باشند.(جامع المقال، طریحی، ص۴).

۴٫ شیخ صدوق، الفقیه، ج۴، ص۴۲۰، ح۵۹۱۹؛ وسائل الشـیعه، ج۲۷، ص۹۱، ح۳۳۲۹۵‌

۵٫ شیخ‌ صدوق، الامالی، ص۱۸۰، ح۴؛ نام دیگر «أمالی»، «مجالس» است.

۶٫ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا علیه‌السلام ، ج۲، ص۳۷، ح۹۴

می‌شود تحقق یابد. بنابراین، فرمایش پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله «یروون حدیثی و سنتی» در مقام شناساندن شخص‌ خلیفه‌ است نـه‌ در مـقام بیان جانشینی در نقل روایت و سنت، و این مطلب روشنی است.

ولیکن تمام سندهای این روایت‌ ضعیف بوده و قابل اعتماد نیستند؛ سند نخست به خاطر ارسال ضعیف‌ است‌ و سند‌ دوم، به دلیـل وجـود محمد بن علی بن ابراهیم ابی سمینه که ضعیف، دروغگو و دارای فساد در ‌‌عقیده‌ و نقل روایت است و نیز وجود محمد بن احمد که جلیل القـدر اسـت ولی‌ روایت‌ کردن‌ وی از او موجب وهـن بـرای خودش می‌باشد؛ زیرا اعتماد بر روایات ضعیف کرده است‌، ضعیف است. همچنین در این سند عیسی بن عبدالله از پدرش و او از‌ پدرانش نقل می‌کند که‌ یکی‌ از اجداد وی عـمربن عـلی بن ابی طالب عـلیه‌السلام مـی‌باشد و عمر بن علی بن ابی طالب هم مشترک است میان عمر اکبر و عمر اصغر، که یکی از آن‌ها در کربلا با‌ برادرش امام حسین علیه‌السلام شهید شده ـ همان طور که در بعضی از مـقاتل آمـده است ـ و دیگری کسی است که با امام زین العابدین علیه‌السلام مخاصمه کرد و از او نزد عبدالملک بن‌ عبدالعزیز‌ شکایت برد. به احتمال قوی، این راوی همان عمر اکبر است که فرزندان و نوادگانی دارد و هـمان اسـت که بـا امام زین العابدین علیه‌السلام به نزاع و مخاصمه برخاست. پس این روایت‌ قابل‌ اعتماد نیست، دست کم به جـهت اشتراک نام فرد موثق و غیر موثق، که باعث ضعف روایت مـی‌گردد.

و امـا سـندهایی که «عیون اخبار الرضا» برای این حدیث آورده، قابل اعتماد‌ نیستند‌؛ چون مشتمل بر افرادی مجهول‌الحال و ناشناخته اسـت ‌ ‌کـه شرح آن‌ها موجب طولانی شدن مطلب می‌شود. برای آگاهی بیشتر می‌توانید، به کـتاب‌های رجـال بـنگرید.

سوم: روایتی است که مرحوم کلینی‌ در‌ کتاب‌ کافی، از علی بن ابی‌ حمزه‌ نقل‌ کرده کـه گفت: شنیدم از ابوالحسن موسی بن جعفر علیهماالسلام که فرمود:

«هرگاه مؤمنی بمیرد، فـرشته‌ها و جایگاهایی از زمین که بـر‌ آنـ‌ها‌، عبادت‌ خدا می‌کرده و درهای آسمان که اعمالش از آن‌ها‌ بالا‌ می‌رفته، بر او گریه می‌کنند و رخنه‌ای در اسلام به وجود می‌آید که هیچ چیزی آن را پر نمی‌کند؛ چرا‌ که‌ فقیهان‌ مؤمن دژها و سنگرهای اسلام‌اند؛ مانند دژ و سـنگر اطراف شهر.»(۱)

وقتی‌ فقیه در خانه بنشیند و در امور مسلمانان و قوانین اسلام و نشر احکام دخالت نکند و به امر مسلمین اهتمام نورزد‌، دژ‌ اسلام‌ نیست، بلکه در صورتی دژ و سنگر است که حافظ احکام و مجری‌ آن‌ها‌ بـاشد.

اشـکالات روایت
اولاً: از جهت سند ضعیف است؛ چون ظاهراً راوی آن علی بن ابی‌ حمزه‌ بطائنی‌ است که ضعیف است و حتی روایت کردن مرحوم کلینی از وی، در‌ کتاب‌ کافی‌ هم ضعف او را جبران نمی‌کند.

ثانیاً: دژ و حصن، گـاهی بـر مؤمن که فقیه‌ هم‌ نباشد‌ اطلاق می‌شود. پس مراد این است که مؤمنانِ فقیه، اجمالاً دژ و سنگر هستند؛ همان‌ طور‌ که هر فقیه و مؤمنی به حسب مقام و اقتدارش سنگر است، نـه ایـن که‌ از‌ هر‌ جهت دژ و سنگر باشند.(۲)

[بنابراین، ولایت مطلقه با این روایت ثابت نمی‌شود.]

چهارم: حدیث‌ صحیح‌ قداح (عبدالله بن میمون) از امام صادق علیه‌السلام است که می‌گوید: پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌ فـرمود‌:

«هـر‌ کـس راهی را برای کسب علم بـپیماید، خـداوند راهـش را به بهشت هموار کند و فرشته‌ها‌ بال‌های‌ خویش را، با

______________________________

۱٫ کافی، کلینی، ج۱، ص۳۸، ح۳

۲٫ کافی، ج۳، ص۲۵۴، ح۱۳، با تعبیر کلی‌ مؤمنان‌: «لأن‌ المؤمنین حصون الاسلام».

رضایت زیـرپای طـالب عـلم می‌گسترانند و هر کس که در آسمان است و هر‌ کـه‌ در‌ زمـین است، حتی ماهی دریا برای طالب علم، طلب مغفرت می‌کنند و برتری‌ عالم‌ بر عابد، مانند برتری ماه شب چـهارده بـر دیـگر ستارگان است و همانا دانشمندان، وارثان پیامبران‌اند و پیامبران‌ دینار‌ و درهم را بـه ارث نگذاشتند، بلکه دانش را به ارث نهادند. پس‌ هر‌ کس از آن علم گرفت بهره زیادی‌ برد‌.»(۱)

در‌ سند روایت اشکالی نیست، امـا از نـظر‌ دلالتـ‌، ممکن است، گفته شود برای بسیاری از پیامبران ولایت نبوده، چه رسـد بـه‌ وارثان‌ آن‌ها و اثبات ولایت برای پیامبر‌ خاتم‌ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله که‌ در‌ قرآن‌ آمده است: «النبی أولی بالمؤمنین من‌ أنـفسهم‌»؛(۲) «پیـامبر بـه مؤمنان از خودشان سزاوارتر (و نزدیک‌تر) است» دلالت نمی‌کند که علما‌ هم‌ ولایت داشته بـاشند، چـون:

اولاً: عـلما‌ تنها وارثان پیامبر اسلام‌ نیستند‌، بلکه وارث تمام پیامبران‌اند.

ثانیاً‌: دلیلی‌ وجود ندارد که عـلما وارث تـمام ویـژگی‌های پیامبر باشند.

ثالثاً: در روایت تصریح‌ شده‌ که علما وارثان علم پیامبران‌اند‌، نه‌ وارث‌ ولایـت مـطلقه ایشان‌.

پس‌ ممکن است در مورد‌ کسی‌ که سلطنت، علم و ثروتی داشت و بعد مـُرد، گـفته شـود: سلطانی که بعد از او‌ می‌آید‌، وارث او در سلطنت است و عالمی‌ که‌ بعد از‌ اوست‌ وارث‌ علمش می‌باشد و مـی‌توان گـفت‌ که فرزندانش وارث او در اموالش هستند. بنابراین، اثبات وراثت برای علما، دلالت نمی‌کند که‌ آن‌ها‌ ولایـت مـطلقه داشـته باشند.

پنجم: روایتی‌ در‌ کتاب‌ فقه‌ الرضا‌ علیه‌السلام آمده است‌ که‌ می‌فرماید:

«جایگاه فقیه در این زمـان، مـانند جایگاه انبیا در بنی اسرائیل است.»(۳)

نکاتی در این‌ روایت‌ وجود‌ دارد:

اولاً: ضعف سندی دارد.

ثـانیا: ولایـت‌ مـطلقه‌ برای‌ هر‌ پیامبری‌ از‌ پیامبران بنی اسرائیل معلوم و ثابت نیست [تا بتوان گفت علما که مـانند انـبیای بـنی اسرائیل‌اند، به مانند آنان ولایت مطلقه دارند.]

ثالثاً: ممکن است مراد روایـت ایـن‌ باشد: همان طور که انبیای بنی اسرائیل در مکان‌های

______________________________

۱٫ کافی، ج۱، ص۳۴، ح۱؛ شیخ صدوق، الامالی، ص۶۰، ح۹

۲٫ احزاب: ۶

۳٫ فقه الرضا، مـنسوب بـه امام رضا علیه‌السلام ، ص۳۳۸؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۷۵، (بیروت)، ص۳۴۶‌، ح۴

متعدد‌ و متفرق بوده‌اند، علما هـم در شـهرها و روستاهای گوناگون پراکنده‌اند؛ همچنان که در بعضی از روایـات آمـده اسـت: «علمای امت من، مانند پیامبران بنی اسـرائیل‌اند.»(۱) یـعنی از نظر تعدد و پراکندگی‌ در‌ جاهای مختلف، مانند آن‌ها هستند. اگر چه روشن است کـه ایـن روایت فضیلت علما را هم مـی‌رساند.[ولی ولایـت مطلقه را ثـابت نـمی‌کند]‌.

شـشم‌: روایتی است که احمد بن‌ عـلی‌ بـن ابی طالب طبرسی، در کتاب احتجاج، از امام حسن عسکری علیه‌السلام نقل می‌کند کـه ایـشان در ذیل آیه شریفه «فویل للذین یـکتبون الکتاب‌ بأیدیهم‌ ثم یـقولون هـذا من‌ عندالله‌»؛(۲) «پس وای بر کسانی کـه کـتاب [تحریف شده‌ای[ با دست‌های خود می‌نویسند، سپس می‌گویند: این از جانب خداست.» فرمودند: «ایـن آیـه در مورد گروهی از یهود است.» تـا آنـجا کـه‌ فرمود‌: «شخصی بـه امـام صادق علیه‌السلام عرض کـرد: عـوام از یهود، که کتاب را نمی‌شناختند و تنها چیزی را می‌پذیرفتند که از علمای خود می‌شنیدند! پس چرا خداوند آنـ‌ها را بـه علت‌ تقلیدشان‌ و قبولشان از‌ علمای خود، مـورد مـذمت قرار داده است؟ آیـا غـیر از ایـن است که عوام یـهود، مانند عوام ما‌، از علمای خود تقلید می‌کردند؟ تا به اینجا رسید که فرمود: پس‌ امام‌ صـادق‌ عـلیه‌السلام فرموده‌اند: میان عوام ما و عوام یـهود، از یـک جـهت فـرق اسـت و از جهت دیگر تـساوی. امـا ‌‌مساوی‌ هستند؛ زیرا که خداوند عوام ما را هم در تقلیدشان از علما، مذمت‌ می‌کند‌؛ همان‌ طور که عـوام یـهود را مـذمت کرده است.(۳) اما تفاوت میان آن دو از این‌ جـهت اسـت کـه عـوام یـهود عـلمای خود رابه دروغگوییِ صریح و خوردن حرام و رشوه‌ و تغییر احکام می‌شناختند ـ تا‌ آنجا‌ که فرمود ـ و به ناچار در دل به این نکته پی برده بودند که هر کس این کارها را انـجام دهد فاسق است و از سوی خدا و واسطه‌های بین خدا و خلق تصدیق نمی‌شود‌. به خاطر همین خداوند عوام یهود را مذمت کرده است و همچنین اگر عوام ما از علمای خود فسق آشکار و تعصب شـدید و دنـیاطلبی و حرام خواری را دیدند و از آن‌ها تقلید کردند؛ مانند‌ قوم‌ یهود خواهند بود که خداوند به علت تقلیدشان از علمای فاسق، مورد مذمت قرارداده است.

______________________________

۱٫ ابن ابی جمهور، عوالی اللآلی، ج۴، ص۷۷، ح۶۷؛ بحارالانوار، ج۲، ص۲۲، ح۶۷،(به نـقل از عـوالی اللآلی‌)؛ علامه‌ حلی، تحریر الاحکام، ج۱، ص۳؛ میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۷، ص۳۲۱، ح۲۱۴۶۸،(به نقل از تحریر الاحکام)؛ منیه المرید، شهید ثانی، ص۱۸۲

۲٫ بقره: ۷۹

۳٫ یعنی خود تقلید ضـعف و نـقص است‌، لذا‌ انسان باید تا مـی‌تواند خـودش مسائل را بفهمد و عالم و محقق شود،(مترجم).

پس هر فقیهی که صیانت نفس داشت، حافظ دین بود، مخالف میل نفسانی خود عمل کرد و پیرو‌ امر‌ مـولای‌ خـویش بود، بر عوام واجـب‌ اسـت‌ از‌ وی پیروی کنند و این شرایط تنها مشمول برخی از فقهای شیعه می‌گردد، نه همه ایشان…»(۱)

وضعیت حدیث از جهت سند

حدیثی‌ که‌ گذشت‌، از جهت سند ضعیف است ولیکن آثار راستی‌ برای‌ کسی کـه در آن تـأمل کند نمایان است.

اما از نظر دلالت: پس آنچه از واژه «تقلید» ظاهر و آشکار‌ است‌، تبعیت‌ مطلق است، نه فقط گرفتن فتوا و عمل کردن به آن‌، بلکه هر حکمی را که از فقیه صادر شود شامل مـی‌شود، هـر چند بـا عناوین ثانویه، مانند حکم‌ تحریم‌ تنباکو‌ از سوی مرحوم میرزای شیرازی ـ اعلی الله مقامه ـ و حکم حاکم در‌ مقام‌ مرافعه، اجـرای حدود، جهاد و رسیدگی به امور اطفال و غایبین را نیز در بر می‌گیرد. ولیـکن بـه‌ واسـطه‌ این‌ روایت ولایت مطلقه و دخالت در مرزها و سیاست‌ها و تنظیم امور مملکت و امثال آن‌ ثابت‌ نمی‌شود‌.

هفتم: مقبوله(۲) عـمر ‌ ‌بـن حنظله، که گفت: از امام صادق علیه‌السلام در مورد دو‌ نفر‌ از‌ شیعیان، که میان آن‌ها نـزاع در قـرض یـا میراث صورت می‌گیرد و به حاکم و یا‌ قاضی‌های‌ غیر مشروع مراجعه می‌کنند، پرسیدم که آیا ایـن کار و مراجعه آن‌ها حلال است؟! امام‌ علیه‌السلام‌ فرمود‌:

«هر کس شکایت نزد آن‌ها بـبرد؛ چه به حق و چـه بـاطل، همانا به سوی‌ طاغوت‌ شکایت برده است و آنچه را که به نفع او حکم کنند و بگیرد حرام‌ است‌، اگر‌ چه به حق باشد؛ زیرا آن را به حکم طاغوت گرفته است، در حالی که‌

______________________________

۱٫ وسائل‌ الشـیعه، ج۲۷، ص۱۳۱، ح۳۳۴۰۱، (به نقل از احتجاج)؛ احمد بن علی طبرسی‌، الاحتجاج‌، ج۲، ص۴۵۶‌،(کمی اختلاف با نقل وسائل الشیعه).

۲٫ مقبوله، حدیثی است که علما مضمون آن را پذیرفته‌ و بدون‌ توجه‌ به صحت سند و یا عدم آن، به مضمونش عـمل کـرده‌اند. طریحی، الرعایه‌، ص۱۳۰‌

خداوند امر کرده است که به طاغوت کفر ورزیده شود. خداوند ـ عزوجل ـ فرمود: «… یریدون أن یتحاکموا‌ الی‌ الطاغوت و قد أمروا أن یکفروا به…»؛ «می‌خواهند داوری میان خود را نزد‌ طاغوت‌ ببرند، بـا آن کـه فرمان یافته‌اند بدان‌ کفر‌ ورزند‌.»(۱)

گفتم: پس آن دو چه کنند؟!

فرمود: توجه‌ کنند‌ به کسی که از خود شما است؛ کسی که حدیث ما را روایت‌ می‌کند‌ و در حلال و حرام ما دقیق‌ است‌ و احکام مـا‌ را‌ مـی‌شناسد‌. پس باید به حکم او راضی‌ شوند‌؛ زیرا من او را حاکم قرار دادم. پس اگر بر اساس حکم‌ ما‌ حکم کرد و از او پذیرفته نشد‌، در این صورت حکم‌ خداوند‌ سبک شمرده شده و ما را‌ نپذیرفته‌ است و هـر کـس مـا را نپذیرد، خدا را رد کرده و این، در حـد‌ شـرک‌ بـه خدا است.(۲)

گاهی توهّم‌ پیش‌ می‌آید‌ که این روایت‌ مختص‌ به محاکمه و مخاصمه و داوری‌ است‌، ولی از فرمایش امام علیه‌السلام ؛ «فانی قد جـعلته عـلیکم حـاکماً» استفاده می‌شود که حضرت‌ «حکومت‌ مطلقه» را جعل کـرده، نـه فقط‌ «حکومت‌ در قضاوت‌» را‌ و این‌ معنا را می‌توان از‌ لفظ ماضی «جعلته» برداشت کرد، که مراد ماضی زمانی نیست؛ بلکه ماضی بـا قـطع نـظر‌ از‌ قضیه محاکمه و مخاصمه است. پس معنای‌ فرمایش‌ حضرت‌ این‌ است‌ (البـته خدا عالم‌ است‌): «همانا من او را پیش از لحاظ محاکمه و مخاصمه، حاکم قرار دادم.»

[بنابراین حاکمیت او اختصاص‌ به‌ قضاوت‌ ندارد.]

______________________________

۱٫ نـساء: ۶۰

۲٫ کـافی، ج۱، ص۶۷، ح۱۰؛ وسـائل‌ الشیعه‌، ج۲۷‌، ص۱۳۶‌، ح۳۳۴۱۶‌، نیز‌ با کمی اختلاف در کافی، ج۷، ص۴۱۲، ح۵؛ شیخ طوسی، تهذیب، ج۶، ص۲۱۸، ح۶؛ الاحتجاج، ج۲، ص۳۵۵

ولی بـه نـظر می‌رسد این روایت، ولایت مطلقه‌ای را که برای امام علیه‌السلام است، برای‌ علما ثابت نمی‌کند، بنابراین، اجـرای حـدود، و جـهاد با کفار، مملکت داری و سیاست ورزی برای فقیه دارای اشکال است.

هشتم: ظاهراً جهاد در زمـان غـیبت بـرای فقیه جامع الشرائط جایز است‌، با‌ این که جهاد از مختصات امام علیه‌السلام می‌باشد، چـه رسـد بـه مراتب پایین‌تر که برای قضات هم جایز است مثل امور حسبیه و غیر آن.[پس جواز جـهاد، خـود دلیل‌ است‌ بر این که فقیه جامع الشرائط ولایت مطلقه دارد.]

روایت ابوحمزه ثـمالی بـر جـواز جهاد دلالت می‌کند که گفت: مردی به امام زین‌ العابدین‌ علیه‌السلام عرض کرد: به حـج‌ آمـده‌ای‌ و جهاد را ترک کرده‌ای؟! حج را بر خود آسان‌تر از جهاد یافتی که آن را ترک کردی؟ در حالی که خـداوند مـی‌فرماید: «ان الله اشـتری من‌ المؤمنین‌ انفسهم و أموالهم بأن لهم‌ الجنه‌ یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعداً علیه حـقاً فـی التوراه و الانجیل و القرآن»؛ «در حقیقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به [بهای [بهشت خـریده اسـت؛ هـمان کسانی که در‌ راه‌ خدا می‌جنگند؛ و می‌کشند و کشته می‌شوند. [این] به عنوان وعده حقی است بـرعهده او، در تـورات، انـجیل و قرآن.»(۱)

امام زین العابدین علیه‌السلام در پاسخ فرمودند: «ادامه آیه را هم بخوان» او‌ خـواند‌: «التـائبون العابدون‌ الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله»؛ «[آن مؤمنان،] همان توبه کـنندگان‌، پرسـتندگان، سپاسگزاران، روزه‌داران، رکوع کنندگان، سجده کنندگان، وادارندگان به کارهای پسندیده‌، بازدارندگان‌ از‌ کـارهای نـاپسند و پاسداران مقررات خدایند.»(۲)

______________________________

۱٫ توبه: ۱۱۱

۲٫ توبه: ۱۱۲

امام زیـن العـابدین عـلیه‌السلام فرمود: «اگر چنین افرادی ‌‌ظاهر‌ شدند و جـهاد کـردند ما هیچ چیزی را بر جهاد ترجیح نمی‌دهیم.»(۱)

همچنین از‌ برخی‌ روایات‌ درباره نشانه‌های ظـهور، مـدح و ستایش «یمانی» و تشویق به یـاری وی و قـیام در رکابش، اسـتفاده مـی‌شود‌ کـه دلیل آن رسیدن به هدایت است و نـیز سـتایش «نفس زکیه» که پیش‌ از ظهور امام زمان‌(عج‌) کشته می‌شود.

روایاتی هـم کـه زیدبن‌علی علیه‌السلام را می‌ستاید، بر جواز جـهاد دلالت می‌کند؛ مانند روایتی کـه ابـی عُبْدون از امام رضا علیه‌السلام نـقل مـی‌کند که حضرت(در حدیثی) به مأمون‌ فرمود: برادرم زید را با زیدبن‌علی مقایسه نکن. او عـالمی از عـالمان آل محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بود و برای خـدا غـضب کـرد و با دشمنان خـدا جـنگید تا در راه خدا شهید شـد و هـمانا‌ پدرم‌ موسی بن جعفر علیهماالسلام حدیث کرد مرا که شنیده بود از پدرش جعفربن محمد عـلیهماالسلام کـه فرمود: «خدا عمویم زید را رحمت کـند. هـمانا او دعوت کـرد مـردم را بـه‌ آنچه‌ که مورد رضـایت آل محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بود و اگر پیروز می‌شد، به آن‌چه که دعوت کرده بود، وفا می‌کرد، بـا مـن در مورد قیامش مشورت کرد. پس به او گـفتم‌: اگـر‌ مـایلی کـشته شـوی و به دار کُناسه کـوفه آویـخته گردی، قیام کن» (تا آنجا که گفت:) امام رضا علیه‌السلام فرمود: «زیدبن علی علیهماالسلام آنچه را کـه حـقش نـبود ادعا نکرد‌. او‌ از‌ خدا می‌ترسید و می‌گفت شما را‌ دعـوت‌ مـی‌کنم‌ بـه آنـچه کـه مـورد رضایت آل محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله است.»(۲)

و همچنین در روایتی صحیح، که بر جایز بودن جهاد دلالت دارد، از‌ عیص‌ نقل‌ شده که گفت: از امام صادق علیه‌السلام شنیدم‌ که‌ می‌فرمود: «بر شما باد بـه پرهیزگاری از خدای یکتایی که شریکی برای او نیست و

______________________________

۱٫ تهذیب، ج۶، ص۱۳۴، ح۱؛ وسائل الشیعه، ج۱۵‌، ص۴۸‌، ح۱۹۹۵۹‌، با اندکی تفاوت.

۲٫ عیون اخبار الرضا علیه‌السلام ، ج۱، ص۲۴۸، ح۱؛ وسائل الشیعه‌، ج۱۵، ص۵۳، ح۱۹۹۷۴

مراقب خویشتن باشید، به خدا سوگند هر کس گوسفندانی داشته بـاشد و بـر آن‌ها چوپانی قرار‌ دهد‌ اگر‌ فردی را بیابد که به حال

گوسفندان آگاهتر از آن چوپان‌ باشد‌، چوپان را اخراج می‌کند و آن فرد آگاه‌تر را می‌آورد. به خدا قسم اگر برای یکی از‌ شما‌ دو‌ روح باشد کـه بـا یکی بجنگد و تجربه پیدا کند، سپس با جان‌ دیگر‌، که‌ برایش باقی مانده، براساس تجربه خویش عمل خواهد کرد ولیکن یک جان بـیشتر نـدارد‌، زمانی‌ که‌ از بین رفت دیـگر بـازگشتی برای او نیست. پس شما سزاوارتر هستید بر این‌ که‌ راه خویش را برگزینید. اگر از جانب ما فردی به سوی شما آمد‌، بنگرید‌ که‌ برای چه و به چـه چـیزی قیام می‌کنید و نگویید کـه چـون زید قیام کرد [پس‌ ما‌ هم قیام می‌کنیم]. زید عالم و راستگو بود و شما را به خویش فرا نخواند‌، بلکه‌ شما‌ را به آنچه مورد رضایت آل محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله است دعوت کرد و اگر پیـروز مـی‌شد به‌ آنچه‌ که شما را به آن دعوت کرده بود وفا می‌کرد؛ همانا او‌ علیه‌ حکومتی‌ فراگیر قیام کرد تا آن را در هم شکند.»(۱)

از این دو حدیث چنین برداشت‌ می‌شود‌ که‌ اگر عالمی مردم را به سـوی ائمـه علیهم‌السلام دعـوت کند، قیامش با‌ شمشیر‌ جایز است، مانند زیدبن علی علیه‌السلام . پس نهی از قیام و خروج، به خاطر فقدان فـردی است‌ که‌ شرایط را دارا باشد؛ زیرا که قیام کننده یا عالم نـیست و یـا‌ عـدالت‌ ندارد و یا این که مردم را به‌ سوی‌ خویش‌ می‌خواند و ادعای ریاست می‌کند. پس امام علیه‌السلام‌ مانند‌ صاحب گـوسفندان ‌ ‌اسـت؛ اگر چوپانی را بیابد که آگاه‌تر به حفظ گوسفندانش باشد‌، او‌ را منصوب می‌کند و اگر بـر‌ آنـ‌ گـوسفندان چوپانی‌ باشد‌ که‌ دیگری از او آگاه‌تر است او‌ را‌ عزل می‌کند و آگاه‌تر را می‌گمارد.

در نتیجه، عدم انتصاب فردی بـرای پاسداری‌ از‌ مردم توسط امام و حتی نهی ائمه‌ علیهم‌السلام از خروج قبل‌ از‌ قیام قائم عـلیه‌السلام ، همان طور‌ که‌ در روایـات پر تـعداد و متواتر آمده، به دلیل آن است که فرد دارای‌ تمام‌ شرایط سرپرستی را نیافته‌اند و گرنه‌ با‌ فرض‌ وجود شرایط، مانعی‌ در‌ برابر قیام با شمشیر‌ نیست‌. چنانکه واضح است. روایات نهی کننده از قیام قـبل از قیام قائم علیه‌السلام نیز‌ بر‌ این معنا صراحت دارند.

______________________________

۱٫ کافی، ج۸، ص۲۶۴‌، ح۳۸۱‌؛ وسائل الشیعه‌، ج۱۵‌، ص۵۰‌، ح۱۹۹۶۴

مثل روایتی که‌ عبدالکریم بن عتبه هاشمی نقل کرده و گفته است: زمانی که ولید تازه کشته شده بود‌، نـزد‌ امـام صادق علیه‌السلام در مکه نشسته‌ بودم‌ که‌ گروهی‌ از‌ معتزله، که در‌ جمع‌ آنها عمروبن عبید و واصل بن عطا و حفص بن سالم، آزاد شده ابن هبیره و افرادی دیگر از‌ رؤسای‌ آن‌ها‌ بر امام علیه‌السلام وارد شـدند. (تـا آنجا‌ که‌ می‌گوید‌:) ایشان‌ امر‌ خود‌ را به عمروبن عبید واگذار کردند. پس او سخن گفتن و بیان موقعیت را به نهایت رساند (و در این سخن اصرار به این داشتند که از امام علیه‌السلام‌ اذن جهاد بـرای یـاری محمد بن عبدالله بن حسن بگیرند و دور او جمع شوند). (تا آنجا که می‌گوید:) سپس امام علیه‌السلام به عمروبن عبید رو کرده، فرمود: ای عمرو تقوای‌ الهی‌ پیشه کن. ای جماعت، تقوای الهی پیـشه کـنید. هـمانا پدرم که از بهترین اهل زمین و آگـاه‌ترین آنـ‌ها بـه کتاب خدا و سنت پیامبر بود، برایم حدیث کرد از پیامبر خدا‌ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌ : «کسی که مردم را با شمشیرش بزند و آنان را به سوی خـویش دعـوت کـند، در حالی که در بین مسلمانان از او آگاه‌تر‌ باشد‌. پس آن شخص گـمراه اسـت‌ و دیگران‌ را به سختی می‌اندازد.»(۱)

حدیث یاد شده صریح است در این که منع از قیام به همراهی محمد بن عبدالله بـن حـسن بـه خاطر‌ این‌ بوده است که او‌ مردم‌ را به سوی خویش مـی‌خواند، نه به سوی امام علیه‌السلام ، که آگاه‌تر از وی بود.

نهم: از مواردی که دلالت دارد بر ولایت فقیهی که توانا بر اجـرای حـدود و حـفظ‌ اموال‌ اطفال و غایبان و فراتر از این، قادر به جهاد در راه خدا و آگاه بـه سـیاست و حفظ مملکت باشد و توانایی قضاوت و حل اختلافات و نیز اموری از این دست که شأن امام علیه‌السلام‌ و حـتی‌ حـکام و مـنصوبین‌ از سوی امام علیه‌السلام است را داشته باشد، که این مطلب با توجه بـه ایـن دو مـورد‌، روشن می‌شود:

۱٫ پیروی از افراد برتر از خود، بر هر کسی‌، در‌ هر‌ صنفی لازم است. پس هر کـس در هـر امـری از امور که ذکر شد، از دیگری آگاه‌تر ‌‌باشد‌، به نظر عقل و شرع و بلکه از نظر عـرف بـر غیر خود مقدم است‌. در‌ این‌ باره می‌توان به کلام خدای متعال اشاره کـرد کـه مـی‌فرماید:

______________________________

۱٫ کافی، ج۵، ص۲۳، ج۱؛ تهذیب، ج۶، ص۱۴۸، ح۷؛ وسائل‌ الشیعه، ج۱۵، ص۴۱، ح۱۹۹۵۰

«الرجال قوامون علی‌النساء بما فضل‌اللّه بعضهم علی بعض»؛ «مردان‌، سـرپرست زنـان‌اند، به دلیل‌ آن‌که‌ خدا برخی از ایشان را بر برخی برتری داده است.»(۱)

این آیه دلالت مـی‌کند بـر ایـن که هر برتری، بر پایین‌تر از خود سرپرستی دارد. آیه شریفه هر چند که در‌ مورد قیمومت مـردان بـر زنان است، اما از عمومیت دلیل «بما فضل الله» استفاده می‌شود: هر کس کـه خـدای تـعالی به او برتری عطا کرد، بر پایین‌تر از خود قیّم است‌.

بنابراین‌، هر کس که قادر و آگـاه بـه یـکی از امور یاد شده باشد، در آن امر بر دیگران مقدم است و در صورتی که عـالم و تـوانا به همه شؤون باشد، می‌تواند بر‌ همه‌ شؤون، ولایت داشته

باشد و اگر تنها در برخی زمینه‌ها خـبره بـاشد، فقط در همان زمینه‌ها می‌توان از وی پیروی کرد و در زمینه‌هایی که خبره نیست نباید اطـاعتش کـرد.

۲ ـ پیشوا‌ و رهبر‌ باید فقیه و عالم به احـکام شـرع بـاشد؛ یعنی برای هیچ کس جایز نیست در امـور مـردم دخالت کند، مگر زمانی که مجتهد و فقیه باشد، از آنجا که خداوند متعال‌می‌فرماید‌:

«أفـمن‌ یـهدی‌ الی الحق أحق أن یتبع‌ أمن‌ لا‌ یـهدی الا أن یـهدی»؛ «پس، آیا کـسی کـه بـه سوی حق رهبری می‌کند سزاوارتر اسـت مـورد پیروی قرار گیرد یا کسی‌ که‌ راه‌ نمی‌یابد مگر آن که هدایت شود؟»(۲)

هـمچنین ایـن آیه‌ دلالت‌ بر این امر دارد کـه رهبر باید هدایت کـننده بـه سوی حق باشد و این هـدف بـدون علم محقق نمی‌شود‌ و او‌ مقدم‌ است بر هر آن که نیازمند هدایت باشد. همچنین از‌ آیـه اسـتفاده می‌شود جایز نیست که جـلودار، خـود از مـجتهدی تقلید کند؛ زیـرا در ایـن صورت از مصادیق‌ کسانی‌ خـواهد‌ بـود که راه نمی‌یابند مگر آن‌که هدایت شوند.

با درک این‌ مطلب‌، روشن می‌شود که فقیه در هـمه یـا برخی از امور مذکور، که توانایی آن را داشـته‌ بـاشد‌، ولایت‌ دارد. روا نـیست گـفته شـود: که فقیه هم از مـصادیق کسانی است‌ که‌ راه‌ نمی‌یابد مگر آن که هدایت شود و هدایت کننده او همانا امام علیه‌السلام اسـت؛ چـون‌ در‌ پاسخ‌ می‌توان گفت: درست است کـه امـام مـعصوم عـلیه‌السلام نـسبت به پیامبر صـلی‌الله‌علیه‌و‌آله هـدایت شونده‌ است‌ و نسبت به فقها هدایت کننده، ولی فقها، اگر نسبت به امام علیه‌السلام هدایت‌ شونده‌اند‌، نـسبت‌ بـه

______________________________

۱٫ نـساء: ۳۴

۲٫ یونس: ۳۵

مقلدین خود هدایت کننده‌اند. از این رو، از آیـه‌ شـریفه‌ مـی‌توان دریـافت کـه بـی‌تردید هدایت کننده به حق در هر طبقه و رتبه‌ای، بر‌ هدایت‌ شونده‌ مقدم است.

سخن خداوند متعال تأییدی است بر گفته‌های ما که می‌فرماید: «نرفع درجات من‌ نشاء‌ و فـوق کل ذی علم علیم»؛ «درجات کسانی را که بخواهیم بالا می‌بریم‌ و بالاتر‌ هر‌ صاحب دانشی دانشوری است.»(۱) و نیز می‌فرماید: «یرفع الله الذین أمنوا منکم والذین أوتوا العلم درجات‌»؛ «خداوند‌ [رتبه]‌ کسانی از شما را کـه گـرویده و کسانی را که دانشمند هستند [بر‌ حسب‌ [درجات، بلند گرداند.»(۲)

نتیجه بحث
با توجه به دلایل مطرح شده، می‌توان نتیجه گرفت برای هر‌ یک‌ از فقها جایز است، در هر چه کـه مـتمکن از انجام آن‌ هستند‌ و هر شأنی از آن شؤون را دارند‌، اقدام‌ نموده‌ و دخالت کنند. برخی از آن‌ها تنها برای‌ نشر‌ احکام حلال و حرام آمادگی دارند. برخی در گـسترش اصـول دین توانمند هستند. برخی‌ دیـگر‌ تـنها می‌توانند قضاوت میان مردم‌ را‌ بر عهده‌ گیرند‌. برخی‌ برای اجرای حدود توانایی دارند و کارآیی‌ گروهی‌ در حفظ اموال افراد غایب و اطفال است؛ چون طبیعت افـراد بـا هم‌ متفاوت‌ است، لذا هـر فـقیهی به گونه‌ای‌ که می‌تواند به دین‌ خدمت‌ کند، موظف به خدمت است‌؛ مثلاً‌ کسی که ترسو باشد صلاحیت برای جهاد ندارد.

البته بر تمام فقها واجب‌ است‌ که متحد بـاشند و هـر یک‌ به‌ آنچه‌ که توانایی دارند‌ بپردازند‌؛ چرا که صلح امام‌ حسن‌ علیه‌السلام با معاویه خبیث نیز همانند قیام برادرش حسین علیه‌السلام بجا و نیکو بود، بی‌آن‌که‌ میانشان‌ فرقی باشد، کـه ایـشان سبط پیـامبر‌ خدا‌ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و سرور‌ جوانان‌ اهل‌ بهشت بودند.

______________________________

۱٫ یوسف: ۷۶‌

۲٫ مجادله:۱۱

بنابر آنچه گذشت، می‌توان گفت: سخن در باب ولایـت فقیه مراتبی دارد که‌ بالاترین‌ آن‌ها، به عهده گرفتن اموری است‌ کـه‌ از‌ ویـژگی‌های‌ والیـ‌ و فرمانروا می‌باشد؛ مانند‌ آماده‌ کردن لشگریان، تدبیر حکومت، سیاست، حفظ مملکت، جمع‌آوری وجوهات واجب و مستحب، دریافت مـالیات، ‌ ‌دادن حـقوق صاحبان‌ حق‌، نصب‌ و عزل قضات، اجرای احکام شرعی، جهاد درراه‌ خدا‌، دفاع‌ در‌ بـرابر‌ دشـمنان‌ و بـرپایی حدود است.

در زمان غیبت چنین جایگاهی را برای فقیه می‌توان از دلیل هشتم برداشت کرد، که امـام علیه‌السلام در روایت ابوحمزه ثمالی‌فرمود:

«زمانی که چنین‌ افراد صالحی یافت شوند، ما چـیزی را بر جهاد برتری نـمی‌دهیم» و هـمچنین امام علیه‌السلام یمانی را مدح می‌کند با این که جهاد او در عصر غیبت است و همین طور نفس‌ زکیه‌ و زید بن علی علیه‌السلام مدح می‌کند و در روایت صحیح عیص می‌فرماید: «همانا زید عالمی صداقت پیـشه بود و شما را به سوی خویش نخواند و شما را به فردی از آل‌ محمد‌ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله که پسندیده و مقبول باشد، دعوت کرد.» فرمایش امام علیه‌السلام در صدر روایت صحیحی که فرمود: «به خدا سوگند هر کس کـه بـرای‌ او‌ گوسفندانی باشد و بر آن‌ها چوپانی‌ قرار‌ دهد، اگر فردی را بیابد که آگاه‌تر به چراندن گوسفندانش از آن چوپان باشد، چوپان را اخراج می‌کند و آن فرد آگاه‌تر را می‌آورد.» چنانکه‌ شرح‌ آن گذشت.

از این‌ روایت‌ می‌توان فـهمید کـه هر کس در اداره امور مسلمین آگاه‌تر است، در صورت دارا بودن شرط فقاهت، بر غیر خود مقدم است؛ همچنان که این مطلب از دلیل نهم نیز‌ برداشت‌ می‌شود.

نکته دیگری نیز می‌توان از دلیـل دریـافت کرد و آن این است: فقیهی که توان سرپرستی امور مسلمین را داشته باشد بر دیگران مقدم است، بلکه فراتر از آن، تقدّم‌ او‌ واجب کفایی‌ است.

ناگفته پیداست وقتی این مرتبه اعلی برای فـقیه ثـابت شـد، به طریق اولی دیگر مراتب نـیز‌

بـرای او ثـابت می‌شود. بنابراین، بر فقیه جایز است که قضاوت‌، حلّ‌ اختلاف‌ و اجرای حدود را عهده دار شود، بلکه تقلید از او در فتواهایش، ولو این که به عـناوین ‌‌ثـانویه‌ صـادره از ائمه علیهم‌السلام باشد جایز است. و همچنین جایز اسـت کـه او مالیات‌ شرعی‌ را‌ دریافت کند و میان لشگریان و دیگر مصالح مسلمین و فقرا و طلاب علوم دینی و ساخت و تعمیر مساجد و دیگر‌ امور عـام‌المنفعه خـرج کـند و نیز می‌تواند در اموال ایتام و مجانین و غایبان تصرف نماید‌ و سهم امـام علیه‌السلام را‌ در‌ جایی که مورد رضایت امام علیه‌السلام است هزینه کند و کسی را به سرپرستی مسلمانان بگمارد و می‌تواند به رؤیـت هـلال حـکم دهد و باید مورد قبول قرار گیرد تا روزه اول رمضان و افطار‌ اول شوال واجـب شـود.

دلیل این مطالب، بخش‌هایی از روایات بود که ذکر شد. برخی از آن‌ها مخصوص والی و برخی دیگر مخصوص قـاضی و مـرجع تـقلید بود و اگر با دلیل هشتم و نهم‌، منصب‌ اعلای ولایت برای فقیه ثـابت شـد، بـدیهی است که منصب قضاوت و فتوا هم ثابت می‌شود؛ زیرا منصب ولایت در مرتبه‌ای بالاتر از مـنصب قـضاوت و تـقلید است. البته ولایت فقیه تنها‌ شامل‌ مواردی است که توانایی انجام آن را داشته باشد، نـه امـور دیگر. برای مثال، اگر قادر به اقامه حدود نباشد و یا نتواند لشگری بـرای جـهاد فـراهم آورد، در این‌ دو‌ امر ولایت نخواهد داشت.

گاهی برای اثبات ولایت مطلقه، به دلیل اول استدلال مـی‌شود کـه با چشم پوشی از مشکل سندی، استدلال به آن اشکالی ندارد؛ زیرا که آثار‌ صـدق‌ و درسـتی‌ از آن نـمایان است.

دلیل‌ دوم‌ نیز‌ بر ولایت مطلقه دلالت دارد و همین طور دلیل ششم؛ زیرا مراد از تقلید از فـقها، تـنها گرفتن فتوا نیست بلکه مراد‌، پیروی‌ کردن‌ از آن‌ها در همه امور است کـه بـر‌ مـی‌گردد‌ به والیان و قضات. اما در مورد ضعف سندِ روایات یاد شده، اگر ضعف را بپذیریم، عمل اصـحاب و اعـتماد ایـشان‌ به‌ آن‌ دلایل، ضعف را جبران می‌کند. همچنین گاهی استدلال می‌شود به‌ دلیـل هـفتم، آن‌جا که امام علیه‌السلام فرمود: «من او را حاکم قرار دادم» ـ که شرح آن گذشت ـ اگر‌ گفته‌ شود‌: محتمل اسـت کـه از لفظ حاکم، قاضی برداشت شود نه حکومت‌ و سرپرستی‌، چنانکه در روایت ابی خـدیجه آمـده، که فرمود: «فانی قد جعلته

[علیکم] قـاضیاً»(۱)] در پاسـخ بـاید‌ گفت]‌: در‌ موارد بسیاری، لفظ «قاضی» نیز در مـعنای «حـاکم» به کار می‌رود.

______________________________

۱٫ کافی‌، ج۷، ص۴۱۲‌، ح۴؛ تهذیب‌، ج۶، ص۲۱۹، ح۸؛ همان، ص۳۰۳، ح۵۳؛ وسائل الشیعه، ج۲۷، ص۱۳، ح۳۳۰۸۳؛ همان، ص۱۳۹، ح۳۳۴۲۱، با اختلاف‌ اندک‌.

منبع: مجله حکومت اسلامی  بهار ۱۳۸۶ – شماره ۴۳

مطالب مرتبط