صفحه اصلی » ادب و هنر اسلامی » "شعر"

میگوید آب آب و جوابش نمی دهند

گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند

عارف بالله هم گاهی از آهو کمتر است

در آسمان نگاهش بهشت منزل داشت

صلح شکوهمند تو عین حماسه است

آه ای غزل چگونه ببینم قصیده ات

که کسی تا دم در پشت سرم می آید

ولیکن از دلشان باخبر خداوند است

انگشت بر دهان تمام ادیب ها

بیدار بود از سر شب تا سحر، پدر

آنانکه عابدند به وقت اذان خوشند

غصه دارم که چرا سوز دعا نیست مرا

به تب سوز و دعای سحرش گریه کنید

قسمتم نیست بال و پر بدهند

دلم شکسته ، دلم را نمی خری آقا!؟

وقتی کنار اسم خودت لا گذاشتی

آهسته گذارید روی تخته تنش را