صفحه اصلی » پرسش و پاسخ » خلفا » نحوه اسلام آوردن عمر بن خطاب در منابع اهل تسنن چگونه آمده است ؟
منتشر شده در ۲۳ دی ۱۳۹۳ | دسته : خلفا

نحوه اسلام آوردن عمر بن خطاب در منابع اهل تسنن چگونه آمده است ؟

پاسخ :
زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در مکه مبعوث شده و دین اسلام را در میان مردم به صورت علنی اعلام فرمود ، با مخالفت قریش و به ویژه سران آن‌ها روبرو شدند . از آن جای که سران قریش قدرت گرفتن دین اسلام را با منافع خود در تضاد می‌دیدند ، در برابر رشد روز افزون دین مبین اسلام وحشت کرده و جنگ همه جانبه‌ای را آغاز کردند ؛ تا جایی که هر کسی را که مسلمان می‌شد ؛ به ویژه اگر از بردگان و کنیزان بود ، به شدت مورد آزار و اذیت قرارمی‌ دادند تا از دین اسلام دست بکشند .
نمونه بارز آن کشته شدن یاسر و همسرش سمیه ، پدر و مادر عمار بود که تحت شکنجه مشرکان قریش به شهادت رسیدند.
ایمان آوردن عمر ، از دیدگاه اهل تسنن :
عمر بن الخطاب نیز که از سران قریش به شمار می‌آمد ، طبق شهادت بزرگان اهل سنت ، از کسانی بود که در برابر دین اسلام و پیامبر گرانقدر اسلام مقاومت شدیدی می‌کرد و هر کسی را که مسلمان می‌شد آزار و شکنجه قرار می داد ؛ تا آن جا که بسیاری از مشرکین از ترس وی اسلام نمی‌آوردند و یا اسلام خود را مخفی می‌کردند و اگر اسلام آنان علنی می شد توسط عمر بن خطاب شکنجه می‌شد . ما در این جا فقط به دو مورد اکتفا می کنیم .
اذیت و آزار مسلمانان توسط عمر :
ذهبی در تاریخ الإسلام و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :
عن عبد العزیز بن عبد الله بن عامر بن ربیعه عن أمه لیلى قالت : کان عمر من أشد الناس علینا فی إسلامنا فلما تهیأنا للخروج إلى الحبشه جاءنی عمر وأنا على بعیر نرید أن نتوجه فقال : إلى أین یا أم عبد الله ؟ فقلت : قد آذیتمونا فی دیننا فنذهب فی أرض الله حیث لا نؤذى فی عباده الله فقال : صحبکم الله ثم ذهب فجاء زوجی عامر بن ربیعه فأخبرته بما رأیت من رقه عمر بن الخطاب فقال : ترجین أن یسلم ؟ قلت : نعم قال : فوالله لا یسلم حتى یسلم حمار الخطاب . یعنی من شدته على المسلمین .
عبد الله بن عامر بن ربیعه از مادرش لیلى نقل مى کند که گفت : عمر از سختگیر ترین مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما مى شد ) ؛ وقتى که خواستیم به حبشه برویم عمر به نزد من آمد در حالیکه من بر شترى بودم و مى خواستم که به راه بیفتم ؛ پس گفت : اى أم عبد الله به کجا مى روى ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دینمان آزار دادید ؛ پس در زمین خدا به جایى مى رویم که به خاطر بندگى خدا آزار نشویم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربیعه به نزد من آمد و او را از آنچه که دیده بودم یعنى آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آیا امید دارى که اسلام بیاورد ؟ پاسخ دادم : آرى ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمى آورد تا اینکه الاغ خطاب هم اسلام آورد ( یعنى حتى اگر الاغ هم اسلام بیاورد او اسلام نمى آورد ) از بس که بر مسلمانان سخت گیر بود .
تاریخ الإسلام ، ذهبی ، ج۱ ،‌ ص۱۸۱ و الکامل فی التاریخ ، ج۲ ،‌ ص ۸۴ و البدایه والنهایه ، ابن کثیر ، ج ۳ ، ص ۱۰۰ و المستدرک ، الحاکم النیسابوری ، ج ۴ ، ص ۵۸ – ۵۹ و السیره النبویه ، ابن کثیر ، ج ۲ ، ص ۳۲ – ۳۳ و سیره النبی (ص ) ، ابن هشام الحمیری ، ج ۱ ، ص ۲۲۹ و … .
نحوه اسلام آوردن عمر :
بسیاری از علمای اهل سنت و از جمله ذهبی در تاریخ الاسلام ، محمد بن سعد در الطبقات الکبری و ابن عساکر در تاریخ دمشق ، اسلام آوردن عمر را این گونه نقل کرده‌اند :
عن أنس بن مالک قال : خرج عمر رضی الله عنه متقلدا السیف فلقیه رجل من بنی زهره فقال له : أین تعمد یا عمر ؟ قال : أرید أن أقتل محمدا !
قال : وکیف تأمن فی بنی هاشم وبنی زهره وقد قتلت محمدا ؟
فقال : ما أراک إلا قد صبأت . قال : أفلا أدلک على العجب إن ختنک وأختک قد صبآ وترکا دینک .
فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى فی البیت فدخل فقال : ما هذه الهینمه ؟ وکانوا یقرءون طه قالا : ما عدا حدیثا تحدثناه بیننا قال : فلعلکما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : یا عمر إن کان الحق فی غیر دینک ؟ فوثب علیه فوطئه وطئا شدیدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحه بیده فدمی وجهها فقالت وهی غضبى : وإن کان الحق فی غیر دینک إنی أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله .
فقال عمر : أعطونی الکتاب الذی هو عندکم فأقراه وکان عمر یقرأ الکتاب فقالت أخته : إنک رجس وإنه لا یمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الکتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إننی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی وأقم الصلاه لذکری ) *
فقال عمر : دلونی على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر یا عمر فإنی أرجو أن تکون دعوه رسول الله صلى الله علیه وسلم لک لیله الخمیس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام . وکان رسول الله صلى الله علیه وسلم فی أصل الدار التی فی أصل الصفا .
فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزه وطلحه وناس فقال حمزه : هذا عمر إن یرد الله به خیرا یسلم وإن یرد غیر ذلک یکن قتله علینا هینا قال : والنبی صلى الله علیه وسلم داخل یوحى إلیه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السیف فقال : ما أنت بمنته یا عمر حتى ینزل الله بک من الخزی والنکال ما أنزل بالولید بن المغیره ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنک عبد الله ورسوله .
تاریخ الإسلام ، الذهبی ، ج ۱ ، ص ۱۷۴ – ۱۷۵ و تاریخ المدینه ، ابن شبه النمیری ، ج ۲ ، ص ۶۵۷ – ۶۵۹ و تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ۴۴ ، ص ۳۴ – ۳۵ و الطبقات الکبرى ، محمد بن سعد ، ج ۳ ، ص ۲۶۷ – ۲۶۹ و… .
از انس بن مالک روایت شده است که عمر در حالیکه شمشیر به همراه داشت از خانه بیرون شد ؛ پس شخصى از بنى زهره او را دید وگفت : اى عمر ، قصد کجا داری؟
پاسخ داد : مى خواهم محمد را بکشم !!
گفت : اگر محمد را بکشى ، چگونه از بنى هاشم وبنى زهره در امان خواهى بود ؟
عمر پاسخ داد : به گمانم که تو نیز دست از دین خود برداشته اى ( و مسلمان شده اى )
آن شخص گفت : آیا مى خواهى تو را بر چیزى شگفت ، راهنمایى کنم ؟ داماد تو و خواهرت نیز از دین خویش بیرون شده اند !!!
پس عمر به راه افتاده و به نزد ایشان رفت ؛ خباب نیز در آنجا بود و وقتى که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : این سر و صداها چیست ؟ – ایشان سوره طاها را تلاوت مى کردند – پاسخ دادند : چیزى جز سخنانى که به هم مى گفتیم نبود ؛ عمر گفت : و شاید شما از دین بیرون شدید ؟
داماد عمر به او پاسخ داد : اى عمر ؛ اگر حق در غیر دین تو باشد چه خواهى کرد ؟
عمر بر او جهیده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبید که صورت او خونین شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانیت گفت : اگر حق در غیر دین تو باشد پس من شهادت می‌دهم که خدایى جز خداى یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست .
پس عمر گفت : کتابی را که در نزد شماست به من بدهید – عمر خواندن مى دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثیف هستى و غیر از پاکیزگان نباید این کتاب را لمس کنند ؛ برخیز و غسل بنما یا وضو بگیر ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به این جا رسید که « اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى وأقم الصلاه لذکرى »
عمر گفت : من را به نزد محمد ببرید ؛ وقتى که خباب کلام عمر را شنید گفت : بشارت بادت اى عمر ؛ امیدوارم که دعاى رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدایا اسلام را به وسیله عمر بن خطاب یا عمرو بن هشام عزیز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در این هنگام رسول خدا در خانه خویش در پاى کوه صفا بودند .
پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده اى نیز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : این شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خیر مقدر کرده باشد مسلمان مى شود ؛ و اگر غیر این را اراده کرده باشد کشتن او براى ما آسان است ؛ رسول خدا نیز در خانه بودند در حالیکه به ایشان وحى صورت مى گرفت ؛ پس از خانه بیرون آمدند و به کنار عمر رسیدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشیر برد ؛ پس حضرت فرمودند : اى عمر نمى خواهى بس کنى ؟ تا اینکه خداوند همان ذلتى را که بر ولید بن مغیره وارد کرد ، بر تو نیز فرود آورد ؟ این شخص عمر است ، خدایا اسلام را با عمر عزیز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت مى دهم که خدایى جز خداى یگانه نیست و اینکه تو بنده و فرستاده خدایى .
عمر، با تضمین عاص بن وائل، اسلام را پذیرفت:
برخی ادعا می‌کنند که قبل از اسلام آوردن عمر، کسی جرأت نمی‌کرد در خانه کعبه علنی نماز بخواند و مسلمانان مخفیانه به عبادت می‌پرداختند، با اسلام آ‌وردن عمر مسلمانان شجاع شدند و …
این مسأله با روایتی که در صحیح‌ترین کتاب اهل سنت بعد از قرآن نقل شده است،‌ کاملا در تعارض است ؛ بلکه به شدت از مسلمان شدن می‌ترسید و از ترس این که توسط مشرکان کشته نشود، در خانه خود مخفی شده بود؛ اما با تضمینی که عاص بن وائل به او داد، علنا اسلام را پذیرفت . محمد بن اسماعیل بخاری در صحیح خود می‌نویسد:
حدثنا یحیى بن سُلَیْمَانَ قال حدثنی بن وَهْبٍ قال حدثنی عُمَرُ بن مُحَمَّدٍ قال فَأَخْبَرَنِی جَدِّی زَیْدُ بن عبد اللَّهِ بن عُمَرَ عن أبیه قال بَیْنَمَا هو فی الدَّارِ خَائِفًا إِذْ جَاءَهُ الْعَاصِ بن وَائِلٍ السَّهْمِیُّ أبو عَمْرٍو علیه حُلَّهُ حِبَرَهٍ وَقَمِیصٌ مَکْفُوفٌ بِحَرِیرٍ وهو من بَنِی سَهْمٍ وَهُمْ حُلَفَاؤُنَا فی الْجَاهِلِیَّهِ فقال له ما بَالُکَ قال زَعَمَ قَوْمُکَ أَنَّهُمْ سیقتلوننی إن أَسْلَمْتُ قال لَا سَبِیلَ إِلَیْکَ بَعْدَ أَنْ قَالَهَا أَمِنْتُ فَخَرَجَ الْعَاصِ فَلَقِیَ الناس قد سأل بِهِمْ الْوَادِی فقال أَیْنَ تُرِیدُونَ فَقَالُوا نُرِیدُ هذا بن الْخَطَّابِ الذی صبأ قال لَا سَبِیلَ إلیه فَکَرَّ الناس .
عبد اللّه بن عمر مى‏گوید: عمر ، در حالى که ترسیده بود، در خانه مانده بود که عاص بن وائل آمد و به او گفت: تو را چه مى‏شود؟ گفت: قوم تو مى‏گویند که اگر اسلام بیاورم مرا مى‏کشند. گفت: بعد از آنکه من تو را امان دادم کسى با تو کارى ندارد. عاص خارج شد مردم را دید که به سوئى مى‏روند گفت: کجا مى‏روید؟ گفتند: این پسر خطاب را که اسلام آورده مى‏جوئیم گفت: کارى به او نداشته باشید؛ پس مردم بازگشتند.
البخاری الجعفی، ابوعبدالله محمد بن إسماعیل (متوفاى۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۳ ص ۱۴۰۳، ح۳۶۵۱، بَاب إِسْلَامُ عُمَرَ بن الْخَطَّابِ رضی الله عنه ، تحقیق د. مصطفی دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷٫
عاص بن وائل، همان کسی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله را مسخره می‌کرد که خداوند در باره او این آیه را نازل کرد:
إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئینَ. الحجر/۹۵٫
ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهیم کرد.
او همان کسی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله را «ابتر» نامید و خداوند در جواب او کوثر را به پیامبرش مرحمت فرمود و خود او را «ابتر» لقب داد:
إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَر. فَصَلّ‏ِ لِرَبِّکَ وَ انحَْرْ. إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتر.
آیا اگر واقعا، عمر آن قدر شجاع و دلاور بود که اسلام آوردن او ضربه بزرگی به مشرکان به شمار می‌رفت و اسلام با ایمان آوردن او عزیز می‌شد، چرا عاص بن وائل که از سرسخت‌ترین دشمنان اسلام بود به او امان داد و مردم را از کشتن او منصرف کرد؟
یا این مطالبی که اهل سنت در باره اسلام آوردن عمر نقل می‌کنند افسانه است، یا عاص بن وائل از این کار هدفی داشته و عمر را به خاطر مسائل دیگر به اسلام آوردن تشویق کرده است.

موفق باشید

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

منبع: www.valiasr-aj.com

مطالب مرتبط