صفحه اصلی » مقالات » ولایت فقیه » ضرورت حکومت یا ولایت فقها در عصر غیبت
منتشر شده در ۱۰ اسفند ۱۳۹۳ | دسته : ولایت فقیه

ضرورت حکومت یا ولایت فقها در عصر غیبت

نویسنده:آیه الله لطف الله صافی گلپایگانی   مترجم:سید حسن اسلامی

‌‌‌دلایـل‌ عقلی و نقلی, گواه نیاز جامعهء بشری به حکومتی است که امورش را راه‌ بـرد‌; کـیانش‌ را حـفظ کند آن را از عوامل فساد و زوال باز دارد در جهت مصالح آن‌ برنامه ریزی کند زورمند را از تجاوز به حقوق نـاتوان نگه دارد, ستمگران‌ را از آن دور‌ کند‌ عدالت را در آن حاکم و راه ها را ایمن و همگان را در برابر قانون یکسان سازد.

بـی گمان برای انسان, حـالتی رنـج بارتر از هرج و مرج نیست و دین اسلام, که کامل‌ ترین ادیان و دارای پیشرفته ترین قوانین و سازمان ها است, هیچ یک از امور

معنوی یا مادی زندگانی انسان را رهانکرده است و برای هر مسئله ای حکمی مـعین ساخته است.مهم ترین‌ مسئلهء‌ زندگی اجتماعی, ضرورت وجود حکومت است که اجرای بسیاری از احکام اسلام بدان وابسته است. لذا این شریعت مبین بدان اهتمامی خاص داشته و برای پیامبر اکرم(ص) ولایت مـطلق قـائل شده‌ است‌:

((النبی اولی بالمومنین من انفسهم۱ پیامبر به مومنان از جان های خودشان سزاوارتراست.))

طبق این ولایت, حکومت عدل اسلامی به رهبری صاحب مقام رسالت و نبوت(ص) برپاگشت, سپس خداوند دین‌ خـود‌ را بـا ولایت امیرالمومنین و فرزندان پاکش, امامان دوازده گانه(ع), کامل نمود و بر ولایت, به ویژه ولایت امیرالمومنین(ع), تاکید کرد و آن را قرین ولایت خدا و رسول قرارداد:

((انما ولیکم الله‌ و رسوله‌ والذین‌ آمنواالذین یقیمون الصـلاه و یـوتون الزکاه‌ و هم‌ راکــعون‌۲ جز این نیست که ولی شما خدا است و رسـول او و مومنان که نمازمی خوانند و در حال رکوع انفاق می کنند.))

هم‌ چنین‌ به‌ رسول خود فرمان داد تا آن را در‌ روز‌ غدیرخم و در بــرابر انـــبوه مـسلمانان اعلام کند:

((یا ایهاالرسول بــلغ مـاانزل الـیــک من ربک فان لم تفعل فمابلغت رسالته‌ والـله‌ یعصمک‌ من الناس ان الله لایهدیالـقوم الـکافرین۳ ای رسول, آن چه‌ رااز پروردگارت بر تو نــازل شده است, بـه مـردم بـرسان,که اگر چنین نکنی, امر رسالت را ادا‌ نکرده‌ ایـ‌ و خـداوند تو را از مردم حفظ می کند. خداوند مردم کافر‌ را‌ هدایت نمی کند.))

هم چنین هنگامی که با ابلاغ ولایت امـیرالمومنین از سـوی رسـول خدا (ص) دین‌ کامل‌ گشت‌, خداوند متعال فرمود:

((الیوم اکملت لکـم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم‌ الاسلام‌ دینا‌ ۴ امروز دین شما را کامل کـردم و نعــمت خود را بر شما تـمام کـردم و اسـلام‌ را‌ دین‌ شما پسندیدم.))

نص بر امامت و حکومت امامان دوازده گانـه
نصوص مـتواتری از رسـول خدا‌(ص) نقل‌ شده است که بر امامت و حکومت و ولایت امامان دوازده گانه از فرزندان حضرت‌ ختمی‌ مرتبت‌ (ص) تـصریح مـی کـند. این احادیث که مضمون آنها امامت دوازده تن از خاندان پیامبر‌ و فرزندان‌ فاطمه (ع) اسـت و بـه وسـیلهء محدثان بزرگ شیعه و سنی نقل شده و در صحاح, مسانید‌ و سنن‌ آنان‌ آمده است, تنها بـر مـذهب امـامیه که معتقد به امامت دوازده تن از عترت پیامبر‌ اکرم‌ (ص) هستند منطبق است.

علاوه بر ایـن روایـات, خداوند پیروی از آنان را‌ بر‌ مومنان‌ واجب دانسته است:

((یا ایهاالـذین آمـنوا اطیـعواالله و اطـیعوا الرسـول واولی الامـرمنکم ۵ ای کسانی که ایمان‌ آورده‌ اید‌, از خدا و رسول و اولی الامر خود اطاعت کنیـد.))

بدین ترتیب اطـاعت از‌ آنـان‌ هم سنگ اطاعت از پیامبر (ص) معرفی شده است و این خصوصیت تنها دربارهء کسانی قـابل تـصور اسـت‌ که‌ چون پیامبر (ص) معصوم باشند یعنی تنها مصداق اولی الامر, همان گونه که‌ امامیه‌ معتقدند, امـامان مـعصوم هستند. بنابراین اولی الامر‌ را‌ جز‌ به امامان معصوم ـ هر که و با هر‌ مـقامی‌ بـاشد حـتی فقیه ـ نمی توان تفسیر کرد.

این است مقتضای بنیاد و حکومت خداوند‌ متعال‌ و معنای اسمای حـسنای او و حـاکمیت‌ تـوحیدی‌ اش. پس‌ کسی‌ را‌ بر دیگری سلطه ای و حکومتی نیست‌, مگر‌ آن که خداوند بدو چـنین مـنزلتی بخشیده باشد. لذا حاکم, آمر و ناهی‌, سلطان‌ و قاضی, خدا است و همهء این شئون‌ از لطف, رحمانیت, رحیمیت‌, عـدل‌, حـکمت و علم او سرچشمه می‌ گیرد‌, که او است رحمان, رحیم, لطیف, عادل, حکیم, عـالم و عـلیم.

مرحوم علامهء حلی‌, دلایلی‌ بر لزوم جعل حـکومت از‌ سـوی‌ خـدا‌ و نصب امام برای‌ آنان‌ آورده و آنها را به‌ هـزار‌ دلیـل رسانده است. پس هر حکومتی که مشروعیتش از حکومت الهی کسب نشده باشد‌, باطل‌ و نـاسره اسـت.

بنابراین بر همهء مکلفان‌ واجـب‌ اسـت که‌ از‌ حـکومت‌ الهـی کـه در هر‌ زمان و مکان در وجود امام مـعصوم جـلوه گر است اطاعت کنند. مولای ما امیرالمومنین (ع) می‌ فرماید‌:

((اللهم بلی, لاتـخلوا الارض مـن قـائم‌ للـه‌ بحجه‌ امـا‌ ظاهرا‌ مـشهورا او خائفا‌ مغمـورا‌ لئلا تبطل حـجج الله و بـیناته ۶ البته هرگز زمین از حجت خـدا کـه گاه آشکار و شناخته و گاه‌ نهان‌ است‌, تهی نمی ماند, تا حجت ها و دلایـل‌ خـدا‌ تباه‌ نشــود‌.))

ضرورت‌ ولایت‌ و حـکومت فـقها در زمـان غیبت

بی شـک نـیاز مردم به حکومتی کـه ادارهـء امورشان را به عهده بگیرد, همیشگی و همه جایی است و اختصاص به زمان و مکان خاصی‌ نـدارد و در ایـن جهت میان عصر حضور امام بـا عـصر غیبت تـفاوتی نـیست و هـمان گونه که مردمان روزگـار معصومان, در شهرهایی که ائمه حضور نداشتند, از طریق وکلا و سفرای آنان‌ با‌ ایشان در ارتباط بودند, در روزگـار غـیبت نیز مردم نیازمند کسی هستند کـه از طـریق امـام و بـه نـیابت از ایشان عهده دار امـورشان گـردد. بنابراین همان گونه که خداوند‌ با‌ نصب امام, حجت را بر خلق تمام کرد, بر امام نـیز, کـه از رسـول خداوند ولایت بر مومنین دارد و امام خلق بـه شـمار‌ مـی‌ رود, واجـب اسـت کـه در‌ عصر‌ غیبت خود, کسی را برای تامین مصالح آنان تعیین کند و اجازه ندهد که مصالحشان در معرض تباهی و امورشان در آستانهء نابودی قرار گیرد.

از‌ این‌ رو حضرت ولی عصر‌ ـ ارواحناله‌ الفداء ـ در عـصر غیبت صغرا یا قصرای خود, برخی از بزرگان شیعه را از جمله نواب اربعه ـ رضوان الله تعالی علیهم ـ که نزد همگان به نیابت و سفارت خاص نامور بودند‌, به‌ نیابت خود برگزید.

 

دلیل ولایت و حـکومت فـقها در عصرغیبت
پس در عصر غیبت کبرا یا طولی, که به فرمودهء رسول خدا(ص) زمانش طولانی است, به طریق اولی امام باید مصالح‌ شیعیان‌ خود را‌ رعایت کند و هر آن چه را که مایهء تباهی کـارشان مـی شود,

از آنان دور کند و این‌ کار از طریق نصب سرپرست امورشان که حافظ شئون سیاسی – اجتماعی‌ آنان‌ و قوانین‌ دین و دنیایشان باشد, ممکن است.

به اجـماع و اتـفاق امت, این سرپرستی که نـیابت عـامه نام دارد, تنها ‌‌از‌ آن فقهای عادل است. بنابراین فقها, صلاحیت دخالت در امور مسلمانان را طبق‌ آن‌ چه‌ مصلحت اقتضا می کند دارند و هر تصمیمی که در مورد مـسائل مـسلمانان و ادارهء آنان بگیرند‌ و قـانونی کـه تشریع کنند, و هر حکومتی که تحت نظر آنان و با صلاح دید‌ آنان شکل بگیرد, ناشی‌ از‌ ولایت امام(ع) و تحت مسئولیت ایشان خواهدبود. لذا احیای سنت, دفع بدعت, حفظ شریعت و سرپرستی امت بـه عـهدهء آنان است. پس رهبری, زیبنده شان است و آنان جانشینان امام و قائم مقام او در‌ شئون حکومتی و امینان او بر حلال و حرام هستند. اگر چنین نبود, دین مندرس و آثار شریعت مبین تباه می شد.هـر کـس نیک تـامل کند, در می یابد که اشراف فقها بر‌ امور‌, به اضافهء جایگاه معنوی و موقعیت روحانی آنان در دل ها, قـویترین سبب بقای تشیع و حفظ آثار معصومان (ع) تا روزگار ما بوده اسـت.

ایـن ولایـت که برخی شئون آن چنین است‌, همان‌ حکومت مشروع حقی است که از روزگار خاتم انبیا(ص) هرگز منقطع نـشده ‌ ‌و تـا زمانی که تکلیف باقی است, هم چنان استمرار خواهد داشت و در تحقق این حـکومت, مـیان آنـ‌ که‌ ولی امر در هر آن چه خداوند در حوزهء حکومتش, یعنی دنیا و مافیها قرار داده کاملا مبسوط الید بـاشد و یا تنها در بخشی از آن اختیار داشته باشد و یا‌ هیچ‌ اختیاری‌ نداشته باشد و یا آن کـه‌ در‌ برابر‌ دیدگان حاضر و یـا از چـشم ها غایب باشد, تفاوتی وجود ندارد.

پس حکومت مشروع, با این اعتبار شکل می گیرد و منعقد‌ می‌ شود‌ و فقهای عادل در عصر غیبت حاکمان شرع و سرپرستان‌ امور‌ به شمار می روند و این اسـت معنای گفتار امام(ع) در توقیع شریف که:

پس آنان حجت من برشمایند و من‌ حجت‌ خدا‌ هستم.

این, همان حکومت مشروعی است که

بر مکلفان واجب‌ است که از آن اطاعت کنند و زیر بیرق آن گردآیند, گـرچه در سـرزمین دیگری جز دارالاسلام به سر‌ می‌ برند‌. پس مومنان اگر چه در دارالکفر باشند و یا آن که سرزمین‌ مسلمانان‌ تحت سلطهء نامشروعی باشد, بر آنان واجب است که از این حکومت مشروع که امـام آنـ‌ را‌ در‌ عصر غیبت به دست فقها سپرده است, تبعیت کنند.

ناگفته نماند که‌ طبق‌ این‌ مبنا ولایت فقها در عصر غیبت, مانند ولایت حکام و نواب منصوب از سوی شخص‌ امام‌ در‌ عصر حـضور اسـت و احکام سلطانی که از سوی حاکمان شرعی صادر می شود, واجب‌ است‌ برای اجرای احکام شرعی و ترجیح برخی بر برخی دیگر به هنگام تزاحم, حقوق‌ و احکامی‌ باشد‌. پس با استناد بـه ایـن احـکام نمی توان از احکام شرعی مـطلقا دسـت کـشید‌, بلکه‌ با آن می توان از حکم مهم برای دست یافتن به حکم مهم‌ تر‌ طبق‌ تشخیص حاکم به لزوم ترک حق یا جـهتی بـرای حـفظ حق یا جهتی مهم تر‌, دست‌ کشید.

در هـر حـال, سخن دربارهء احکام سلطانی نیست, بلکه بحث در‌ مناصب‌ ولایی‌ است که فقیه از آن برای صدور احکام سلطانی, کسب صلاحیت مـی کـند.

هـم چنین‌ ناگفته‌ نماند‌ که برای اثبات ولایت فقها در عصر غـیبت به پاره ای احادیث‌ استناد‌ شده که در کتاب القضای جوامع روایی گردآمده است و مرحوم فاضل نراقی برخی از آنها را‌ در‌ عائدهء پنـجاه و چـهارم ((عـوائدالایام)) آورده است. لیکن استدلال به بیشتر آنها قابل‌ مناقشه‌ و تامل است و شـاید قـوی ترین آنها از‌ نظر‌ دلالت‌, توقیع رفیعی است که شیخ صدوق در‌((اکمال‌ الدین)) به این شرح نـقل کـرده اسـت: محمد بن محمد بن عصام کلینی‌ (رض‌) برای ما حدیث کرد کـه‌ مـحمد‌ بـن یعقوب‌ کلینی‌ از‌ اسحاق بن یعقوب برای ما گفت‌ که‌:از محمدبن عثمان عمری(رض) خواستم تـا نـامه ای را کـه در‌ آن‌ مسائلی را که بر من دشوار‌ گشته بود, طرح کرده‌ بودم‌, به امام بـرساند. پس تـوقیع‌ شریف‌ به خط مولایمان صاحب الزمان(ع) به دستم رسید و در آن فرموده بود:

و اما‌ دربـارهء‌ حـوادث رخ داده, بـه راویان‌ حدیث‌ ما‌ رجوع کنید, که‌ آنان‌ حجت من برشمایند و من‌ حجت‌ خدا بـر ایـشانم و در آخر توقیع آمده بود :

ای اسحاق بن یعقوب, درود بر‌ تو‌ و هر آن که پیرو هـدایت بـاشد‌.۷

عـلامهء‌ طوسی, شیخ‌ بزرگوار‌ ما‌ رضوان الله علیه آن‌ را در کتاب الغیبه روایت و چنین نقل کرده است:

جـماعتی از جـعفربن محمدبن قولویه,ابی‌ غالا‌ زراری و دیگران برایم از محمد بن‌ یعقوب‌ کلینی‌ ازاسحاق‌ بـن‌ یـعقوب نـقل کرده‌ اند‌ که گفت : از محمد بن عثمان عمری ـ رحمه_ الله علیه ـ خواستم تا نامه ای را که‌ در‌ آنـ‌ مـسائلی را کـه بر من دشوار شده‌ بود‌, نوشته‌ بودم‌, به‌ امام‌ برساند. پس توقیعی بـه خـط مولایمان صاحب الزمان(ع) به دستم رسید و در آن فرموده بود:

و اما دربارهء حوادث رخ داده, به راویان حدیث ما رجـوع کـنید, که‌ آنان حجت من بـر شمایند و مـن حجت خـدا(بر ایشان ) هـستم.

تـا آن جا که فرمود:

ای اسحاق بن یعقوب, درود بـر تـو و هـر آن که پیرو هدایت باشد.۸

درنگی‌ در‌ توقیع صـادره از نـاحیه مقدسه

از آن چه این توقیع مبارک بدان اشاره دارد – همان گونه که مرحوم اردبیلی درجـامع الرواه از اسـترآبادی نقل کرده است ـ منزلت والای اسـحاق‌ بـن‌ یعقوب آشـکار مـی شـود و چه بسا همان طور که عـالمان رجـال استظهار کرده اند, اسحاق, برادر محمدبن یعقوب کلینی نیز باشد. در هر‌ صـورت‌ بـه دلیل نیامدن نام و یاد‌ او‌ در کتاب هـای رجالی, با توجه بـه اعـتماد کسی چون کلینی به او بـه ویـژه در مورد این توقیع شریف که شامل مطالا بسیار‌ مهم‌ از حضرت است و هم‌ چـنین‌ اعـتماد کسانی چون صدوق و شیخ الطـائفه ـ رضـوان الله تـعالی علیهما ـ بر او نـمی تـوان در سند این حدیث خـدشه کـرد. جدا بعید است که کلینی کسی چون او را که‌ از‌ معاصرین خودش است نشناسد و این گـونه از او نـقل کند که به حضرت امام زمـان (ع) نـامه می نـویسد و چـنین مـسائلی که جز خواص و بـزرگان شیعه از

آن پرسش نمی کنند‌, بپرسد‌ و پاسخ حضرت‌ (ع) به خط شریف خود ایشان به دستش بـرسد. بـنابراین کلینی چنین کسی را به وثاقت و اهـلیت بـرای‌ ایـن گـونه مـکاتبات می شناسد و در نـتیجه صـحت سند این توقیع‌, جای‌ هیچ‌ شکی ندارد.

نحوهء دلالت این توقیع نیز بحث انگیز است و به اشـکال گـوناگون مـی تواند مقصود را‌ ‌‌برساند‌. گاه به تعبیرو امـا دربـارهء حـوادث رخ دادهـاستدلال مـی کـنند و می گویند که‌ مقصود‌, احکام‌ وقایع نیست, زیرا پرسش گری چون اسحاق بن یعقوب که از پرسش هایش برمیآید که‌ مردی است اهل بصیرت و معرفت, می داند کـه دربارهء احکام باید از راویان‌ آنها بپرسد. پس ناگزیر‌ مقصود‌, حوادثی است که دربارهء آنها به سلطان و ولی امر و حاکم شرع رجوع می شود و این گونه وقایع است که نیازمند رجوع به کـسی اسـت که حجت امام و در این گونه مسائل‌ مرجع و ملجا همگان باشد.

گاه نیز به تعبیر پس آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا هستم این گونه استدلال می شود: هـمان طـور که امام, حجت خدا بر مردم‌ است‌ و حضرت حق با وجود او در همهء امور با آنان احتجاج می کند و با بودنش دیگر برای مـردم حـجتی بر خدا نیست, راویان حـدیث حـضرت(ع) نیز حجت امام بر مردم‌ اند‌ و با بودنشان مردم در هیچ موردی حجتی بر امام ندارند.

حاصل آن که, همان طور که به مقتضای حکمت و قـاعدهء لطـف, بر خداوندحکیم ـ جل اسـمه ـ نـصب امام و حجت و والی‌ بر‌ بندگان واجب است, بر امام و والی نیز واجب است که در مکان ها و زمان هایی که حضور ندارد و از آن غایب است, جانشینی برای خود معین و منصوب کند.خداوند‌ مـتعال‌ ایـن‌ نکته را در نقل داستان‌ حضرت‌ موسی‌ ـ علی نبینا و علیه السلام ـ این گونه تایید می فرماید:

((و واعدنا موسی ثلاثین لیله واتممناها بعشر فتم میقات ربه اربعین لیله و قال‌ موسی‌ لاخیه‌ هارون اخـلفنی فـی قومی واصـلح ولا تتبع سبیل‌ المفسدین‌))۹ سی شب با موسی وعده نهادیم و ده شب دیگر بر آن افزودیم تا وعده پروردگارش چـهل شب کامل شد‌. و موسی‌ به‌ برادرش هارون

گفت: درمیان قوم مـن جـانشین مـن باش واصلاح‌ کن و از راه مفسدان پیروی مکن.

این نکته موید آن است که بر خداوند روا نیست که مردم‌ را‌ بـی‌ ‌ ‌حـاکم و والی رها کند.

 

حوزهء اختیارات و صلاحیت ولایت فقها
در این‌ صورت‌, شکی نیست که امـام, فـقها را حـاکم و سرپرست مردم قرارداده است, زیرا به اتفاق و اجماع ثابت‌ است‌ که‌ جز آنان کسی بـر مردم ولایت ندارد و توقیع شریف و آن چه به‌ معنای‌ آن‌ است, نیز همین نـوع ولایت را انشا می کـند. بـنابراین آنان دارای همان مناصب‌ ولایی‌ هستند‌ که در عرف و شرع از شئون والی به شمار می رود.

از جملهء اختیارات‌ فقها‌ در عصر غیبت, اختیارات امام در مورد خمس و میراث بلا وارث است. از‌ این‌ رو‌ فقهای جامع الشرایط به حکم مـنصب ولایی که از امام(ع) به دست آورده اند‌, می‌ توانند در این اموال تصرف کنند و آن را برای حفظ کیان اسلام, دفاع‌ از‌ حریم‌ دین و آن چه موجب شوکت و عزت شرع مبین و تقویت جماعت مسلمین می شود مـانند تـاسیس‌ حوزه‌ های علمیه, کمک به طلاب علوم دینی, که وجودشان مانع از بین‌ رفتن‌ آثار‌ دین است, آشنا کردن مردم با حلال و حرام, گسترش دعوت به اسلام, ساختن مساجد و مدارس‌, چـاپ‌ و نـشر‌ کتاب های اسلامی, ایجاد موسسات خیریه, تاسیس بنیادهای اقتصادی و تربیتی به گونه‌ ای‌ که آنان را از صنعت و تکنولوژی کفار بی نیاز کند و از ضعف بنیهء اقتصادی و سیاسی بازشان‌ دارد‌, خرج کنند. هـم چـنین آنان می توانند این اموال را در جهت‌ کمک‌ به ناتوانان و هر موردی که اگر امام‌ حاضر‌ بود‌, در آن هزینه می کرد, برای اعلای‌ کلمهء‌ توحید و با رعایت اهم و مهم, هزینه کـنند.

اگـر گـفته شود که سهم مبارک‌ امـام‌ و مـیراث بـلا وارث, ملک شخصی‌ امام‌ (ع) به شمار‌ می‌ رود‌ و در عصر غیبت مشمول حکم اموال‌ شخص‌ غایب است و باید در صورت امکان آن را برایش حفظ کرد وگـرنه‌ بـر‌ آن کـه این اموال در دستش‌ است واجب است که‌ از‌ سـوی او صـدقه بدهد, پاسخ‌ می‌ دهیم که:
اولا: در صورتی باید اموال مجهول المالک را از سوی او‌ صدقه‌ داد, که نتوان به او‌ رساند‌ و ندانیم‌ که بـه صـرف‌ کـردن‌ آن در مورد دیگر‌ راضی‌ است. لیکن در جایی که از رضایت او با خـبر باشیم, صرف کردن آن‌ در‌ موارد خاص بی اشکال است.

ثانیا‌: ظاهرا‌ سهم مبارک‌ امام‌, از‌ آن رو برای امام‌ وضع شـده اسـت, تـا شئون ولایتش تقویت گردد و آن را در اجرای وظایف ولایی خود‌ خرج‌ کند. لذا لازمـهء جـعل ولایت برای‌ فقها‌ آن‌ است‌ که‌ بر این سهم‌ نیز‌ ولایت داشته باشند, زیرا ولایت آنـان جـز بـدان استوار نمی گردد.

به تعبیر دیگر, سهم مبارک‌, از‌ آن‌ کسی است کـه بـه اذن شـارع دارای‌ منصب‌ ولایت‌ است‌.

حال‌ در‌ زمان حضور, شخص امام (ع) است و در عصر غیبت, فقهای عـادل مـنصوب بـه ولایت از سوی امام هستند.

از آن چه گفتیم, حکم سهم سادات بزرگوار ـ زادالله فی‌ شرفهم ـ نیز آشـکارمی گـردد.

گرچه مورد مصرف این سهم, سادات نیازمند هستند, لیکن به مقتضای مناسبت حـکم ومـوضوع و آن چـه از پاره ای اخبار برمیآید,امام(ع) و یا جانشین او نیز‌ بر‌ این سهم ولایت دارند. بنابراین, امام آن را مـی گـیرد و میان اصناف نیازمند تقسیم می کند و طبق آن چه در اخبار آمده است ـ هر چـه اضـافهآمد از آن امـام‌(ع) است‌ و اگر کم تر از نیاز سادات مستحق بود, امام آن را از اموال دیگر تکمیل می کند. ثـقه الاسـلام کلینی ـ قدس سره ـ از‌ امام‌ کاظم(ع) نقل می کند که‌ ایشان‌ فرمود:

((الخـمس فـی خـمسه اشیاء[… الی ان قال]: و نصف الخمس الباقی بین اهل بیته, فسهم لیتاماهم و سهم لمساکینهم وسهم لابناء سـبیلهم, یـقسم بـینهم علی‌ الکتاب‌ والسنه ما یستغنون به‌ فی‌ سنتهم, فان فضل عنهم شـیء فـهو للوالی وان عجز او نقص عن استغنائهم کان علی الوالی ان ینفق من عنده بقدر ما یستغنون)) ۱۰

خمس به پنج چـیز تـعلق می‌ گیرد[‌ … :تا آن که فرمود]: و نصف باقی ماندهء خمس اختصاص به اهـل بـیت دارد, پس سهمی از آن یتیمان ایشان است و سهمی از آن مسکینان ایـشان و سـهمی بـرای در راه ماندگان‌ ایشان‌, که طبق‌ کتاب و سنت

بـه انـدازه ای که طی یک سال بی نیازشان کند میانشان تقسیم می شود. پس‌ اگـر چـیزی اضافه آمد از آن والی است و اگر کـم آمـد‌ و یا‌ از‌ بـی نـیاز سـاختنشان کم آمد, بر عهدهء والی است کـه از آن چـه نزدش است, به اندازه ‌‌ای‌ که بی نیازشان سازد, انفاق کند.

بـنابراین بـر آن که می خواهد خود‌, سهم‌ سـادات‌ را به ایشان بدهد, واجـب اسـت که از حاکم شرع اجازه بـگیرد و اگـر خواستار دادن‌ آن به فقیه است, احوط آن است که او را وکیل در رساندن‌ آن به سادات مـستحق‌ کـند‌. هم چنین برای فقیهی کـه سـهم سـادات را دریافت می کـند, احـوط آن است که از آن که خـمس بـر او واجب شده وکالت بگیرد که آن را به سادات مستحق‌ برساند.

این بحث, مسائل و فروعی دارد کـه فـرصت پرداختن به آنها در این مختصر نـیست. از خـداوند متعال تـوفیق پرداخـتن بـه امور مرضی حضرتش و عـصمت از خطا را خواستاریم.

پی نوشت‌ ها‌:
* این بحث در عین اختصار, به اصل ضرورت دینی و لزوم ولایت فقها بـر ارکـان سیاسی جامعه پرداخته و مبنای فقهی آن را بـیان داشـته اسـت. نـویسندهء بـزرگوار آن که از فقهای‌ مـبرز‌ بـه شمار می رود, با احتراز از بحث های حاشیه ای و با طرح صلا موضوع, به گونه ای روش مند و با اسـتناد بـه مـبانی فقهی این مسئله, لزوم حکومت‌ و ولایت‌ فقها در عـصر غـیبت را بـه اثـبات رسـانده و روشـن ساخته اند که ولی فقیه جامع الشرایط از همهء اختیارات امام معصوم (ع) در عرصهء حکمرانی برخوردار است.

این بحث در‌ سال‌ ۱۴۱۴‌ق هجری به زبان عربی نوشته‌ شده‌ و با‌ عنوان و مشخصات زیـر منتشر شده است: ضروره وجودالحکومه اوولایه الفقهاء فی عصر الغیبه, قم, دارالقرآن الکریم, ۱۴۱۵ ق, ۱۵ ص.

۱٫احزاب(۳۳) آیهء‌ ۶٫

۲٫مائده‌(۵) آیهء‌ ۵۵٫

۳٫همان, آیهء ۶۷٫

۴٫همان, آیهء ۳٫

۵٫نساء(۴) آیهء‌ ۵۹‌.

۶٫نهج البلاغه, حکمت ۱۴۷٫

۷٫کمال الدین, ج۲, ص۴۸۳و ۴۸۵, باب ۴۵, حـدیث۴٫

۸٫کـتاب الغیبه, حدیث۲۴۷, ص۲۹۰و ۲۹۳٫

۹٫اعراف(۷), آیهء‌ ۱۴۲‌.

۱۰‌.الکافی.ج,ص۵۳۹٫

منبع: مجله حکومت اسلامی » تابستان ۱۳۷۶ – شماره ۴

مطالب مرتبط