صفحه اصلی » امام خمینی(ره) » زندگینامه » ورود امام خمینی(ره) به حوزه علمیه
منتشر شده در ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ | دسته : زندگینامه

ورود امام خمینی(ره) به حوزه علمیه

اندازه قلم

تحصیل علوم اسلامی را امام خمینی پیش از پا نهادن به پانزده سالگی آغاز کرد. مقدمات را نزد برادر ارجمندش: مرحوم آیه اللّه پسندیده آموخت و تا پیش از هجرت به اراک، از محضر مرحوم میرزا محمود افتخارالعلما مرحوم میرزا رضا نجفی خمینی، مرحوم آقا شیخ علی محمد بروجردی، مرحوم آقا شیخ محمد گلپایگانی و مرحوم آقا عباس اراکی استفاده‏ها کرد. به گفته برادر، منطق و مطول و سیوطی را نزد او خوانده است. خط و خوش‏نویسی را نیز نزد یکی از اساتید مدرسه تازه تاسیس آقا حمزه محلاتی آموخت.

در سن پانزده سالگی، با پشت سر گذاشتن حوادث تلخ و شیرین و آموختن دروس مقدماتی حوزه، برای ورود به دنیای بزرگترها آماده‏تر شده بود. آشنایی‏اش با ادبیات عرب و فارسی بیش از مقدار لازم برای طلبه‏ها بود. منطق و فنون استدلال را خوب می‏شناخت. خط را بسیار زیبا می‏نوشت. اخبار کشور و شهر را پی‏می‏گرفت و در همه فعالیتهای مربوط به جوانان مدافع شهر، شرکت می‏جست. جمعه‏ها به میدان مشق تیر می‏رفت تا فنون دفاع را بیاموزد. اینک دو سال و نیم از جنگ بین‏المللی اول می‏گذرد. اجساد کشته‏شدگان جنگ، شهر را به عزا و وبا مبتلا کرده است. موثرترین دارویی که کمابیش از کشتار وبا می‏کاست ماست بود. اما قشون روس، ماستها را از خانه می‏گرفتند و خود را ایمن می‏کردند. مادر گرامی روح‏اللّه، هر از گاه فرزندش را با مشکی پر از ماست به در خانه بیماران می‏فرستاد تا در درمان آنان گامی برداشته باشد. اما خانه پدری روح اللّه نیز از گزند وبا مصون نماند و نخست صاحبه خانم، عمه شجاع و فداکار و اندکی پس از او هاجر، مادر روح‏اللّه، دار فانی را وداع گفت.

چند سال دیگر نیز در خمین ماند و در این سالها هم به مدرسه می‏رفت و هم چشم به تحولات سریع و شگفت ایران داشت. آنچه بیش از همه، روح اللّه را در آن سالهای غریب به وجد آورد، نهضت جنگل بود. دلیل علاقه روح اللّه جوان به رهبر نهضت جنگل، نقل یک خواب از او و سرودن قصیده‏ای در ستایش میرزا کوچک خان جنگلی است:

یک روز آقا مرتضی قصیده‏ای در لابه‏لای دفتری که مادر مخارجِ خانه را در آن می‏نوشت، یافت. دانست که از روح اللّه است. پرسید: “این، برای کیست؟” روح اللّه نوجوان گفت: “برای میرزا کوچک خان که چندی پیش، مهمان ما بود”. آقا مرتضی با تعجب پرسید: “خود میرزا؟ “روح اللّه پاسخ داد: “بله”. سوال تکرار شد و پاسخ نیز. ننه خاور دخالت کرد و گفت: یک ماه پیش دیدم روح‏اللّه خیلی سرحال است. گفتم از وقتی مادرتان رحمت خدا رفته شما غمگین هستید. چطور امروز این قدر سرحال هستید؟ برایم خواب شب گذشته را تعریف کرد: “شب بود، اما خورشید همچنان در آسمان بود. این خانه نیز جنگل بود. جنگلی ها با اسب به این خانه آمدند و میرزا در میان آنها بود. برایش چای آوردم، لبخندی زد. بی‏آن که چیزی بگوید: خداحافظی کرد و رفت”.

غیر از این نشانه‏های دیگری نیز هست که نشان می‏دهد امام خمینی در نوجوانی علاقه و اعتقاد بسیاری به رهبر نهضت جنگل داشته است؛ از جمله هماره برای سلامتی او دعا می‏کرد؛ یک بار به برادرش پیشنهاد پیوستن به نهضت را داد و پیوسته اخبار آنها را دنبال می‏کرد.

سال ۱۳۳۹هـ.ق امام خمینی برای تکمیل تحصیلات خود به اراک رفت تا محضر پرفیض عالمی ربانی و فقیهی هوشمند را درک کند. پیش از عزیمت به اراک، نخست تصمیم داشت که به اصفهان برود و در آن ادامه تحصیل دهد؛ اما آوازه شیخ عبدالکریم حائری یزدی که در آن سالها در همه مراکز علمی پیچیده بود، خمینی جوان را به اراک کشاند. در اراک، وارد مدرسه سپهدار شد. بیدرنگ، منطق را دوره کرد، نحو را به کمال آموخت و به بدیع و بیان احاطه یافت. شور و نشاطِ درس آموزی، او را از نگاه به اوضاع و احوال کشورش باز نمی‏داشت و حوادث تلخ آن روزها، همت او را در کسب معرفت و دانش دین سست نکرد؛ چنان که وقتی برای اولین بار در مجلس ختم مرحوم سیدمحمد طباطبایی عالم مشروطه‏خواه به منبر رفت، علم و سیاست را به هم آمیخت. انتخاب طلبه جوان خمینی برای این مجلس، بی‏شک با روحیات و گرایشهای او ارتباط داشته است. اولین سخنرانی امام خمینی در آن مجلس باشکوه، از هر گوشه آفرینها برانگیخت و همین امر موجب شد که وی دعوتهای بعدی را نپذیرد و تا چهار سال با منبر وداع گوید؛ زیرا نیک می‏دانست که ستایشگریهای خلق، با دل و روح او چه خواهند کرد.

در مدتی که روح‏اللّه در اراک، از حوزه آیه العظمی حائری یزدی سود می‏جست، حوادث بسیاری نیز بر کشور گذشت: کودتای رضاخان در اسفند ۱۲۹۹ و دستگیری سیدحسن مدرس از آن جمله است.

پیش از آن که همراه روح اللّه از اراک به قم سفر کنیم. نقل خاطره‏ای زیبا و شیرین که برای او در کوچه‏های اراک روی داده است، چشم ما را به شخصیت این مرد الهی، بازتر می‏کند. در ۲۷ اسفند همان سال، دو تلگراف به اراک رسید که مایه خشنودی همگان شد. نخست این که حقوقِ احمدشاه از خزانه دولتی به سی هزار تومان و مقرری شاهزادگان عیّاش قاجاری به بیست هزار تومان تقلیل یافت. دیگر آنکه ورود هرگونه مشروبات الکلی به کشور اکیداً ممنوع اعلام شد و مقرّر گردید در میهمانیها، به جای مشروبات الکلی، از دوغ و شربت استفاده شود. چندی قبل از این تصمیم دولت:

دو قلچماق مست، توبره پیرمردی نمک‏فروش را روی یخهای کوچه خالی کرده بودند تا در تلو تلو خوردنهای مستی، سُر نخورند. هنگام خالی کردن توبره دوم، آقا روح اللّه نوجوان از راه رسید و مچ یکی از آنان را چنان پیچید که فریاد از او برخاست و دیگری پا به فرار گذاشت. پیرمرد نمک فروش، ناله کنان و با صدای بلند، مرگ آن دو مزاحم را از خدا خواست و برای جوانمردی که او را از چنگ آن دو مست رهانیده بود، عمر طولانی درخواست کرد. پنجاه سال از این ماجرا گذشت. روزی یکی از رانندگان کامیون که بین راه مشهد ـ تهران در رفت و آمد بود، برای خوردن ناهار به قهوه‏خانه‏ای رفت. در آنجا با صدای بلند برای یکی از آشنایانش، داستان نجات پدربزرگش را به دست طلبه‏ای جوان تعریف می‏کرد و می‏گفت: دست کم یک روز از عمر امام به خاطر دعای خیر پدر بزرگ من است و روزهای دیگرش به خاطر دعای هزاران انسان دیگر. زیرا یکی از دو دعای پدر بزرگم مستجاب شد و آن دو مرد مست، روزی به جان هم افتادند و با چاقو همدیگر را زخمی کردند و پس از مدتی هر دو در جوانی بر اثر زخم چاقو مردند. دعای دیگر پدربزرگم عمر طولانی برای امام خمینی بود و حتماً این نیز مستجاب می‏شود.

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *